ماشه...
هی رفیق ماشه را نکش ...
آن ماشه را تو دیروز بارها کشیده ای
من به این ماشه بازی عادت ندارم
من با یه جرقه تمام میشوم
میسوزانم خودم رو و هرچه دوربرم است
هی رفیق ماشه را نکش ...
آن ماشه را تو دیروز بارها کشیده ای
من به این ماشه بازی عادت ندارم
من با یه جرقه تمام میشوم
میسوزانم خودم رو و هرچه دوربرم است
اینروزها شبیه کسانی شدم که دارند خیانت میکنند اما خودم به خودم...
درست مث اینکه زندگی ام دو تیکه شده انگار تو دو جهان موازی زندگی میکنم که هر کدوم ساز خودشون رو میزنند و من درست نقطه وسط دو زندگی ایستادم که دارند تو دو جهت شرق و غرب با سرعت پیش میرند...راستش ثانیه ها مدتهاست از من جلو زده اند ...
دیگه مجبور به تکرار ثانیه ها نیستم ثانیه ها راس می گفتن کفشام پشت هیچ ثانیه ای پنهان نشده بودند کفشام جا مانده بودند جایی میان رویا و واقعیت ...
این را بدان من که از شر تو نگذشتم چگونه از خیر تو بگذرم...
میدانی که من سالهاست با خیر و شر تو زیسته ام ...
دروغ میگویم من از خیر تو گذشتم و تو شدی گمشده من
شدی صدایی که دیگر نمیشنومت
شدی تصویری که دیگر نمیبینمت
نه باید انقلابی به پا کنم باید چشم بندم رو دربیاورم
باید خالی کنم گوشم را از هر صدایی که جلوی شنیدن صدای تو رو گرفته ...
من باید تمام کنم حتی خودمم را که من را از وجود تو محروم کرده ...
گاهی باید بین انتهای پوچی و ابتدای معنا داشتن یکی را انتخاب کنی اما من این انتخاب را نمیخواهم چون اصلن این یه انتخاب نیس یه اجبار است اجباری که لباس زیبای انتخاب را بزور به تنش کرده اند بیچاره لباس که زار میزند به تن اجبار انتخاب پوش ... نه اینروزها جای من خوب نیس ... من ترک کرده ام کفشهایم را ... شاید زندگی ام و هرچه به زندگی ام معنا میبخشد ... من ترک کرده ام کفشهایم را چیزی که من سالهاست که مدیونشان هستم من ترک کرده ام کفشهایی را که سالهاست به آن عادت کرده بودم من اصن کفشهای دیگری را نمیشناسم ... من فقط تو را میشناسم چرا که تو تموم دنیای من بودی ... و حالا که رها کرده ام رها شده ام تنها در دریای بیکران پوچی ... چگونه معنا گمشده ام را بدون کفشهایم بیابم ... چگونه بشوم آنی که باید بشوم...