فانوس

من به فانوس ها ایمان دارم
وقتی نور خود را به امواج می‌سپارند
من به درختان ایمان دارم
وقتی میوه می دهند
من به کفش‌ها ایمان دارم
وقتی قدم برمی دارند
آن هم درست جلوی چشمانت

و به برگها ایمان دارم

آن هم درست وقتی از درختان فرو می افتند

باورها

و من باورهای بسیاری را از دست داده ام
و چقد ساده دل بودم که باور کردم
رنگها را سیاهی را سپیدی را
و اینک که باوری دیگر را ازدست داده ام
باوری که هرگز به سوگ آن نخواهم نشست

دورکننده

بخشی از من هنوز نفس می کشد
در واقعیت
همان بخشی که حسود است
بخشی که چشم دیدن رویایم را ندارد
بخشی که دلیل تمام دردهایم است
بخشی که بزودی از شرش نجات خواهم یافت
بله من قاتلم
قاتل هر چیزی و هرکسی
که من را از رویایم دور کند
حتی اگر آن دور کننده خودم باشم

سوال مسخره

چرا آرام نمی‌شوم از نبودنت؟

چرا هنوز نرسیده ام به جواب سوالش؟

چرا هنوز در رویایم هستی ؟

اصن چرا رفتی ؟

کاش بودی

قول می دهم این بار تو را هیچ شبی

در یکی از رویاهایم جا نگذارم

بچه بودم آن موقع ها رو می گویم

آن روزها که نمی‌دانستم

چه بلایی به سر آدم بدون کفشهایش می آید

ای کاش بودی و نفست می کشیدم

شاید آن موقع جواب این سوال مسخره را نمی‌دادم

اینکه چرا هنوز دوستش داری ؟

رویا

آدمی است و رویا
میدانی من با رویا چیزی را بازیافته ام
که گمش کرده بودم
شاید برای اینکه آدم خودش باشد
به رویا نیاز دارد
می دانی یه وقتهایی است که
آدمی از رویایش دور می ماند
گویی که رویا سرابی بیش نیست
همان وقتهایی که میشنوی
میشنوی و می شنوی
رویایت را عوض کن
اما لعنتی گوش کن
مگر یه آدم چند رویا می‌تواند داشته باشد