اید و یک روز
در جستجوی کفشهایم تو را یافتم
و تو کفشهایم را پیدا کردی
و من صاحب ارزشمندترین چیز دنیا شدم
کفشهایم را می گویم
و من با کفشهایم قدم خواهم زد
در چهار فصل سال
در تمام روزهای باقی مانده سال
و تو فقط بمان برایم تا ابد و یک روز
در جستجوی کفشهایم تو را یافتم
و تو کفشهایم را پیدا کردی
و من صاحب ارزشمندترین چیز دنیا شدم
کفشهایم را می گویم
و من با کفشهایم قدم خواهم زد
در چهار فصل سال
در تمام روزهای باقی مانده سال
و تو فقط بمان برایم تا ابد و یک روز
به جانم افتاده بود که تمام کنم
همان تصمیمی را می گویم
که جلوی دیگران نمیتوان گرفت
و اما حالا چه
خواستم بگویم حالا که هزار راه نرفته دارم
اما دروغ چرا
هزار راه نرفته ای هرگز وجود ندارد
فقط دو راه وجود دارد بد و بدتر
و چه اندوهی بالاتر از این که
اگر بد بیاری تو برنده ای
حوالی چهل سالگی من
درست همانجایی که
کفشهایم به حد کافی دور شده اند
درست همان لحظه ای که
دیگر نباید به رویایم فکر کنم
بله درست در همان لحظه
در همان جا که باید کفشهای دیگری بپوشم
حس میکنم دارم خیانت میکنم
به خودم به کفشهایم به رویایم
درست همان وقت است که پابرهنه میشوم
و با خود میگویم
اصن به من چه که
پابرهنه ای در حوالی چهل سالگی ام