یادتان که هست ...
کفشهایم را می گویم ...
همانهایی که در یکی از رویاهایم جا گذاشتم ...
همانهایی که بدون آنها تموم می شوم ...
نه اصن دود میشوم و میروم ...
جایی که خیلی دیدنی نیست ...
باورتان بشود یا نشود...
کفشهایم درست جلوی چشمانم بودند ...
طوفانی به پا شده و گردوخاک همه جا را پر کرده بود ...
این بود دلیلی که درست جلوی چشمانم رو نمی دیدم ...
درست مانند پرده و حجابی که جلوی دیدن خود را میگیرد ...