درست جلوی چشمانم...
یادتان که هست ...
کفشهایم را می گویم ...
همانهایی که در یکی از رویاهایم جا گذاشتم ...
همانهایی که بدون آنها تموم می شوم ...
نه اصن دود میشوم و میروم ...
جایی که خیلی دیدنی نیست ...
باورتان بشود یا نشود...
کفشهایم درست جلوی چشمانم بودند ...
طوفانی به پا شده و گردوخاک همه جا را پر کرده بود ...
این بود دلیلی که درست جلوی چشمانم رو نمی دیدم ...
درست مانند پرده و حجابی که جلوی دیدن خود را میگیرد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 19:52 توسط آزاده
|
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...