روزنه

تنهای تنها روی تخت تایپ میکنم حال عجیبی دارم میدانم تنها شدنم حس رام نشده بی قراری رو به سرعت به سمتم میتازونه راستی من با خودمم چه کار کردم ؟ این من بودم که با سرعت به سمت سیاهی ها دویدم و حال که به انتهای سیاهی ها رسیدم کورمال کورمال دنبال روزنه ای نور هستم انگار کسی در درون من با من سر لج دارد کافیست چیزی را بخاهم تا با تمام وجود آن را از من نگیرد خیالش آسوده نمیشود .روزنه ای نور تنها برای دیدن خودم رو میخام در این تاریکی گم شده ام . 

پرسش

در آغاز کار کجا بوده ام ؟ چه کسی میداند این مسیر آغازگر داشته یا نه؟ من در این مسیر چه چیزهایی از دست دادم ؟ برای چه پا به این مسیر گذاشتم ؟ آیا عمدی در کار بوده ؟ آیا من همان آغازگر بوده ام ؟ آیا من عاشق سیاهی های این باتلاق شده ام ؟ این باتلاق مرا به کدام سو می کشاند؟ آیا غرق شدن در پوچی اینروزهایم نتیجه این عشق کور است؟ پایان کار کجاست؟