ملوان پیر خسته تر از همیشه

به اتاق خودش

در کشتی کوچک ماهیگیری اش رفت

اینجا تنها جایی بود

که می تونست تنها باشد

با خودش

او مثه همیشه اول جلوی آینه میرود

و خود را میبیند

بی هیچ نقابی

و بعد روی چارپایه قدیمی اش می نشیند

همان چارپایه ای

که پدرش به او یاد داده بود

بسازد

یادش نمی امد چن ساله بود

که این را ساخت

با اینکه پدرش چهارپایه

رو به سمتی پرت کرده بود

و گفته بود تو هیچی نمیشی

اما چهارپایه خوب دوام اورده بود

این همه سال

خودش اما

خیلی شکسته شده بود

این رو تصویرش در اینه هویدا میکرد

نگاهش به آن جامهای جلویه آینه افتاد

هنوز شیرینی شربتهایی

که مادرش در این جامها میریخت رو

در دهانش احساس میکرد

و این تکانهای کشتی کوچکش

او را یاد گهواره می انداخت

#آزاده_کارامد

نمی دونم

شاید تو این دنیا رسیدنه

مهم نیست

اصن اومدیم که نرسیم

به چیزایی که می خایم

شاید اشتباه دنیا رو فهمیدیم

شاید تو این دنیا هدفی نیست

معنایی نیست

و ما بی خودی خودمان را

سرگرم رسیدنها و هدفها و معناها کرده ایم

شاید هم گیر افتادیم

تو اون چرخه خودکار خود زنی

که کافیست اول پدال رو بزنی

تا ته چرخه بروی یک نفس

نمی دانم قبلنا فک میکردم

زندگی یعنی خواستن و رسیدن

اما جاده ها ،نرسیدنها

بهم یاد داده

زندگی برای اینکه تو

به کسی

به جایی

برسی نیست

تو فقط می توانی

دست کسی رو بگیری

و به کسی و جایی برسونی

شاید اینه که نمی رسیم

چون ما ادمها یادمون رفته

که دست کسی رو بگیریم

#آزاده_کارامد

من بیشتر اوقات حرفایی

که باید به دیگری بزنم

با خودم میزنم

اصن گاهی سکوت می کنم

و زل میزنم بهشون

در حالی که دارم

جوابشونو بی صدا میگم

یه جاهایی شاید خودم مقصرم

اما جدیدن فک می کنم

فقط من مقصر نیستم

یه چیزایی دیگه ای هم هست

اینکه شاید خیلی وقتا بازخوردی گرفتم

که معنیش میتونه این باشه

اینکه اونا نمی خان بدونن

نه ...

نه اینکه نخوان بدوننها

میخان بدونن

اما نمیذارن من بگم

شروع می کنند

شروع به راه حل دادن

خشمگین شدن

نادیده گرفتن احساساتم

تا توهین و ...

حتی برداشتن سپر دفاعی شون

به همراه یه کمان بزرگ برای مواقع لازم

اینا چیزای که

با آدمهای نزدیکت تجربه می کنی

تو واقعیت

فضای مجازی که داستانش فرق داره

اونجا بابت یه نظرت که فقط مخالفش باشن

قضاوت بد میشی

حتی فحش میخوری !!

اینه که اینقد اون تجربه ها بده

که ادم دیگه یه جا خسته میشه

حق هم داره

خسته شه

از ادمایی که از سکوت خودشون فراری اند

می دونم درست نیست

مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید بترسه

اما کسی که تمام وجودش رو دیگه مار زده

جایی نیست که دوباره مار بزنه

بعدشم خب میشه گشت

به ادمهای دیگه پناه برد مثل تراپی رفتن و ...

اما ادم یه جایی دلش میخاد

به ادمهای نزدیکش بگه

گفتنش به تراپیست لطفی نداره

این آرزویی که خیلی هامون

داریم به گور میبریم

اینه که مدام دور میشیم

دور از همه آدمها

و گم میشیم

#آزاده_کارامد

سلام خانم حق پناه

معلم کلاس سوم دبستانم

مدرسه فرشتگان

میخام یه چی بهت بگم

لعنتی هیچ وقت نمی بخشمت

وقتی من تو اتاق درمانم دارم

الان تو چهل سالگی

از کارایی که باهام کردی میگم

و نتایج درخشانش به صورت وسواس

هنوز روم هست

من نبخشیدمت

هرگز حتی اگه خدا هم ازم بخاد

من نمی بخشمت

تو یه زندگی معمولی رو از من گرفتی

تو دختر بچه هشت نه ساله رو میزدی

تو تحقیر می کردی

تو از اتفاقات بد زندگیت به ما میگفتی

اون موقع باردار بودی

نمی دونم الان بچه ات داره

چه جوری زندگی می کنه

من الان معلمم

و اول میدونم بچه ها انسانند

اونا امانتن دست ما

حق نداریم

بهشون کوچکترین اسیبی بزنم

چه اسیب کلامی

چه اسیب غیر کلامی

چه حس ناکافی بودن

چه حس خوب نبودن

چه حس جمعی هیچی نبودن

کل کلاس

ما حق نداریم

همین .

#آزاده_کارامد

نمی دانم همدلی ذاتی است یا اکتسابی

و شاید هر دوی آنها

آیا ما با ویژگی‌های اخلاقی زاده می شویم

و یا مثل اجدادمان وحشی متولد میشویم

و این محیط ما رو به سمت

اخلاق و همدلی پیش می برد

هرچه هست در یک چیز مطمئنم

اینکه همدلی خیلی کمرنگ شده

حداقل در جامعه ای اکنون در آن زیست می کنیم

همدلی را قبر کرده اند

و حتی قبرش رو نیز خراب کرده اند

شاید دلیل فقدان همدلی این باشد

که ما برای همدلی با دیگری

اول باید او را بفهمیم با دل خودمون

در حالی که ما خیلی کم

دل خودمان رو هم فهمیده ایم

چه برسد به دل دیگری

شاید برای رسیدن به همدلی

ما باید اول با خودمان همدل شویم

و دل خودمان رو بفهمیم

و با دل خودمان همراه شویم

نمی دانم ... من هیچ نمی دانم

#آزاده_کارامد

نامه ای به غریبه ای که حتی زبانم رو نمیداند

غریبه اسم دیگر من سکوت هست

می خواهم به زبان خودم

حرف بزنم فارسی

شاید تو چیزی از من نفهمی

دقیقا مثله زمانهایی

که هرگز شنیده نشدم

آری غریبه

من عادت کرده ام

به نشنیده شدن

و این جوری راحتترم

شاید این نیز نوعی سکوت هست

غریبه تو چه میدانی از خاور میانه ای بودن

خاور میانه ای ها یک گونه دیگر

جدای از انسانها هستند

آنها در بقا قوی ترند

و در احساسات هرگز به آزادی شما نبوده اند

آنها در عین حال که

همواره در پی بقا جسمی خود

از فقر و گرسنگی و جنگ تلاش کرده اند

همواره باید با خودشون بجنگند

تا احساسات خود رو مخفی کنند

آنها این رو از اجداد خود یاد گرفته اند

انگار احساسات برای آنها

چیزی مثله اندام خصوصی بوده

که باید پنهانش کرد

و بروز احساسات همون شرمی رو

در آنها به دنبال دارد

که از نشان دادن اندام خصوصی خود پیدا می کنن

و این پوشش آنها تاکیدی بر

وجود شرم عمیق در آنهاست

#آزاده_کارامد

کاش در مدرسه

بجای انتگرال و مشتق

کمی شفقت یادمان می دادند

کمی یادمان می دادند

که از احساسات نترسیم

ما جاندارانی با احساس هستیم

به احساس هم گوش دهید

بدون قضاوت

بدون تحقیر

بدون ایجاد شرم در دیگری

ما اینها رو یاد نگرفتیم

و پدر مادرهایمان هم یاد نگرفتند

و جدهایمان و

این رشته سر دراز دارد

و هنوز ادامه دارد

شاید برای قرن ها ادامه داشته باشد

این است که هر جا آدمی می یابم

در ویرانه ای زندگی میکند

ویرانه ای به نام خانواده

که سازندگان اصلی آن

از ابتدا شروع به تخریب آن کردند

و حتی بعد از فروپاشی

هم سالها ادامه می دهند

زندگی را در آن

چون به رنج آشنا عادت کرده اند

#آزاده_کارامد

مگر میشود انسان فراموش کند

آن لحظه پر شور و پر از عشق خالصِ ابدی را

انسان فراموش کار است

و به همین دلیل نامش انسان است

عجیب است انسانی

که فراموش می کند همه چیز را

یک صحنه برایشان آن قدر ماندگار شود

و آن را تا ابد با تمام جزئیات به یاد آورد

مگر می شود غرق در

زیبایی چشمان قهوه ای و درشتش نشد

مگر میشود در برابر

خنده زیبای خالص اش مقاومت کرد

مگر میشود بهشتش را دید

و صورت خود را به بهشت او نزدیک نکرد

من از همان اول عاشق تار و پود او شدم

لحظه خاص حضورش در دنیا فرموش نشدنی است

و اما زیباترین صحنه شبها رقم می خورد

اینکه تو خود را به خواب بزنی

و او با شیطنت کودکانه اش بیاید

و به آرامیِ پر صدایِ کودکانه

پای تو را قلقلک دهد

و تو را وارد زیباترین بازی دنیا کند

و در لحظه ای خاص تو غافلگیرش کنی

و او با فریاد کودکانه اش

و خنده های از ته دل پا به فرار بگذارد

و تو غرق بزرگترین لذت دنیا شوی

لذت دوباره کودک شدن

و دنیا را از چشم کودک دیدن

الینای خاله تولد شش سالگیت مبارک کوچولوی فیلسوفِ من

#آزاده_کارامد

دخترک تنها نیاز داشت

کمی بیشتر درک شود همین

او سالها پی برده بود

که هرگز نمی تواند روی دوست داشتن

دیگری حساب باز کند

دیگری قادر به دوست داشتن کسی نیست

چون او یک دیگری است

و تنها می توانست در بهترین حالت

دوست داشتن خود رو تجربه کند

و اما در مورد درک شدن

دخترک کمی فکر کرد

و دخترک فهمید

آن هم شبیه دوست داشتن است

و نباید در این مورد هم

روی دیگری حساب باز کند

او تنها قادر به درک شدن

خودش توسط خودش بود

#آزاده_کارامد

فکر می کنم

یکی از پیچیده ترین روابط در دنیا

رابطه من با من است

چون من و روان من پیچیده است

و ما همیشه در بودنِ گنگ با دیگری هستیم

و می مانیم

چون که

ما در دیگری نمی توانیم زندگی کنیم

اما من آدمهای بسیاری را می‌شناسم

که همین گنگی را

در رابطه من با من دارند

و تا ابد گنگ می مانند

برای خودشان و دیگری

چون تا من گنگ باشد برای من

هرگز نمی توان به دیگری

حتی نزدیک هم شد

#آزاده_کارامد

وقتی تو ایران تراپی میری

باید امادگی شنیدنه اینا رو هم داشته باشی

اینکه تراپی فقط حرف زدنه

داری داروی روانپزشکی میخوری

اینا میکشدت

تو چیزیت نیس

فقط اب بدنت کمه

تو اصن نیازی به این قرصها نداری

این ها همه دکانه که داروهاشون رو بفروشن

اینا رو بریز دور

خودت باید بخای

از فردا صبح زود برو بدو

تو مشکلت اینه که بیکاری

روز خودتو پر کن

نذار یه لحظه هم وقت فکر کردن داشته باشی

تو داری تلقین می کنی به خودت

نگو دیگه اینو نگی ها که حالت خوب نیس

وای باز محیط را با افکار منفی

و سمی خودت آلوده کردی

اصن وقتی میگی حالت خوب نیس

داری این حال بد را به خودت جذب میکنی!!!

والله منم تراپی رفتم فایده نداشت

تا کی میخای زندگیت رو به باد بدی

تو خب به حرف ما گوش نمیدی

و تو خودت مقصری

تو خودت نمیخای خوب بشی

اصن تو خودت افسردگی رو انتخاب کردی

انگار که تو سبد چیدند

و تعارف کردن و تو افسردگی رو برداشتی

نکنه عاشق تراپیستت شدی

چی شدی تو که دیروز خوب بودی ؟

تو ضعیفی

تو ثابت قدم نیستی

تو و تو و تو

و این خیلی درد داره ها تو روزایی که

بیشتر از همیشه نیاز به درک شدن داریم

کسی نیست هیچکی

اینکه کسی دردتو نبینه

و وقتی داری منفجر میشی از غم

لبخند بزنی و نقش بازی کنی

این احساس ناتوانی

این احساس تقصیری که

بعد از شنیدن اینها می کنی

حتی میتونه تو رو بکشه

و اونوقت من اسم اینو خودکشی نمیذارم

اینجا هم دگر کشی است

و همه و همه کسانی که اینها را گفته اند

قاتلند

و این رو بدون اگه تو تنها کسی هستی

از اطرافیانت که داری میری تراپی

تو در واقع اگاه ترین و سازگارترینشون هستی

پس ادامه بده و کم نیار عزیز

#آزاده_کارامد

نمی دانم چرا فیلسوفها اکثرا تنها بودند

این خاصیت مطالعه فلسفه است

یا ایراد جای دیگری است

فقط میدانم فلسفه خواندن

شجاعت میخواهد

شجاعته پا گذاشتن

به بیرون خودت

یعنی فکر و چار چوب های خودت

را مدام شخم زدن

و این کاری است که

اکثر آدمها ازش فرار میکنند

و حتی اگر کسی که بخواهد

از فلسفه بگوید

احمق می دونند

چون میترسند

با ترس هایشان روبرو شوند

می ترسند خارج از

چارچوب ذهنی القا شده فکر کنند

پس انکار می کنند

حتی مسخره میکنند

فحش میدهند

و هر کاری که از این موجود دوپا برمی آید

انجام می دهند

تا با ترسهایشان روبرو نشوند

با این توصیف

فیلسوف ها باید آدمهای شجاعی باشند

ولی در عوض فقط درد و تنهایی

و سختی نصیبشان می شود

من فیلسوفان را فقط آدمایی که فلسفه خواندند

نمیدانم

هرکسی که پا را فراتر از

چهارچوب های ذهنی اش بگذارد

از نظر من فیلسوف زمانه خودش است

#آزاده_کارامد

ما همان ققنوس افسانه ای هستیم

بارها می سوزیم

و به خاکستر می‌رسیم

وباد خاکستر ما را می برد

و دوباره پرواز می کنیم

و چقد سخت است

سرنوشت برای آدمی که

ققنوس وار زندگی می کند

اگر یک قدم به سمت خود قدم برداری

همه جا پر می شود از سیاهی

گویی در غاری پا نهاده ای

یا جهانی نا شناخته

و نه تو چیزی می بینی

و نه به قدم بعدی ات اطمینان داری

اما کم کم همه چیز روشن می شود

انگار چشمانت به تاریکی عادت کرده اند

#آزاده_کارامد

زندگی نزیسته

شاید همون رویاهایی بوده

که هیچ وقت تلاش نکردیم براشون

شاید تلاش هم کردیم اما نرسیدیم

اما میدونم که هدف در زندگی شاید

رسیدن به اون رویا نیست

گاهی فکر می کنم

زندکی نزیسته ای وجود ندارد

اگر سعی کنیم در حد خودمان اگاه شویم

نه شاید این هم درست نیست

نا آگاهانه زیستن هم فرق چندانی ندارد

گرچه نا اگاهانه زیستن

می تواند به اطرافیان و خودت اسیب بزند

اما اینم نوعی زندگیست

و البته نه همه اسیبها

اما برخی می توانند برای فرد اسیب دیده

رشد بیشتری به همراه بیاورد

شاید زندگی نزیسته

اون بخشی از زندگی است

که رشد نکردیم

و حتی امادگی لازم برای

رشد رو هم فراهم نکردیم

#آزاده_کارامد

آدمی بدون اینکه بداند

مدام در حال تراش دیگری است

تا شاید دیگری را مانند خود کند

آخر همه ما کمی خودشیفته هستیم

ما برای زنده ماندن نیاز به کمی خودشیفتگی داریم

شاید باید به یاد بیاوریم

که تراش دادن کار بیهوده ای است

ما از تراش دادن دیگری

تنها چیزی که نصیبمان می شود

یه سرباز هست

شاید میخواهیم از تراش دیگری

میل خدا بودنمان رو ارضا کنی

اما تو نمیتوانی

با تراش دیگری چیزی جدیدی بیافرینی

آفریننده در بیرون وجود ندارد

و برای آفریننده شدن

باید خود را تراش دهی

شاید از دل این آفرینش

به شاه یا وزیری برسی نه سرباز

#آزاده_کارامد

دستکاری روانی

کثیف ترین کاریه

که یه آدم می تونه

در حق یه ادم دیگه بکنه

به نظر من

قاتلهای واقعی اینا هستند

نه کسانی که صرفا جسم یه ادم میکشند

میدونید اما برای یه پدر و مخصوصن مادر

این دیگه یه قتل عادی نیست

این جنایت علیه بشریت هست

و حتی بارها اعدام شدن

برای قصاص این ادم کافی نیست

شاید تند دارم میرم

اما حقیقت همینه

درضمن یادمون باشه

که هیچ موجودی در جهان

جز انسان قادر به دستکاری روانی نیست

و شاید موجودات دیگر قادر باشند

اما نمی کنند

بس کنید

این تقدس مادر رو

مادر نه تنها مقدس نیست

که بزرگترین جنایت علیه بشریت

رو همین مادرها کرده اند

و هیچ چیزی مقدس نیست

هرچه رو مقدس می کنند

قطعا فاضلابی بو گندو در درون دارد

که با پوستی از تقدس اونو می پوشانند

تا بخاطر بویش دنیا رو گند بر نداره

#آزاده_کارامد

آدمها در برابر انزوا و درماندگی

دو راه در پیش می گیرند

یا می پذیرند

و زندگی با درماندگی و انزوا رو ادامه می دهند

یا شروع به مبارزه می کنند

تا انزوا و درماندگی رو ازبین ببرند

البته بازنده و برنده ای هم وجود ندارد

در هر دو راه

و هیچیک از راه ها

نه درست است و نه اشتباه

این فقط بستگی به خواسته هرکی داره

که کدوم راه را برود

و در هر کدوم چیزهایی به دست می آورد

و چیزهایی از دست می دهد

تجربه زیستن با پذیرش درماندگی و انزوا

با دیده نشدن در خفا

و به دور از چشم دیگران

هم نتیجه رشد و بزرگ شدن میدهد

در مقابل کسانی که

مبارزه با انزوا و درماندگی رو انتخاب می کنند

می جنگند یه جنگ تمام عیار

و آنها هم به چیزهایی که می خواهند می رسندو

ادامه می دهند

درست مثل اولی ها

تنها تفاوت که آزارم می دهد

این هست که دومی ها

در جامعه آدم قوی محسوب میشن

و اولی ها آدمهای ضعیف به حساب می آیند

و مدام مورد آزار کلامی و غیر کلامی قرار می گیرند

در حالی که پذیرش درماندگی

هم قدرت و شجاعت زیادی می خواهد

#آزاده_کارامد

می دونی گاهی فک میکنم

آدم ها چقد برای دنیا خطرناکند

می دونی اونا نه پنجه های قوی دارند

نه دندونهای تیز و خرد کننده

اونا فقط یه ماهیچه کوچولو دارند

زبان رو می گم

که از هردوی اونا خطرناک‌تره

دقیقا چیزی که بعضی هامون بخاطرش

خودمون رو اشرف مخلوقات می دونیم

با اختلاف خطرناکترین سلاح دنیاست

#آزاده_کارامد

دخترک تمام تلاش خود را می کرد

برای اینکه مادرش او را ببیند

و فکر کرد شاید او کوتاه است

که مادر او را نمی بیند

او با تمام توان بالا می پرید

تا مادر او را ببیند

اما دختر کوچولو نمیدانست

که مادر قدیسه نیست

و بهشت زیر پای مادران نیست

و هنوز فکر می کرد

او زیادی کوتاه است

و او از بالا پریدن خسته شد

و کم کم کارهای دیگری کرد

اما دریغ از یک زیر چشمی

نگاه خدایش

اما او راه را یافت

او باید خودش رو به آتیش می کشید

و او هر بار فقط برای کمی دیده شدن

خود را می سوزاند

#آزاده_کارامد

انگار علم داره

هر روز به آدمیزاد

یه ضربه ای می زنه

اینکه زمین مرکز جهان نیست

اینکه بشر تافته جدا بافته نیست

نظریه تکامل نشون داد که

ما هم جونوری مثه جونورهای دیگه ایم

و حالا اینکه ما اراده ای هم نداریم

و اینکه فروید گفت

ما حتی ارباب خانه خودمون هم نیستیم

و باید اینو بپذیریم

که ما هیچی نیستیم

و سپس از هیچ شروع کنیم

به ساختن خود

این تنها کار مفیدی که می تونیم بکنیم

و آدمها الان نیاز به کشف جهانهای دیگر ندارند

کافیست جهان درون خود را کشف کنند

#آزاده_کارامد

گره ها یکی یکی میان

همه شون با هم نمیان

فقط تو حواست پرت بوده

به چی یا کی رو نمیدونم

شایدم داشتی

فقط پرواز کردن

پروانه ای رو دنبال می کردی

چه میدونم فقط تو یهو دیدیشون

و حالا داری تو سر خودت میزنی

که اینهمه گره کجا بود

این که حل میشن

رو نمیدونم

اما اینکه دونه دونه

باید باز بشن رو مطمئنم

راستش من دیگه

دنباله باز کردن گره ها نیستم

گاهی باید از کنار گره رد بشی

و گره هم بخشی از زندگیت

گاهی نباید عجله کنی

تو باز کردن گره ها

گره ها میان و میرن

اصن وقتی قیچی هست

گاهی نیازی نیست

گره ای رو باز کنی

کافی با قیچی بری سراغش

اره گره ها میان و میرن

حتی باز کردن و نکردنشون

هم مهم نیست

مهم اینه که زیاد سرگرمشون نشی

اونوقت پرواز پروانه رو نمیبینی

#آزاده_کارامد

من ذهنم مدتهاست

مدام دنبال لحظه ای میگذره

که شروع کند

راستش بیشتر اوقات هم

حتی منتظر نمی ماند

شروع می کند به فکر و فکر و فکر

انگار تموم حرفهای نزده ام

یهو تصمیم گرفتند بریزند تو سرم

فکر به غرق شدن در عمق خودم

ادمها و گربه ها و کودکان و

البته گربه ها و کودکان

همواره به من یاد داده اند

تا چطوری در عمق خودم

ادمها و حتی جامعه شنا کنم

و غرق شوم

این غرق شدن حس عالی می دهد

اما متاسفانه یه مغز پرکار باضافه تنهایی

می تواند ادم رو به جاهای خطرناکی ببرد

جاهایی که حتی ممکن است گم شوی

و دیگر راه خروج رو نیابی

درست مثل کابوس هایی که میبینم

در خواب میفهمم

که دارم خواب میبینم

و این ادمها فوت شدند

یا دیگر در زندگی من نیستند

و از انجا به بعد تلاشم برای بیدار شدن

خودش کابوسی می شود

چشمانم رو مدام سفت می بندم

و باز می کنم اما می بینم

هنوز جلوی ادمایی هستم که دیگر نیستند

خودم رو در تختخواب

یعنی اخرین جایی که در واقعیت رفتم

نمی یابم و این ترسناک هست

#آزاده_کارامد

قسمت اول ماجرای تراپی ام با آقای دکتر الف (هایلات تراپی من شامل تجربه تراپی من هست و شاید به ادمایی که تراپی رو انتخاب می کنن مفید باشه )

آقای دکتر الف داشتم فکر میکردم گفتن این حرفا به شما اصن فایده ای برام نداره اما دارم می نویسم به درد شما نمی خوره قطعا اما به درد آدامهایی که بخان تراپی رو شروع کنن می خوره . نمیدونم هنوز هم به همون منوال قبلی دارید کار می کنید یا نه ؟اما اینکه رویکردتون رو به مراجعین نمیگید اشکال داره . بالاخره هر روانشناسی باید یه رویکرد یا دو رویکرد تخصصی خودشو کار کنه. این جوری علمی تر هست . اینکه مراجعین رو به عنوان درمان تحت فشار میگذارید و بعد به راحتی میگید درمان درد داره باعث افتخار نیست. درسته که تراپی درد داره اما اون درد ناشی از فشار نیست ناشی از یه جور دوباره دیدن اگاه شدن و چیزای دیگه اس که دقیقا نمی دونم چیه شاید احساس دوباره شرم اضطراب . یه روانشناس باید بدونه اول همگام با امادگی و اراده فرد مراجع پیش بره قرار نیست فرد مراجعه شدیدا آشفته کنید اتفاقی که توی تموم جلسات من و بقیه می افتاد. شاید این توی فوبیاهای خاصی جواب بده اما اونم بدون امادگی فرد انسانی نیست. اینکه یه بار تو یه جلسه بخاطر پوچی و دقیقا بخاطر پوچی ونا امیدی داشتم گریه می کردم شما بعد از چند بار تلفنی حرف زدن و چند بار بیرون رفتن از جلسه بهم گفتید تو همیشه همینی تو برای خودت بدبختی ها رو می چینی و بعد می شینی گریه می کنی شما حتی منو نفهمیده بودید و این برای یه روانشناس خیلی بده و من هم واقعا نمی دونستم شما دارید اصول حرفه ای رو زیر پا می ذارید و در اخر مراجعاتون رو بغل می کردید. نمی دونم اصول رو بلدید یا نه اما این خط قرمز هست تو رابطه درمانگر و مراجع ... این قوانین رو الکی تبیین نکردند روان ادم اینقدر پیچیده است که شاید یه دست دادن عادی با مراجع هم جنس هم روند درمانو معکوس کنه . روانشناس حق ندارد با گفتن جملاتی مثل این که من هر وقت با تو جلسه دارم حالم بد میشود معده ام درد میگیرد احساس گناه به بیمار بده. حق ندارد اینقدر واضح احساست خودش در مورد مراجع حرف بزند. در حدی مجاز است از گذشته خودش بگه و اونهم نه در حدی که کلا در مورد خودش حرف بزند. حق ندارد مراجع رو با کسی مقایسه کند و شما قطعا یادتان نیست اما تو جلسه ای منو با یکی بچه های گروه مقایسه کردید که ببینید چقد بهتر شده و اینطوری احساس ناتوانی بهم می دادید. #آزاده_کارامد

قسمت دوم تراپی من(هایلات تراپی من شامل تجربه تراپی من هست و شاید به ادمایی که تراپی رو انتخاب می کنن مفید باشه)

یکبار من توی ترافیک وحشتناک اومدم مطبتون .وقت داشتم اما ظاهرا مراجع دیگه ای داشتید یا منشی بهم خبر نداده بود . بعد از کلی نشستن ۵ دقیقه ای باهام صحبت کردی و رفتید این رفتار خیلی زننده است کلا اما در مورد رواندرمانگر غیر قابل بخشش . شما و منشیتون حتی یه عدر خواهی ساده هم نکردید. تک تک این کلمات رو که می نویسم از خودم متنفر و متنفرتر می شم که چرا دو سال در این رابطه درمانِ مریض موندم. شما دقیقا از همان روشهای پدر و مادرهامون استفاده می کردید فشار، درک نکردن، مقایسه کردن، بی توجهی به احساساتمون و ... منتهی آنها پولی بابت این کارها ازمون نمی گرفتن. یادمه جلسه ای که اینقد منو تحت فشار گذاشتید که خاک گلدون رو خوردم فقط و فقط برای اینکه از هم نپاشم و بعد آقای دکتر عین روانپزشک مجموعه تون فقط به استناد به حرف شما بهم گفت سایکوز و راحت برچسب زد. البته اینکه او هم حرفه ای نبود شکی نیست. اخه اقای عین شما در ملاقاتهای با من آیا ذره ای توهم و هذیان یا هر چیزه دیگری دیده بودی ؟ می دانید چند سال بخاطر ایشون درمان دارویی من به تعویق افتاد می دونی چقد سخته دوباره اعتماد کردن به یه روانپزشک به یه روانشناس قطعا نمی دونید و شاید هیچ وقت هم درکش نکنید ... اینکه چند سال طول کشید تا من روان درمانی رو شروع کنم خیلی رقم زیادی است از خرداد ۹۴ تا ۹۹ ، پنج سال از بهترین سالای عمرم و غیر از اینهمه عذابی که بخاطر نگرفتن درمان مناسب و حتی اسیب از درمان غیر اصولی بهم خورد و اینها حتی غیر از اون جلسه عجیب هست که خودتون می دونید ! خب من حتی بهتون گفته بودم در نوجوانی شبیه هزاران دختر ایرانی دیگر مورد آزار جنسی بوده ام .اما نمی دونم دقیقا اون لحظه کجا بودید تو گوشی یا هپروت. هیچ عکس العملی نشون ندادید و بعد اون جلسه خاص! رو بهم تحمیل کردید . قضاوتتان نمی کنم . بگذریم . شما اصلا یادداشت برداری نمی کردید انگار یک گفت و گوی دوستانه بود ... و الان یاده اون گروه درمانی هاتون افتادم البته اسمش نمیشه گروه درمانی گذاشت قطعا ... من بعدها گروه درمانی کوتاهی رو که پروژه یه روانشناس بود داشتم اما کیفیتش هزاران هزار بار با اون چیزی که دیده بودم فرق داشت شما در هر جلسه یه مراجعتون رو انتخاب می کردید و بعد از همه نظر می خواستید اونم نه احساسشون نه تجربه خودشون فقط نظر. بقیه گروه بدون اینکه حتی احساس خودشون رو از تو جمع بودن بگن به امون خدا رها می کردید .

#آزاده_کارامد

قسمت سوم تراپی من(هایلات تراپی من شامل تجربه تراپی من هست و شاید به ادمایی که تراپی رو انتخاب می کنن مفید باشه)

البته من همیشه یه احساسی داشتم ولی هیچ وقت بهتون نگفتم بهر حال احساس من بود و می تونه درست نباشه اینکه شما تو گروه ها افرادی که پولدار تر بودن یا خونشون تو شمال تهران بود یا کار خوب و پر درامدی داشتن نگاه برترگونه ای داشتید این فقط یه بار توسط من احساس نشد ... و مثالهای زیادی رو به یاد میارم ... اینکه شما شخصیتا شیفته پول و درامد و تجملات هستید به من ربطی ندارد و اصن نمیتوان گفت لزوما چیز بدی هست اما نگاه تبعیض امیز در جامعه هست و ما باهاش زندگی کرده ایم اما در جایی مثل اتاق درمان و گروه درمانی نباید باشه. اینکه در رابطه درمانی شما من آسیب خوردم به من ثابت شده است و البته این غیر از اون زمانی هست که می تونستم درمان مناسب بگیرم و نگرفتم البته اگاهی نداشتم در مورد رد فلگ های اتاق درمان و اصول حرفه ای و این وظیفه سازمان نظام روانشناسیت که در حد یه پوستر به کسایی که مجوز میده ، بده. تا مراجعین بخونن ... اینکه اینا رو کم کم یاد گرفتم و فهمیدم ... البته این اوضاع مختص شما نیست نه ما خیلی از روانشناسامون غیر حرفه ای هستند و مشکل از دانشگاه و نحوه اموزش روانشناس هست روانشناسی از نظر من باید کاملا زیر نظر وزارت بهداشت بره ... این یه رشته درمانی است ... اینکه خب سیستم درمان کشور ما معیوبه هم چیز عجیبی نیست و سیستمی که هم پزشکان و هم بیماران رو فرسوده کرده . الان روی حرفم با مراجعین هست اینکه من یا شما در جلسات تراپی آسیب دیدید قبول . درست نیست اما هست. نا امید نشید و با کسی که یه بار اصول حرفه ای رو زیر پا بگذاره باید ارتباط درمانیتان را خاتمه بدید و شانس خودتان امتحان کنید امیدوارم درمانگر مناسب را پیدا کنید . در ضمن به پکیج فروش ها و کسانی که کتاب میارن و تو مطب می فروشند برای درمان هم اطمینان نکنید ادمی ابزار نیست که بشود همه را با یک سنباده تراش داد رویکرد هم یک برنامه کلی است اما روان درمانگر حرفه ای میتوان نسخه خاص اون فرد رو در رویکرد اجرا کند. در اخر روی سخنم با رواندرمانگران هست که تا قبل از اینکه خودتون رو درمان نکردید وارد اتاق درمان نشید. فقط برای انسانیت . من همیشه میگم من شیمی خوندم درست نیست که برم کارگاه تولید شیشه بزنم پول دربیارم اما به قیمت نابودی ادمها و این در مورد روان درمانگرها هم صدق می کند . #آزاده_کارامد

من وقتی صبح بعد از اینکه ایران به اسراییل حمله کرد به خیابان رفتم میدونید چی می دیدم ما اصلا شبیه ادمهایی که دیشب با بزرگترین قدرت منطقه سرشاخ شده نبودیم خیلی عادی داشتیم روزمرگیمون رو ادامه می دادیم در سکوت ... یه جور بی تفاوتی بود یه جور معنا ... اینکه همه ما زندگی رو گم کردیم ...و مرگ یعنی وقتی زندگی نباشد پس ما سالهاست مرگ رو زنده زنده تجربه کردیم و ترسی از تصورم از مرگ نداریم اینکه چی میشه که یه جامعه به این جا می رسه رو نمی دونم ... فقط یه ایده دارم که از تجربیات خودم هست و قاعدتا ممکنه درست نباشه زندگی یعنی خواستن و وقتی دیگر چیزی برای خواستن نباشه یا خواستن چیزی پوچ و بی معنی باشه دیگر از تصورمون از مرگ هم نمی ترسیم چون چیزی نداریم که به خاطرش حتی بخوایم زنده باشیم . میدونید چرا ما اینقد دیگه درمونده شدیم که میگیم خب اسراییل هم بزنه دیگه از این بدتر چی داریم گوش کنید سکوت مردم را... بابا یکی بزنه ما رو از این زندگی راحت کنه همین ... و هیچ راهی هم برای بروز اینهمه اضطراب، خشم و نا امیدی نداریم و اگر جوک هم نسازیم از نظر روانی کاملا از هم می پاشیم ... این اخرین تلاش جسم و روحمون که نجاتمون بده از پاشیدنمون ...

#آزاده_کارامد

ما همه در کابوس بیداریم

و این برای یه جانور ضعیفتر

از سایر جانوران خیلی سخت است

بدون بویایی و شنوایی قوی

بدون دندانها و آرواره های محکم

بی پنجه های قوی بی دفاع

در میان کابوس هایمان زندگی میکنیم

و در میان کابوس هایی تلخ

زنده زنده جان می دهیم

و هر روز سرگشته تر میشویم

و آری ما دیگر

حتی خواب هم کمکی بهمان نمی کند

تنها از کابوسی به کابوسی دیگر می رویم

ما کابوس گردان در دنیای پر از کابوس برای چه آمده ایم ؟

#آزاده_کارامد

احساس گناه

چیزی که همه به عنوان انسان حسش کردیم

احساس گناه یعنی

بابت گناه احساسی در درون خود حس کنیم

یه احساس شرم

شاید خیلی هامون بهش میگیم

عذابِ وجدان

گاهی نیز پای گناهی در میان نیست

که بخواهد شرمی را در ما ایجاد کند

ما بارها بارها از رفتارهای عادی مان

خجالت زده می شویم

در حالی که ما عادی هستیم

و جای دیگری ایراد دارد

اما آدمی فرق شرمی که با گناه ایجاد شده

و شرمی که بدون گناه ایجاد شده رو نمیفهمد

و در هر دو حالت احساس دردناکی دارد

و وقتی اشتباهی نمی یابد

خود رو انکار می کند

انقدر که خود را

محکوم به عذاب همیشگی میداند.

#آزاده_کارامد

گربه جان خوب فهمیدی

در دنیا می توان به پنجره شکسته ای

اعتماد کرد و تکیه داد

اما به آدمیزاد هرگز

آدمیزاد تنها جانور روی زمین هست

که به خود می بالد

و خود را اشرف مخلوقات مینامد

کدام اشرف کدام برتری

وقتی ما حتی مثه یه درخت

قادر به ادامه زندگی نیستیم

حتی یه گربه ببینید چقد آرومند

چقد زندگی در قاب صورت

سبیلها و چشم هایشان هست

البته اگر این جانور ناسازگار، انسان بگذارد

جانوران دیگر در تکامل

از ما جلوتر زده اند

آنها حداقل مفهوم عمیق تری

از زندگی رو درک کرده اند

دیگر وقت ان نیست

که بگوییم انسانم آرزوست

بله حیوانم آرزوست

با اختلاف وحشی ترین و خطرناکترین

موجود زنده روی زمین هستیم

هیچکی به گرد پامونم نمیرسه

مطمئنم حیوانات به ما نگاه میکنن

و بهم میگن ببینید و درس عبرت بگیرید

نیچه گفت خدا مرده و ما خدا را کشتیم

و حالا وقتش رسیده که بگوییم

انسان مرده و ما انسانیت رو کشتیم

من هرگز انسانی رو از نزدیک ندیده ام

لمس نکرده ام

فقط موجوداتی عجیب که نامی ندارند

در پوستین انسان رو دیده ام

#آزاده_کارامد

همه ما در یه حالت گیجی و گنگی فرو رفته ایم

ما همگی این حالت گیج و گنگ رو می فهمیم

من را مدام یاد اعداد گنگ می اندازد

ما دیگر کنار اعداد طبیعی زندگی نمی کنیم

ما فقط با اعداد گنگی روبروایم

که ما رو گنگ کرده اند

اعدادی که خودشان هم

گاهی فکر می کنند

چرا در ریاضیات پا گذاشته اند

شاید برای توصیفی بخشی

از جهان که گنگ هست

یا فقط برای آزار جهانیان که بگویند

تو گنگی

و اما بیایید واقع بین باشیم

اعداد گنگ رو حداقل به ما تحمیل کرده اند

تا چشممان دیگر اعداد طبیعی رو نبیند

همین اعدادی که بیشتر دنیا

برای یه زندگی معمولی دارند به کار می برند

#آزاده_کارامد

#برای_یک_زندگی_معمولی

او دید که دارد

همه خانه ویران می‌شود

و ویرانی درست از دیوار

پشت پدرش شروع شده بود

شاید دیوار پشت او پوشالی بود

شایدم به مرور دیوار نم زده بود

بدون اینکه حواس کسی باشد

انگار دیوارها رو موریانه خورده بود

از درون همه چی خالی بود

و بعد همه مدفون شدند

در تاریکی مطلق

نمی داند چگونه ممکن است

که آدم از زیر سنگها جوانه بزند

درست مثل یه گیاه

و دوباره رشد کند

اما این فقط یه رویا بود

و ناگهان او خود و همه اطرافیانش را

مقابل خورشیدی بزرگ یافت

و خیره به خورشید مانده بود

آیا تاریکی مطلق تمام شده بود

آیا این نور آزاردهنده می توانست

نشان از روشنایی باشد

آیا حالا در این نور مسیر را می یافت

و او جواب این سوالات را هرگز نیافت

#آزاده_کارامد

او نمی توانست خودش باشد

که برای خود بودن

باید ابتدا خود رو کامل بپذیری

با تموم احساسات انسانی ات

اما این احساسات اغلب

در کودکی اش کشته شده بودند

تا بتوانند به او حکومت کنند

و این بود که او با اصالت به دنیا آمد

اما هرگز نتوانست اصیل باشد

اصالت او را نزدیکترین

آدم های بی اصالت او کشته بودن

#آزاده_کارامد

که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست

و این زمانی برایت درک می شود که

تموم مکانهای دنیا

در تو غمی را شعله ور کنند

و تو راهی جز ترک تمام مکانها نداشته باشی

این روزها در من کسی مدام

بهانه چیزی یا کسی رو می گیرد

که نمی دانم کیست یا چیست

با اینکه می دانم زندگی تمرین

مداومی هست برای از دست دادن

باز هم در من کسی می گرید

گویی کسی هر روز در من می میرد

و من به سوگواری از دست دادنش می نشینم

کسی که دیگر نمی داند

به کدامیک طناب آویزان سرگردان چنگ بزند

که دوباره پیدایش کند

شاید او دلیل این اندوه بزرگ باشد

در این میان هیچ کس

قادر به پیدا کردنش نخواهد بود

چرا که هرکس تنها توانا به پیدا کردن

خودش خواهد بود

#آزاده_کارامد

دروغ،حقیقت را فریب داد

به بهانه آبتنی او را برهنه کرد

دروغ ناگهان لباس های حقیقت را برداشت

و پا به فرار گذاشت

حقیقت از چاه بیرون پرید

اما همه

با دیدن حقیقت برهنه

با خشم و تحقیر او را به سخره گرفتند

حقیقت به چاه بازگشت

تا شرم خود را پنهان کند

از آن زمان

دروغ در سراسر جهان می چرخد

با لباس حقیقت

و همه بسیار خوشحال بودند

چرا که هیچکس نمیخواهد

حقیقت عریان را ببیند

قرنها گذشت

دیگر حقیقت فراموش شده بود

همه فکر می کردند

حقیقت گمشده

در حالی که حقیقت گم نشده بود

فقط منتظر بود

تا کسی از جنس زن دست او را بگیرد

و بیرون بیاورد

زنی که بتواند مثل او عریان شود

و تنها زن بود

که می توانست بر شرم خود

و شرم حقیقت غلبه کند

تا دوباره دروغ را عریان کنند

و حق را به حقیقت برگردانند.

#آزاده_کارامد

نمی دانم چقدر می فهمید

وقتی می گویم من خسته ام

من بیزارم

من از اینهمه فقر بیزارم

نه فقط از فقر مالی

من از فقر فرهنگی

از فقر اخلاقی

از فقر علم

از فقر عدالت

از فقر همدلی

از فقر انسانیت هم بیزارم

فقر در هر شکلش زشت ترین چیز دنیاست

اما فقر همدلی

هرچقدر هم که بنویسم

که به هر چیزی میشود تکیه داد جز انسان

که انسان وحشی ترین موجود زنده است

تهش باید اعتراف کنم

که دلم کمی فقط کمی

همدلی و درک از این موجود دو پا میخواهد

نمی دانم من از ایران تابحال بیرون نرفتم

نمی دانم آدمهای جاهای دیگر جهان چگونه اند

اما اینجا همدلی سالها مرده

حتی قبرش را هم خراب گرده اند

من فقط بیزار نیستم

من خسته ام

از اینهمه غریبگی در میان مردمان سرزمینم

سرزمین مادری ام مردمان همزبانم

احساس می کنم

من فقط غریبه ای هستم در دنیا

من به هیچ جا تعلق ندارم

به هیچ سرزمینی

و ما بی سرزمینان

در این سرزمین پر از بیگانه

بهر چه آمده ایم؟

#آزاده_کارامد

بپذیریم یا نپذیریم

ما آدمهای قرن ۲۱ طوری دیگری

داریم تنهایی یا هم صحبت نداشتن

رو تجربه می کنیم

و بخصوص ما

در عوضی ترین مکان و زمان تاریخ

در خاورمیانه

گاهی فکر می کنم

ما خاورمیانه ای ها

گونه ای متمایز از انسان هستیم

مگر می شود

این همه زخم که ما قرنها تجربه کردیم

رو تاب آورد

بپذیریم یا نپذیریم

ما همه زخم خورده هایی هستیم

و آدم زخم خورده درد دارد

و چگونه می توان دردم رو

به یه دردمند دیگر بگویم

و چگونه میشود

اطمینان کرد به آدم زخم خورده ای

که متوجه زخم خود نیس

و زخم می زند

کافیست تو کلمه ای بر زبان بیاوری

تا یاد آور زخم هایش باشد

او دیگر از وجود خود خارج میشود

و تبدیل به زخم می شود

و به تو زخم می زند

بدون اینکه حتی متوجه باشد

مگر دیگر راهی باقی می ماند

برای یه آدم زخم خورده

جز نوشتن و نوشتن

#آزاده_کارامد

چه فرقی می کند مسیر کجا باشد.

مهم طی کردن مسیره

مهم نیست

مبدا و مقصد کجاست

مسیر چه در جنگلی سر سبز

و چه در بیابانی بی آب و علف باشد

باز هم مسیر است

در تعریف مسیر هرگز قید نشده

که در جنگل باشد

یا بیابان بی اب و علف

مسیر یعنی راه یعنی مکانی

که دو نقطه رو به هم وصل می کند

مسلما نقطه ها مهم نیستند

و مسیر از دو نقطه تشکیل نشده

مسیر فقط یک خط

یا منحنی هست یا دایره هست

بهرحال مسیر

به هر شکلش باید طی شود

اینکه مسیر در جنگل باشد

یا گلستان یا بیابان

هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد

هیچ مسیر درست و غلطی وجود ندارد

وقتی طبق اصل عدم قطعیت هایزنبرگ

قطعیتی وجود ندارد

پس درست و غلط وجود ندارند

هر کس مسیر خود را دارد

که طی می کند

مهم خوب دیدن هست

چه فرقی می کند

که عقربی در بیابان ببینیم

یا پرنده ای در جنگل

یا گلهای یه گلستان

#آزاده_کارامد

نمیدانم تجربه کرده اید یا نه

اینکه مدام منتظریم

منتطریم صبح شود

منتظریم شب شود

منتظریم فلان اتفاق بیفتد

ما مدام داریم انتظار می کشیم

اما شاید این انتظار خودمان

برای خودمان بود

اینکه هیچ وقت خودمون رو نمی بینیم

حتی اگر از کنار خودمان هم رد شویم

بدون هیچ نگاهی از کنارش رد میشویم

چون دیگر ما نه خود را به یاد میاوریم

و نه وقتی برای دیدن خودمان داریم

چرا که ما گرفتارتر از این هستیم

که وقتی برای خودمان بگذاریم

یا به سان رباتی فقط در پی تامین

نیازهای اولیه مان می دویم

شاید هم هیچوقت توسط خدای خودمان

مادر دیده نشدیم

و یاد گرفته ایم دیگر خودمان رو نبینیم

غافل از اینکه این تنها چیزی است که داریم

تنها چیزی که مالکش هستیم

#آزاده_کارامد

نمیدونم من فکر می کنم

مرگ است که

میتواند زندگی تعریف می کند

فکر کنید تا ابد زنده باشیم

آن وقت انجام هیچ کاری معنا ندارد

زندگی وقتی معنا می‌یابد

که مرگ وجود داشته باشد

فکر کنید ما به خواب احتیاج نداشتیم و

این وقفه های شبه مرگی نباشد

آن وقت روز معنا نمی یابد

شب است که روز را معنا می کند

درواقع مرگ تعریف روشن و واضحی دارد

نبود زندگی یعنی مرگ

این زندگی است که

تعریف واضحی ندارد

اگر زندگی یعنی زنده ماندن جسم

و نفس کشیدن و تپش قلب

که ساده ترین تعریف زندگی است

اما همه ما می دانیم

این تعریف اصلا تعریف زندگی نیست

تعریف زنده ماندن هست

مثل افرادی که در کما به سر می برند

آنها زنده اند

اما زندگی در آنها جاری نیست

آیا هدف زندگی مرگ هست ؟

نمی دانم اما

او فقط در لبه مرگ می توانست

احساس زنده بودن کند

شاید وقتی به مرگ میرسید

میتوانست احساس بودن کند

چون مرگ بودن رو نبودن تبدیل می کرد

#آزاده_کارامد

این خاورمیانه لعنتی

چقد زندگی به همه ی ما بدهکاره

چقد شادی

چقد لبخند

چقد ارامش

و چرا این گوشه از زمین

اینگونه باتلاق وار ادم ها رو می خوره

گویی اژدهایی دو سر در زیر خود دارد

اژدهایی که فقط می بلعد

ادم ها

آرزوها

زندگی ها

شادی ها

کودکان

و عشق

و چقد عاشقان را

چشم انتظار گذاشته سالها

و حتی قرنها است

که معشوقشان هرگز از جنگ باز نگشته

چقد به صلح نیاز داریم

همه ی ما

فقط کمی صلح

کمی ارامش

کمی عشق

کمی شادی

و کمی زندگی

فقط یه زندگی معمولی همین

در سرزمین مادری مان

#آزاده_کارامد

گاهی فکر می کنم

اگر جای خیلی از والدین به ظاهر سالم آدمها

والدین نابینا یا ناشنوا بودن

احتمالا الان آدمهای سالم تری بودیم

به ادمهای نابینا و ناشنوا می گوییم معلول

من نمی دونم این کلمه عربی معلول

دقیقا چه معنایی دارند

اما ما در فارسی به انها میگوییم ناتوان

این خیلی بی انصافیست

که با نداشتن یا درست کار کردن

فقط یه عضو بدن بگیم

اون ادم ناتوان هست

ناتوان در چی در کجا

البته من ادمهای ناتوان زیادی دیدم

اما اونها تمام اعضای بدن را به ظاهر داشتند

و درست کار می کردند

اما اونها ناتوان بودند

به معنای واقعی اونا ناتوان هستند

در اینکه به یه ادم آسیب کمتری بزنن

اونا حتی به بچه های خودشون هم اسیب می زدن

من کار ندارم

که این خوداگاه است یا ناخوداگاه

فقط اونها به واسطه اینکه می شنون

و بدون فکر پاسخ میدند

بدون اینکه قادر باشن کمی خود را جای طرف بزارن

و او را مورد ابیوز قرار می دهند

یا بواسطه بینایی شون می بینند

و حتی بدون حرف زدن

با چشماشون اسیب می زنن

با چشم قره و یا ندیدن بچه رو ابیوز می کنن

به نظرتون ناتوان های واقعی کیا هستند

دسته اول یا دسته دوم ؟

#آزاده_کارامد

می دونم زندگی درد داره

رنج داره

خوشی داره

شادی داره

غم داره

اصن اگه غم نباشه

شادی تعریف نمیشه

تو این دنیا هرچیزی

کنار متضادش که معنی پیدا می کنه

زندگی کنار مرگ

غم کنار شادی

خشم کنار ارامش و صبوری

بلندی کنار کوتاهی

قدرت کنار ضعف

ثروت در کنار فقر

سلامتی کنار بیماری

آزادی کنار در بند بودن

کنار هر تزی تو دنیا انتی تزی هست

و من معتقدم جمع تز و آنتی تز هست

که برای دنیا مفیده

افرینش اینجا شروع میشه

اینجاست که میشه خلق کرد

اما اینروزا بد جور دلم گرفته

دلم میخاد گریه کنم

اینکه چرا من و خیلی همنسلانم

شادی رو ندیدم

چرا فقط غم بوده

چرا سهم من و خیلی از همنسلانم

فقط درد هست

فقط رنج

خوشی های دنیا کجا پنهان شدند

چرا از ما فراری اند

چرا سهم ما

سهم خیلی از درس خونده هامون

کتاب خونامون

فقط فقر هست فقر

فقری که الان دیگه فقر مطلقه

چرا المپیک مدالی واسه ماها نداره

ماهایی که جنگیدیم

و با هرچی که توان داشتیم

تا فقط کمی کمی زندگی کنیم

چرا سهم ماها فقط مرگ شده

مگه ما کجای راه رو اشتباه رفتیم

راستی به کدامین گناه ما

فقط عذاب رو زندگی کردیم

#آزاده_کارامد

ایران بهشت راهزنها است

بیایید کمی از خودمان هم انتقاد کنیم

بدون اینکه بخواهیم سریع سپر دفاعی مون و کمانمون رو بر داریم

و حمله کنیم

یه جاهایی داریم بد می کنیم به هم

خب اما نمی خام تمامه گناه رو تقصیر مردم بزارم

قطعا حاکم فاسد مردم رو فاسد می کند

اما کمی فک کنید

وقتی کارمندی به ازای کاری که می کنه

رشوه می خاد

خب دستش به جای جیب خودش تو جیب دیگری است

در حالی که دارد پول اون کار رو می گیرد با حقوقش

یا تصور کنید وقتی جنس بدی رو با عنوان اینکه خیلی خوبه

به یه مشتری با قیمت جنس خوب می دیم

خب دست در جیب دیگری کرده ایم

یا وقتی راننده ای

حالا از هر اپلیکیشنی پول بیشتری ازت میخاد

بابت اینکه لوکیشنش دور بوده

خب تو که از اول لوکیشن منو داشتی

قبول نمی کردی

دستش تو جیب خودش نیست

یا چرا یه جراحی ۲۰ میلیون تومانی رو

منشی پزشک باید بگه

۲۰ میلیون دیگر هم دستمزد دکتر هست

و به ازای اون پرداخت هیچ فاکتوری دریافت نمی کنید

که به بیمه تکمیلی بدهید

یا رییسی که کارمنداش رو بیمه نمی کنه

حقوق ناچیزی می ده

و تازه هر ماه سر حقوق دادن

سر کارمنداش داد می زنه

که شما از سر شکم سیری دارید کار می کنید

در حالی که هیچ اشتباهی از طرف کارمندان نبوده

ایا دستش در جیب کارمندش نیست

این تجربه شخصی ام هست ها

و همه می دونیم در هر صنفی

هم ادم خوب هست هم بد

من یه صنف رو کلا زیر سوال نمی برم

ببینید ما همه بخاطر زندگی سخت مجبور شدیم

دستمان را درجیب ضعیفتر از خودمان بکنیم

من میدونم و در این جامعه زندکی می کنم

می دونم سخته

می دونم کارمون کشیده به رفع نیازهای اولیه زنده موندن

می دونم حتی خیلی هامون تو اون هم لنگ می زنیم

اما ای کاش به این بینش برسیم

و ببینیم دستمان دقیقا کجاست

در جیب خودمان یا دیگری

و حالا شاید وقت ان رسیده

تا دستهایمان رو فقط تو جیب خودمان بکنیم

به نظر من جامعه ایران

الان به همون دوران قبل رضا شاه

که راهزنان در جاده ها راهزنی میکردند رسیده

و البته الان شکل مدرن تری گرفته

ما الان نیاز به کسی نداریم

که ما رو از این وضعیت نجات بده

کافیه خودمان بخواهیم

و دستمان را درجیب خودمان کنیم

#آزاده_کارامد

نوشتن

یعنی پیدا کردن گمشده ها

یعنی حرفهای نزده

بغضهای فرو خورده شده

نوشتن در واقع سفری است طولانی

که مبدا و مقصد آن یکی است

سفری از خود به خود

برای یافتن خود

و تنها تجربه این سفر هست

که با تو می ماند.

آدمیزاد زمانی برای بقا می جنگید

و ابزار های خود را می ساخت

بعدها ادمیزاد از این پیروزی های

خود در بقا مغرور شد

و مدام ابزار ساخت

که ثابت کند من اشرف مخلوقات هستم

من صاحب زمین هستم

و الان شاید وقت ان رسیده که بپذیریم

ما جانوری مانند جانوران دیگر هستیم

حتی به قول فروید

حتی در خانه خود هم ارباب نیستیم

و ما دیگر به ساختن ابزار نیاز نداریم

حتی ما دیگر

به کشف جهان های دیگر هم نیاز نداریم

ما فقط باید جهان درون خود را کشف کنیم

و یکی ابزارهای مفیدی که داریم

قلم است

قلمی برای نوشتن

برای نقاشی کردن

برای افریدن

برای بودن

برای وجود داشتن

#آزاده_کارامد

گوشیم زنگ زد. دلم نمی خواست اصن هیچی بشنوم. انگار صبرم تموم شده بود. هیچی هم نشده بودا.کلاسم رو رفتم. به سوتی ای که دانش آمورم داد و خجالت کشید و من برای اینکه از شر این حس شرم خلاصش کنم، گفتم واقعن خیلی خوب توصیف کردی این مساله رو، خیلی خیلی شخمی بود و بعد با هم خندیدم. همه چیز خیلی بی نقص بود اما بعد کلاس، مادرش یهو دم در تصمیم گرفت باهام دردودل کنه. اینکه از همه چی می نالید حتی از پسرش آرمین می گفت می دونم پسرم خیلی خنگه به باباش رفته، فک کنم تو کل صحبتاش این تنها جمله ای بود که مجبور شدم بابتش حرفم رو بزنم. در حالی که به سختی می تونستم جلوی گرد شدن چشام رو از تعجب بگیرم، یهو گفتم آرمین خنگه!؟ نه واقعا بچه باهوش و با استعدادی هست خب معدلش که خوب بود و به نظرم از سن خودش بزرگتره. معمولا هر وقت در مورد شاگردام این حس رو دارم، می دونم یه چیزی تو خونه اش باید بلنگه. بعدش خودش رو جمع کرد و گفت نه منظورم تو ارتباطات هست. گفتم منظورتون هوش هیجانی هست. گفت اره منظورم همونه. بعد با خودم گفتم این چه حرفی بود، زدم. از نظر من هوش هیجانی ربطی به مهارتهای ارتباطی نداره و مربوط به درک متقابل همدیگه اس. سرعت حرف زدن مامان آرمین اینقد زیاد بود که نتونستم اینا رو بهش بگم. از زمین و زمان و شوهر و بچه و پدر و مادر شاکی بود. چند بار خواستم بگم که آرمین هوش هیجانیش فک نکنم پایین باشه و برای این کار مجبور بودم حرفش رو قطع کنم. اما اون منو نمیشنید فقط می خواست شنیده بشه. من مهارت شنیدن رو دارم. همیشه سعی می کنم قضاوت نکنم و راه حل هم ندم. در عین حال هم زیاد وارد بازی تایید کردنش نمیشم. احساسات رو تایید می کنم و با اشتیاق گوش میدم اما افکار رو نه. چون احساسات معتبرند ولی ممکن است اشتباها تایید کنم. یه چیزی حدود ۴۰ دقیقه برام حرف زد و من مدام به آرمین فکر می کردم که اگه حرفهای مامانش رو بشنوه، شاید دوست نداره من به عنوان معلمش اینا رو بدونم. شاید خجالت بکشه. اون نوجوونه بالاخره.حرفهای مامانش تموم شد. احساس مزخرفی داشتم، دقیقا بعد از بستن در و بعد از رفتن به داخل آسانسور. از خودم به شدت عصبانی بودم که چرا رک بهش نگفتم دوست ندارم بشنومش یا اگه آرمین حرفاتو بشنوه، ممکن تاثیر بدی روش بذاره. چرا اینقد منفعلانه رفتار کردم. وقتی سر خیابون رسیدم حس کردم سرم داره سبک و سبک تر میشه.دیگه فقط عصبانی نبودم احساس گناه، مقصرم چون تصمیم درست نگرفتم و منفعلانه رفتار کردم. گوشیم زنگ خورد. یکی از دوستام بود. معمولا میخواد بشنومش اما من تحمل شنیدن حتی یه حرف از سی دو حرف فارسی رو نداشتم.

#آزاده_کارامد

گوشیم زنگ زد. دلم نمی خواست اصن هیچی بشنوم. انگار صبرم تموم شده بود. هیچی هم نشده بودا.کلاسم رو رفتم. به سوتی ای که دانش آمورم داد و خجالت کشید و من برای اینکه از شر این حس شرم خلاصش کنم، گفتم واقعن خیلی خوب توصیف کردی این مساله رو، خیلی خیلی شخمی بود و بعد با هم خندیدم. همه چیز خیلی بی نقص بود اما بعد کلاس، مادرش یهو دم در تصمیم گرفت باهام دردودل کنه. اینکه از همه چی می نالید حتی از پسرش آرمین می گفت می دونم پسرم خیلی خنگه به باباش رفته، فک کنم تو کل صحبتاش این تنها جمله ای بود که مجبور شدم بابتش حرفم رو بزنم. در حالی که به سختی می تونستم جلوی گرد شدن چشام رو از تعجب بگیرم، یهو گفتم آرمین خنگه!؟ نه واقعا بچه باهوش و با استعدادی هست خب معدلش که خوب بود و به نظرم از سن خودش بزرگتره. معمولا هر وقت در مورد شاگردام این حس رو دارم، می دونم یه چیزی تو خونه اش باید بلنگه. بعدش خودش رو جمع کرد و گفت نه منظورم تو ارتباطات هست. گفتم منظورتون هوش هیجانی هست. گفت اره منظورم همونه. بعد با خودم گفتم این چه حرفی بود، زدم. از نظر من هوش هیجانی ربطی به مهارتهای ارتباطی نداره و مربوط به درک متقابل همدیگه اس. سرعت حرف زدن مامان آرمین اینقد زیاد بود که نتونستم اینا رو بهش بگم. از زمین و زمان و شوهر و بچه و پدر و مادر شاکی بود. چند بار خواستم بگم که آرمین هوش هیجانیش فک نکنم پایین باشه و برای این کار مجبور بودم حرفش رو قطع کنم. اما اون منو نمیشنید فقط می خواست شنیده بشه. من مهارت شنیدن رو دارم. همیشه سعی می کنم قضاوت نکنم و راه حل هم ندم. در عین حال هم زیاد وارد بازی تایید کردنش نمیشم. احساسات رو تایید می کنم و با اشتیاق گوش میدم اما افکار رو نه. چون احساسات معتبرند ولی ممکن است اشتباها تایید کنم. یه چیزی حدود ۴۰ دقیقه برام حرف زد و من مدام به آرمین فکر می کردم که اگه حرفهای مامانش رو بشنوه، شاید دوست نداره من به عنوان معلمش اینا رو بدونم. شاید خجالت بکشه. اون نوجوونه بالاخره.حرفهای مامانش تموم شد. احساس مزخرفی داشتم، دقیقا بعد از بستن در و بعد از رفتن به داخل آسانسور. از خودم به شدت عصبانی بودم که چرا رک بهش نگفتم دوست ندارم بشنومش یا اگه آرمین حرفاتو بشنوه، ممکن تاثیر بدی روش بذاره. چرا اینقد منفعلانه رفتار کردم. وقتی سر خیابون رسیدم حس کردم سرم داره سبک و سبک تر میشه.دیگه فقط عصبانی نبودم احساس گناه، مقصرم چون تصمیم درست نگرفتم و منفعلانه رفتار کردم. گوشیم زنگ خورد. یکی از دوستام بود. معمولا میخواد بشنومش اما من تحمل شنیدن حتی یه حرف از سی دو حرف فارسی رو نداشتم.

#آزاده_کارامد

جدیدا بیشتر وقتها از فضای خرافاتی بیمارگونه جامعه عصبانی میشم . اما چرا خشم؟ چرا خشمگین میشم. می تونم متنفر شم. می تونم غمگین شم. میتونم مضطرب شم. حالا که دقیقتر فکر می کنم اولش از شنیدن خرافات و اینکه خیلی ها دارند بر اساس اون فک می کنن، غمگین می شدم. بعدش کم کم دیدم که به کار بردن خرافات در زندگی آسیب می زنه بهشون، مضطرب شدم و فکر کردن خب کاری کنم، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که می تونم نشون بدم که این خرافات پایه عقلانی نداره.حالا نمی خواد خیلی هم در اشل بزرگی آگاهی سازی کنم حتی یه نفر هم آگاه بشه، کافیه دیگه. از همین دورو بری های خودم شروع کردم مثلا بهشون نشون دادم که ریختن آبجوش در سینک تا وقتی مواظب باشیم که خودمون رو نسوزونیم نمی تونه باعث اتفاقات بد بشه. اصلا بچه جن تو سینک آشپزخونه چیکار میکنه!!! که تو بخوای بسوزونیش و بعد بیاد تلافی کنه. اینکه امروز گوشیت رو دزدیدن به خیلی چیزا ربط داره از فقر در جامعه بگیر و برو بالا ولی مطمئنا به سوزوندن بچه جن ربطی نداره. اوایل می دیدم خیلی مقاومت وجود داره فکر کردم طبیعیه. کم کم دیدم بعضی ها عصبانی میشن. بعضی ها میگن این عقیده ما هست و تو باید احترام بذاری. گرچه من مشکوکم به این جمله که به هر عقیده ای باید احترام گذاشت. البته دیدم بیراه هم نمی گن ها. خب تا ضرری نداره واسه کسی بزار هر جور دلشون میخواد فک کنن ولی اونجایی که پای سلامت آدمها در میونه حتی خودشون نمی تونم ساکت بشینم و نگاه کنم. این در حوزه سلامت روان بیشتر دیده میشه وقتی نوجوون یکی از آشنایان دچار آشفتگی شده بود و به جای پیدا کردن علت و درمان با عباراتی مثل اینکه چشم خورده، اسفند دود کردیم، درست میشه. برایش دعا گرفتند و سرکتاب باز کردند که دخترک را بسته اند و نهایت دخترک خودکشی و فوت شد. اما هنوز اعتقاد داشتند که او را بسته بودند و همزادش رو علیه او شورانده بودن و در نتیجه همزادش او را کشت. همین آدمها وقتی بهشان می گفتی دخترتون رو دکتر ببرید نه تنها عصبانی میشدن که کلی فحش و بد و بیراه نصیبت می کردند... وقتی فهمیدم جماعتی که خود را به خواب زده اند نمیشود از خواب بیدار کرد، عصبانی شدم ...و حس میکردم چیزی رو نمیشه درست کرد و شاید بعدش متنفر میشوم از خرافات و هر چیز و جایی که بخواد به خرافات دامن بزنه و چقد متنفرم از متنفر شدن.

#آزاده_کارامد

از اینکه جدیدا احساسات دردناکم تبدیل میشه به درد جسمی، عصبانی می شم از خودم . نمی دونم چرا اینجا هم یقه خودم می گیرم انگار که من به اختیار خودم دارم این کار رو میکنم. بالاخره نمی تونیم کتمان کنیم که تو جامعه ای که روانشناسی زرد بدجوری داره می تازه. معلومه که هرچقدر هم بدونی و تلاش کنی که این حرفها روت تاثیر نداشته باشه، آخرش تاثیر میذاره. اینکه تو پولدار نشدی، خودت نخواستی. اینکه میشنوی من از صفر شروع کردم و الان بیس تا خونه و ویلا تو ولنجک و ...دارم. انگار که انسان موجودی تنها تو یه سیاره اس. نه پدر و مادری داشته نه جامعه ای ... و همه چیز و همه چیز فقط پای خودش هست ... خب این چیزی که دولتهای دیکتاتوری بهش نیاز دارند القا ناتوانی و حس گناه به آدمها، آدمها رو دچار یک درماندگی عمیق می کنه و آدم درمانده فقط نگاه می کنه، برق میره نگاه می کنه، اکسیژن نداره نگاه می کنه، آب نداره نگاه می کنه، دارو نیس نگاه می کنه، غذا گرونه نگاه می کنه. روانشناسی زرد شکل دیگه ای از دین هست با القا احساس گناه آدمها رو کنترل می کنه منتها دیگه همه دیگه دین ندارند و باید دین شکل جدیدی بگیره.

یه بار به درمانگرم گفتم می دونی فرق دارو درمانی با روان درمانی چیه ؟ گفت چیه ؟ گفتم دارو درمانی حتی اگر عوارض بسیار بدی هم داشته باشه در نهایت با تغییر دارو یا تغییر دوز می تونی، اوضاع رو بهتر کنی. اما روان درمانی عوارض غیر قابل برگشتی داره. کلمات می تونن خطرناک باشن و اگه درست و به جا رویکردها و تکنیک ها استفاده نشه، دیگه نمیشه مثل روز اول شد. نمیشه کلمات رو برگردوند. کلمات می شینه تو وجودت، بدون اینکه بخوای. گفت داری از تاثیر پذیری از آدمهای دیگه حرف می زنی؟ گفتم آره. گفت به نظرت خیلی دارن روت تاثیر می ذارن؟ گفتم معلومه. آره زیادی تاثیر پذیرم. گفت فک می کنی علتش چی میتونه باشه؟ یه خرده فکر کردم و اولین چیزی که به ذهنم اومد رو گفتم چون کمرنگم شایدم بی رنگم. این هستش که از آدمهای به ظاهر پررنگ، رنگ می گیرم. در حالی که بازم حس بدی از خودم داشتم که چرا رنگ می گیرم و باز یقه خودمو سفت چسبیده بودم. یه لحظه به خودم اومدم و دیدم حالت تهوع بدی گرفتم.

#آزاده_کارامد

داشتم صبحونه می خوردم که گوشیم زنگ خورد. رکسانا بود از دانش آموزای پارسالم، دانشجوی سال اول رشته مهندسی نفته خیلی خوشحال شدم به دو دلیل یکی اینکه رکسانا از یه نوجوان کلاس نهمی به قول مامانش افسرده که دیگه خسته شده بودن ازش تبدیل به این آدم شده و دیگه اینکه رکسانا طوری حرف می زد که انگار منو خیلی قبول داره و همین طور که غرق لذت بودم. یهو اون آزادهِ ضد حاله تموم شکست ها و اشتباهاتمو در اپسیلون ثانیه بهم یاد آوری کرد که خوده سرعت نور داشت با تعجب نگاهم می کرد. تجربه درس دادن تو مدرسه همشون بد بودند از نظر خودم. بعدش ذهنم شروع کرد به بازی که تو خیلی هم عملکرد بدی نداشتی اما نظام اموزش و پرورش نابوده فک کردم اگه تو این ۴۵ سال وزارت اموزش و پرورش حذف و کاراش به جای دیگه ای سپرده می شد قطعا الان اوضاع بهتری داشتیم. یاده اشکالاتی که از من میگرفت مدیر و ناظم افتادم خیلی به بچه ها رو میدی چرا اون روز خانم فلانی اومد تو کلاست فلان دانش اموز لم داده بود! اینا دیگه به حرف ما هم گوش نمی دن. نباید اجازه بدی بچه ها همو بغل کنن چون همجنس گرا میشن! بدبختیش این وقتا بود که خود دانش اموزا می خواستن منو بغل کنن یه بار ریحانه دانش اموز کلاس هفتمم که اضطراب شدید اجتماعی داشت و هیچ وقت ندیده بودم کسی رو بغل کنه، یهو دوید بغلم و من واقعا خوشحال بودم که یه خرده داره پیشرفت می کنه و در عین حال متوجه نگاه های سنگین ناظم شدم و به شانس خودم لعنت میفرستادم اما ارزشش رو داشت حتی اگه اخراجمم می کردند. می دونی این آدمها خیلی زرنگند به جای اینکه اخراجت کنن مثل آدم. اذیت می کنن. مثلا مدیر هفته ای نبود که بهم بگه چرا جزوه میدی از روی کتاب درس بده. من واقعا صد بار از دانش اموزا نظر سنجی کردم و همه با روش تدریس من اوکیِ اوکی بودند. از آنجا که می دونستن من برای اولین بار دارم علوم راهنمایی درس میدم و قبلا فقط دبیرستان درس دادم کار براشون راحتتر شده بود. جملاتشون اینجوری بود می دونی چون تا حالا راهنمایی درس ندادی بچه های این سنی رو نمیشناسی اینا میخوان از هر فرصتی سو استفاده بکنن آخه آدم جان مگه تو رئیس اف بی آی هستی و اینا یه سری تبهکارند اما من فقط دانش اموزا رو آدم میدیدم همین. احترام رو یه چیز متقابل می دونم احترام می گذاشتم و احترام می دیدیم اما آدمایی که هرگز بهشون احترام گذاشته نشده، نمی تونن این شرایط رو تحمل کنن. فکر می کردم که همین باید برام کافی باشه که تو نظر سنجی از دانش آموزا من بهترین معلم انتخاب شده بودم. اینجا دیگه ضربه ی آخر رو به آزادهِ ضد حال زدم و از رینگ خارج شدم.

#آزاده_کارامد

تو تاکسی که نشستم با خودم گفتم کی آخه با اینقد پول پا میشه میاد تو خیابون. یاده حرفهای مامانم افتادم که میگه میری تو خیابون پول بیشتر با خودت ببر شاید زدی یه چیزی شکوندی. منم میخندیدم و می گفتم مواظبم چیزی رو نشکونم اخه مادر من این چه حرفیه. بعدش فکر کردم ای کاش صبر نمی کردم تا پولم به مبلغ قابل قبولی برسه و بعد از کیف پول موسسه ای که توش درس میدم، بردارم. همون دیروز برمی داشتم. بهرحال فایده ای نداره اگه الان هم در خواست بزنم دست کم شش ساعت دیگه میاد تو حسابم. به راننده تاکسی گفتم آقا شماره کارتتون رو لطف می کنید. پیرمرد تکونی خورد و گفت مسیرم هست دارم میرم سرکار. راننده نیستم دیدم خیلی سرده، سوارتون کردم شما هم مثلِ دخترِ من کرایه نمی خوام. گفتم نه آقا نمیشه که شما زحمت کشیدید، شماره کارتتون رو لطف کنید. گفت نه دخترم این چه حرفیه. گفتم که نمی خوام. در عین حال یه بخشی از من میگفت باید کرایه رو بدم و بیشتر اصرار کنم یه بخش ام میگفت نمی خواد دیگه! حالا اصرار نکن. خیلی پول داری الان . تشکر کردم ازش و ساکت شدم. و یهو یادم اومد الان دیگه اینقدی پول دارم که می تونم بزنم یه چیزی رو بشکونم. خنده ام گرفت از فکر خودم. صدای مامانم باز میشنیدم کار خدا رو ببین و من اینجور موقع ها به مامانم میگم که مامان چه ربطی داره به خدا اصن ... ول کن تو رو خدا. البته بگما بیشتر اوقات هم با دلیل منطقی بهش اثبات میکنم که کار خدا نبوده. اونم طبق معمول قبول نمی کنه. اینبار دیگه داشت برای خودمم عجیب میشد. اما به جای جواب به مامانم به خودم محکم گفتم من مطمئنم کار خدای مسلمونها، خدای مسیحی ها و یهودی ها حتی کار خدای بودایی ها هم نیست. گرچه به خدای اسپینوزا هم نمی تونم نسبت بدم. آها فهمیدم کار پیشی سیاهه هست گربه خیابونی که دیشب واسش تُن خریدم. شاید نزدیکتر باشه به خدای اسپینوزا. ولی هرچی هست زیر سر خودشه گربه سیاههِ. تازه وقتی داشتم فکر میکردم که دیروز چرا اینو خریدم، اونو خریدم، حتی به خرید داروهام فکر کرده بودم و اونو اضافی می دونستم اما خرید تن واسه پیشی سیاهه اصن به ذهنم نرسید، چون اضافی نبود، سهم خود خوده پیشی سیاهه بود. یهو راننده گفت من تا توحید می رم مسیرتون می خوره با تعجب گفتم اره من دقیقا توحید می رم گفتم ممنون و دوباره اصرار کردم که کرایه رو قبول کنید. پیرمرد گفت نه این مسیر هر روزم هست. تشکر کردم دوباره ... گفتم چقد عجیب! پیرمرد گفت امروز روز شماست ... راس میگفت اینهمه خوش شانسی اونم تو یه روز برای من کلا بعید بود. اصن این مرحله واسه من قفل بود.

#آزاده_کارامد

یهو سرم فریاد کشید که همینه. میخواین برین مطب خصوصی، ببینم اونجا چطوری پرتتون می کنن بیرون. برای من عجیب بود آخه واکنش با سوالی که من و چند نفر پرسیدیم اصن همخونی نداشت. من فقط پرسیدم امکان دارد از هر چند بیماری که امروز آندوسکوپی شدند رو برای ویزیت به مطب میفرستید، یکی هم از کسانی که وقت اینترنتی داشتند، بفرستید. جواب این سوال یا بله است یا نه. سکوت کردم و خودمو کنار کشیدم و داشتم توجیه می کردم که حتمن از جای دیگه خسته است شاید با مشکلی بزرگی تو زندگیش داره دست و پنجه نرم می کنه، جدیدا از اینکه زیادی خودم رو جای دیگری میذارم و درکش میکنم، عصبانی میشم. چرا من باید در برابر واکنشهای غیر عادی آدمهای دیگه، واکنشم سکوت و درک کردن باشه. مثلا فلانی پدر و مادر بدی داشته و معلومه که باید اینجوری تحقیرم کنه. دَرک ...دَرک... دَرک ...گاهی دلم میخواد بزنم زیر همه چیز و بگم به دَرَک ... با صدای خانم بغل دستیم به خودم اومدم گفت میخوان آدم رو بخورند. گفتم شاید تا الان چیزی نخورده گرسنه اشه و جا غذا میخاد ما رو بخوره. خانمه خندید و ساکت شد. چرا اینو گفتم این یعنی منشی رو درک نکردم. اینستا رو باز کردم و یه خرده اسکرول کردم. با شنیدن اسم خودم رفتم تو مطب. فعلا این دارو ها رو بخور تا یه ماه بعد. با خودم گفتم لعنتی من یازده ماه که این دارو ها رو خوردم، یه ذره بهتر که نشدم هیچ، دارم بدتر و بدتر میشم. تو این یه ماه قراره این داروهای تکراری چیکار بکنه. بالاخره وقتی برق نداریم و در دومین منابع گازی جهان هستیم ولی داریم تو نیروگاه ها مازوت می سوزونیم تازه اونم نداریم به حد کافی ...معلومه که بودجه ای نیست واسه مساله پیش و ما افتاده ای مثل سلامت مردم! در حالی که یه بخشی از من سعی میکرد دکتر رو درک کنم و بدونم اون هم چاره ای نداره ... همه چی کمه از دارو تا ... بخش دیگه ای مدام فریاد می زد دَرک به دَرَک. تو مترو نشسته بودم که یاده توصیه دکتر افتادم استرس نداشته باش. بیا از آسمون می رسه اخه کی دختر بچه ۵ ساله فال میده دستش ول میکنه تو مترو. نباید حرص بخورم نباید فحش بدم به این فرهنگ غلط که روزی بچه رو خدا می رسونه. وقتی نوزادی که بغل مادرش البته امیدوارم مادرش باشد بیهوش هست و مادرش داره گدایی می کنه ... اینقد مشغول فکر کردن بودم که اشتباهی به جای خط علامه، خط کلاهدوز رو سوار شدم باید برگردم دوباره. شایدم باید همه مون برگردیم ...

#آزاده_کارامد

خیلی آدم عجیبه ها فکر کنید در عین حال که عاشق تنهایی هستم یه جاهایی هم متنفرم. ولی عحیبم نیستا خیلی. تو این جمله به نظرم تنهایی به دو معناست پس تناقضی نداره. من عاشق تنهایی هستم یعنی دوست دارم بیشتر اوقات خود آدمها اطرافم نباشن مخصوصن اونایی که خیلی حرفامو نمی فهمن و درکی از من ندارند حتی درکی از خودشون هم ندارن اما وقتی میگم از تنهایی متنفرم یعنی از اینکه همیشه فهمیده نشم متنفرم. من فکر می کنم که نیاز به فهمیده شدن توسط آدم یا هر موجود زنده ای یک نیاز واقعی و شاید ضروری باشه. برای من کمتر پیش میاد که تو خونه کاملا تنها باشم شاید یه ده سالی باشه که چند روز تنها نبودم اما این چند روز که تنها بودم فهمیدم چقد تنهایی می تونه کارایی منو بالا ببره. منو منظم تر کنه، حتی اهمال کاریم رو به صفر برسونه. راستش خودمم دارم فک می کنم که اهمال کاری به تنهایی چه ربطی می تونه داشته باشه ولی ربط داره وقتی که تنها هستم اون چیزایی که باعث میشه حواسم پرت شه صفر هست اون چیزایی که باعث میشه اضطراب داشته باشم صفره ... خب منشا اهمال کاری من بیشتر همین دو تاست. فک میکنم به این تنهایی خیلی نیاز داشتم امشب اولین شب یلدایی که تنهام فک می کنم حداقل آرومترین شب یلدا رو داشته باشم. امروز صبح یکی از دوستام به شوخی می گفت امشب رو پارتی بگیر. گفتم باشه. گفت پارتی تک نفره که نداریم. گفتم شاید داشته باشیم اما من پارتی تک نفره نمیگیرم. میخوام یه پارتی واسه گربه های شهرک بگیرم. خودم واسشون انار دون میکنم و حافظ می خونم 😁. گوشی رو که گذاشتم، فک کردم چقد دلم می خواد چند روز تنهایی برم تو طبیعت حتی گوشیم رو هم خاموش کنم. اینجوری شاید برای ده سال دیگه هم بتونم مثل آدم، کنار آدم ها بمونم.

#آزاده_کارامد

من فکر می کنم که

شوق ها هم موندنی نیستن

مثل تموم چیزای دنیا از دست میرن

شوق ها می میرن

شوق های جدید پا میگیرن

شاید وسطاش هم شوقی نباشه

و فقط دووم اوردنه مهم باشه

من فک میکنم تو این دنیا

هدفه، شوقه، انگیزهه و معنایه

اینا مهم نیستند

البته بودنشون یه جاهایی لازمه

اما نبودنشون هم خیلی سیاه و تاریک

دیگه به نظرم نمی رسه

اینو هر بار که به سیاهی مطلق رسیدم

فهمیدم، فهمیدم چیزه سیاهی که

الان به نظرت خیلی سیاهه

شاید یه زمانی خیلی هم سیاه نباشه

حتی نور و روشنایی شدید

هم اونقدرا روشن نبوده

فقط اون زمان به نظرت روشن میومده

من به عنوان آدمی که فک می کردم

بدون شوق می میرم

بدون شوق نمردم

حتی فهمیدم

شوقم از اول درست نبوده

اون شوقِ من نبوده

اینجوری دیگه سوزنم روی یه کار گیر نکرد

و چشام بهتر دید شوقایی رو

که اطرافم بودند

اما من تاریک می دیدمشون

حاضر نبودم بهشون نزدیک شم

الانم می دونم ممکنه

این شوق هم، شوقِ من نباشه

شایدم هیچ وقت نفهمم شوقِ من چی بوده

شاید اصلن شوقِ من وجود نداره

معنا هم همینه

هدفم همینه

خیلی چیزا تو کنترل و دست ما نیس

تو این بین فقط می تونم

کارهای روزمره ای

که واسه خودم تعریف کردم رو

تا حدودی انجام بدم

معلوم نیست

هدفی،معنایی داشته باشه یا نه.

#آزاده_کارامد

من فکر می کنم که

شوق ها هم موندنی نیستن

مثل تموم چیزای دنیا از دست میرن

شوق ها می میرن

شوق های جدید پا میگیرن

شاید وسطاش هم شوقی نباشه

و فقط دووم اوردنه مهم باشه

من فک میکنم تو این دنیا

هدفه، شوقه، انگیزهه و معنایه

اینا مهم نیستند

البته بودنشون یه جاهایی لازمه

اما نبودنشون هم خیلی سیاه و تاریک

دیگه به نظرم نمی رسه

اینو هر بار که به سیاهی مطلق رسیدم

فهمیدم، فهمیدم چیزه سیاهی که

الان به نظرت خیلی سیاهه

شاید یه زمانی خیلی هم سیاه نباشه

حتی نور و روشنایی شدید

هم اونقدرا روشن نبوده

فقط اون زمان به نظرت روشن میومده

من به عنوان آدمی که فک می کردم

بدون شوق می میرم

بدون شوق نمردم

حتی فهمیدم

شوقم از اول درست نبوده

اون شوقِ من نبوده

اینجوری دیگه سوزنم روی یه کار گیر نکرد

و چشام بهتر دید شوقایی رو

که اطرافم بودند

اما من تاریک می دیدمشون

حاضر نبودم بهشون نزدیک شم

الانم می دونم ممکنه

این شوق هم، شوقِ من نباشه

شایدم هیچ وقت نفهمم شوقِ من چی بوده

شاید اصلن شوقِ من وجود نداره

معنا هم همینه

هدفم همینه

خیلی چیزا تو کنترل و دست ما نیس

تو این بین فقط می تونم

کارهای روزمره ای

که واسه خودم تعریف کردم رو

تا حدودی انجام بدم

معلوم نیست

هدفی،معنایی داشته باشه یا نه.

#آزاده_کارامد

شاید اولین بار وقتی شکارچی جوان گرز به دست از غار بیرون آمد تا کمی گرم شود، متوجه توانایی جدیدی در خود شد.

دیشب بعد از خوردن گوشت خرسی که شکار کرده بودند، حسابی سنگین شده بود بخاطر اینکه به او دو برابر بقیه غذا رسیده بود چون در حین شکار، خرس به پدرش حمله کرده و او را کشته بود.

ناگهان متوجه چیز عجیبی در قبیله پایین کوه شد آنها داشتند دور آتیش میچرخیدند ولی خلاف جهتی که قبیله آنها می چرخند. دقیقا همان جهتی که خرس به پدرش حمله کرده بود. شکارچی جوان برای اولبن بار احساس وحشتناکی رو تجربه می کرد تا حالا حتی در شکار هم او آنقدر احساس خطر نکرده بود. او فکر کرد همه چیز زیر سر قبیله پایین کوه هست و این چرخش عجیب آنها باعث کشته شدن پدرش شده و می تواند باعث نابودی کل قبیله ی آنها شود. پس سریع به غار برگشت و ماجرا را برای همه تعریف کرد و آنها این بار با تمام ابزارهای شکارشان به قبیله پایین کوه و تمام قبایلی که خلاف جهت آنها دور آتیش می چرخیدن، حمله کردند تا جلوی نابودی قبیله خود و دیگران رو بگیرند. در هر شکاری که کسی کشته میشد آنها مصمم تر از قبل به کشتن قبایل دیگر ادامه می دادند و بعدها فقط می دانستند که هر مرگی تنها از چرخش در جهت عکس قبایل دیگر رخ می دهد. با اینکه این جنگها باعث شده بود غذای کمتری گیرشان بیاید و هر سال تعداد بیشتری از اعضای قبیله بر اثر گرسنگی می مردند و این به شدت آنها را می ترساند. آنها ترسیده بودند و چاره ای نداشتن جز کنترل افکار قبایل دیگر، آنها متوجه شدند که می توانند علاوه بر اعضای بدنشان افکار قبایل دیگر را هم کنترل کنند. این توانایی جدید خیلی خیلی سریع رشد کرد. آنها بعدها داستانهایی در مورد اینکه چطور میشود از مرگ و نیستی فرار کرد، ساختند و آن را در قالبهای مختلف بهم تحمیل می کردند تا بتوانند هم بر ترس خودشان غلبه کنند و هم آدمهای زیادی رو از این ترس نجات بدهند در این میان افراد باهوشی هم به فکر کسب درآمد از این راه افتادند. نقاشی های زیادی روی سنگها ایجاد کردند و هر قبیله فقط افکار خودش رو نجات دهنده می دانست. قرنها گذشت تا آدمهای کمی درک کردند که ما برای کنترل کردن چیزی ساخته نشدیم مخصوصا پدیده هایی که از حوزه کنترل ما خارج هستند. ما تنها میتوانیم روی ذهن خودمان آگاه تر شویم و یه جورایی کنترل رفتار های خودمون رو به عهده بگیریم.

#آزاده_کارامد

از صبح سر نوشتن این مطلب خود درگیری داشتم. به خودم می گفتم آخه سر صبحی موضوعی آسونتر به ذهنت نرسید. بیدار که شدم طبق عادت، اول اینستاگرام رو چک کردم و دیدم زیر کامنتی که برای تنها پیج کمدی اجتماعی ام گذاشتم چه شلوغ شده دوباره یه عده دارند دایره لغات عده دیگه ای رو بالا می برند تا اینجاش به ظاهر کار مفیدیه اما خب بستگی به لغاتش داره، از آنجا که این لغات فحش محسوب میشه، زیاد هم مفید به نظر نمی رسه. چیزی که دیدم این بود که طرفداران دو آتیشه یه ایدئولوژی و طرفداران دو آتیشه ی ایدئولوژی مقابل دارند از خجالت هم در میان. آدمها در قالب گروه میتونن خطرناکتر بشن اینکه گروه می تونه آدم ها رو صرفا بخاطر حس پذیرشی که آدم ها تو گروه دارند وادار به انجام رفتار و حرفهای غیر منطقی بکنه. دلم می خواست بهشون می گفتم بابا ما سالهاست غارها رو ترک کردیم بقاتون که به خطر نمی افته با شنیدن یه نظر مخالف. شما و اون ایدئولوژی یکی نیستید شما اول آدم هستید و با فردیت خاص خودتون و بعد از اون ایدئولوژی خوشتون اومد. ایدیولوژی فقط یک عقیده است و می تونه درست باشه یا غلط ... هرکی مخالف عقیده شما هست که کل شخصیت شما رو زیر سوال نمی بره که دارید اینجوری حمله می کنید به شخصیت طرف مقابل. این فقط یه نظره. لطفا ایدئولوژی از خودتون جدا کنید. اون نظر مخالف، خود شما رو نفی نمی کنه مگر اینکه شما و ایدئولوژی یکی شده باشید و دیگر فردیت و منطق نداشته باشید، درست مثل یه عروسک کوکی. دارم فک می کنم اگه جای کامنت اسلحه به دست دو طرف بیفته چی میشه البته افتاده و دیدیم و باز هم می بینیم متاسفانه. کلا اساس جنگها به غیر اون مغز متفکر پشتش در مقیاس آدم هایی که وارد جنگ میشن، همینه.

#آزاده_کارامد

دیشب دوباره یک خواب تکراری دیدم دقیقا مثل خوابای قبلی ام میفهمم که در کشور دیگه ای هستم که زبانشون رو نمی دونم و تنها هستم، حتی نمیدونم کجام، با گوگل مپ هم نمیفهمم کجام، شارژ موبایلم یک درصده و میفهمم که حتی اینترنت هم ندارم. به شدت می ترسم و معمولا این موقع ها از خواب با ترس بیدار میشم بعد خنده ام میگیره. به خودم میگم دیوونه!بدون ویزا و هزینه ای مهاجرت کردی، چرا می ترسی. والله این روزا تو واقعیت موندن تو اینجا ترسناکتر به نظر میرسه. اما خواب دیشبم یه فرقی داشت اینبار من یه هنگ درام دارم. در حالی که من هرگز از نزدیک سازی رو تا حالا لمس نکردم و علاقه ای هم نداشتم. اما تو خواب من بلدم این ساز رو بزنم واز مترو بیرون میام و تو خیابون شروع می کنم به نواختن اینجوری یه درآمدی دارم. انگار یه جورایی با ادما می تونم ارتباط بگیرم بدون دونستن زبانشون.

وقتی که فکر میکنم می بینم که من همیشه از مهاجرت می ترسیدم حالا درسته بهانه های مختلفی می آوردم که الان هزینه اشو ندارم و اینا...اما خودمو که نمی تونم فریب بدم من اون موقع که شرایط اپلای داشتم هم کاری نکردم. اما این خواب فرق داشت من اینبار دارم هنگ درام می زنم و اون حس ترسناکه رو کمتر دارم ... من چند وقتی میشه که حس میکنم تو کشور خودم غریبم انگار با همه بیگانه هستم. به خودم فکر میکنم، به تغییراتی که چند وقته اخیر بعد تراپی کردم. مثله این میمونه که از کشور قدیمی خودم به کشور جدیدی پا گذاشتم. تو این کشور جدید من دارم ارتباط گرفتن رو یاد می گیرم. به خودم جرات میدم و پامو میذارم توی شهرهای جدید شاید یه جا پیدا کنم که دیگه غریب نباشم دیگه بیگانه نشم با آدمای اطرافم ... این کاریه که دارم تو واقعیت می کنم ... و هنگ درام همون زبون مشترکم هست زبونی که همه میفهمن دقیقا مثل موضوع مورد علاقم احساسات انسانی که زبون مشترک همه آدماست. به خودم یاد آوری می کنم که ما همه مهاجریم گاهی از کشوری به کشور دیگر گاهی از شهری به شهری دیگر و گاهی از خوده قدیمی مون به خوده جدیدمون ... آدم که درخت نیست که نتونه مهاجرت کنه ...

#آزاده_کارامد

امروز صبح خیلی نگران از خواب بیدار شدم مثله اینکه همون نگرانی دیشبم با من بیدار شده بود. انگار حتی تو خواب هم ولم نکرده ... نگرانیه اولش مبهم بود واسم ولی وقتی جنسشو میفهمم میدونم شبیه چه نوع نگرانیهایی هست فهمیدم همش به اون کمال گرایی برمی گرده اینکه چرا دیشب یه ساعتی لایوی رو گوش کردم که تا حدودی خوب بود اما وسطاش حس کردم اونقدرها هم خوب نبود و یه ساعت وقتم هدر رفت ...کسی ندونه انگار کل وقتم در حال بررسی پروژه های جهانی هستم!! و بعدش دیر خوابیدم کارم رو دیر فرستادم و انگار دومینو وار همه چیزم زیر سوال رفت اینکه چقد کارایی یا حتی نوشته هام بد هست انگار دیگه حتی حس خوبی از نوشتن هم نمی گیرم و دومینو وار میتونه این حس ادامه پیدا کنه ... انگار که کمال گرایی سرطانیه که سریعا متاستاز میکنه تو کل زندگیت و در نهایت مرگ همه ارگانها رو به دنبال داره و تو دیگه از ترس خوب نبودن هیچ کاری رو انجام نمی دی یا اونقدر تعویقش میندازی که هول هولکی چیز مزخرفی رو انجام میدی ... چه جالب انگار دوباره داری به خودت ثابت میکنی دیدی چقد مزخرف انجام دادم من کارم خوب نیست و انگار خوراک اژدها کمال گرایی رو بهش میدی و تکه تکه از زندگیت رو هر روز می کَنی تا به این اژدها غذا بدی. اینروزا مثل خیلی چیزای دیگه که مد شده کمال گرایی داشتن رو یه جور کلاس بدونن دقیقا مثل ای دی اچ دی و ... شاید اونا ادمایی باشن که کمال گرا نیستن چون کسی که کمال گرا باشه میفهمه کمال گرایی مثله غرق شدن تو فاضلاب و کثافته و بوی گندش می تونه کل زندگیت رو بر داره و زندگیتو نابود کنه. دوست دارم یه جایی تو زندگیم بتونم کمال گرایی رو ریشه یابی کنم و در موردش بیشتر بدونم اما تا الان کمالگرایی ام اجازه نداده بهم 😁.

#آزاده_کارامد

خرده سنگ

با اینکه نوشتن هر روز واسم لذت بخش هست اما انگار هر روز خرده خرده تو جیبام، سنگ پر کردم وقتی به اخرین نوشته ام نگاهی انداختم. انگار آخرین سنگی که تو جیبم گذاشتم در حالی که تو باتلاق بودم، ضربه آخر رو بهم زد و دقیقا با این حجم از سنگینی دارم با سرعت نور به ته باتلاق می رسم اما واقعا خودم متوجه نبودم چرا ولی یهو با یه جمله انگار پازل بهم ریخته ذهنم کامل جلوم ظاهر شد و فهنیدم در حالی که کل هفته دستم را روی گوشام گذاشته بودم که نشنوم اما صدای اون بلندتر بود و من شنیدم اینکه چقد داری چرت می نویسی تو اصلا به درد نوشتن نمی خوری؟ اصن تو چرا اینجایی ؟چی شد که فکر کردی می تونی بنویسی؟ در حالی که نه دوره ی خاصی گذروندی و حتی تو چیزای ساده مثل نگارش و حفظ گرامر هم خیلی لنگ میزنی. سبک نوشتنت اصن تو هیچ کتابی تا حالا نبوده. هیچکی اینجوری نمی نویسه. تو اصلا تو این جا جایی نداری. دقیقا دیشب این حرفی بود که به خودم زدم اما واقعا نمی دونستم چرا؟ دقیقا حس خالی شدن داشتم از درون. اینکه خالی هستم و اینجا جایی برای من نیست چون زیادی خالی ام هستم از همه چیز از اطلاعات بگیر تا خیلی چیزای دیگه. دارم فک می کنم خب هفده ساله نوشته هام رو تو اینترنت ثبت کردم چرا اشتراک گذاشتم با بقیه. خب مثل قبل تو دفتر می نوشتم بعدش مینداختم دور. اما ثبت کردن برام خوب بود اینکه نوشته ده سال پیشم می خونم میگم این واقعا من بودم!! دقیقن یاده اولین نوشته ای که هفده سال پیش تو اینترنت گذاشتم می افتم" میخواستم با نوشتن خودم رو پیدا کنم اما فکر کنم گم شدم شاید از ته سوراخ جیبی قل خوردمو و افتادم جایی که دیگه دست هیچکی بهم نمی رسه " حس میکنم دوباره گم شدم البته درستش اینه که اصن هیچ وقت پیدا نشدم دقیقن مثل خوابام کفشام گم میشه، خودم گم میشم، زمانو گم میکنم و... اصن تو یه کشور که حتی نمی دونم کجاست گم می شم و سوال آخر رو از خودم می پرسم چرا داری می نویسی واسه مخاطب یا خودت؟ اگه واسه خودته خب پیجت رو و وبلاگ هفده سالت رو تو بلاگفا حدف کن به همین راحتی... و خودتو خلاص کن ...

#آزاده_کارامد

حس تلخ و عجیب

حس گیر افتادن، حس تلخ و عجیبیه تصویرش واسه من مثله موشی هست که گوشه دیوار گیر افتاده و راه فراری نداره. شاید خیلی خودش رو به در و دیوار بزنه شایدم تسلیم شه و تکون نخوره. بهرحال فرقی هم نداره موش دیگه گیر افتاده.

حس گیر افتادن نمی دونم تو چرخ هیجان هست یا نه؟ فقط می دونم این حس یه جورایی خطرناکه، می تونه منجر به تمام شدن زندگی بشه. حس گیر افتادن می تونه از حس گیر افتادن تو خانواده و خونه، تو مدرسه و دانشگاه، تو محل کار، تو یه جمع باشه تا حس گیر افتادن در یک وطن حتی حس گیر افتادن تو دنیا باشه. تا یه جایی اش تو می تونی کارایی بکنی مثلا می تونی از خونه بیای بیرون، مدرسه و دانشگاه هم یه روزی بالاخره تموم میشه، محل کارت رو عوض کنی، جمعی که توش هستی رو عوض کنی، حتی کشورت رو عوض کنی اما تو نمی تونی وطنت رو عوض کنی هر جای دنیا هم بری باز تو یه ایرانی هستی و یه ایرانی می مونی، همینطور تو نمی تونی دنیاتو عوض کنی چون تا حالا فقط یه دنیا کشف شده، حتی اگه دنیاهای دیگه ای هم وجود داشته باشه، تو الان دسترسی بهشون نداری. اینجاهاست که خطرناک میشه چون آدم نمیتونه دنیاش رو عوض کنه اما می تونه از دنیایی که توش گیر افتاده بره.

بپذیریم یا نپذیریم بالاخره این حس می تونه باعث خودکشی یا مرگ خود خواسته بشه. شاید یکی از علت های، خیلی از خودکشی ها همین حس باشه، شایدم واقعا راهی باشه و ادم کاملا گیر نیفتاده باشه اما اون راه رو الان نمی بینه یا خیلی دور و غیر قابل دسترس می بینه و این باگ ذهن آدم هست.

اینروزا حتی این حس گیر افتادن رو از زبون یه راننده تاکسی می شنوی، انگار همگی داریم به یه بن بست می رسیم. دیشب درست وقتی وسط خیابون بودم حس کردم گیر افتادم بین آدمایی که هرچقدر که هم مرز بذارم و مرزامو حتی تو تمومه بیلبورد ها تو سطح شهر هم بزنم، باز یه راهی پیدا می کنن و منو رو دور میزنن ... این گیر افتادن بین آدمهای این مدلی حتی از گیر افتادن تو دنیا هم بدتره مخصوصن وقتی می بینی چقد زیاد شدند و انگار همه مون تو یه بازی بزرگ هستیم که هرکی کلاه بیشتری از سر بقیه برداره جایزه بزرگ واسه خودشه. یهو حس کردم گید افتادن تو سیاهچاله ای به نام وطن... اینجاها بود یهو به خودم اومدم دیدم درست وسط خیابون واستادمو و دارم گریه میکنم ...

#آزاده_کارامد

ترس

شروع کردن به نوشتن یهو ترس برم داشت که زیادی دارم خودافشایی میکنم با خودم گفتم که خب این موضوع رو از زبان سوم شخص بنویس اینجوری می تونم عمومی بزارم با کلی سانسور. اما تمومه لطفش تو شخص اول نوشتنه. به خودم یاد آوری می کنم که دیگه کافیه مبهم نوشتن، از زبان دیگری روایت کردن. اما باید مرز بزارم برای خودم تا چه حد می تونم از خودم بنویسم. مرز رو که نوشتم یاده این حرف خودم تو گروه درمانی افتادم من مرزی نمی زارم چون اگه حرفی زده بشه و من از اون حرف حس بدی داشته باشم میفهمم دقیقا مشکل کارم کجاست و چرا دردم اومد ... اما مگه من کی هستم که بخام اینقدر برای خودم سختگیری کنم. این یه جور مقاومته نه سازندگی من میخام به چی برسم به اینکه نسبت به خیلی از مسائل واکنش نشون ندم، عصبانی نشم، ناراحت نشم و ...بی حس شم. نمی دونم این ذهنه آدمیزاد چقد پیچیده اس. دقیقا وقتی داری سعی می کنی که از مسیر همیشگی بیرون بیاریش، خود ذهن به صورت مرموزانه داره تو رو به مسیر اصلیت برمی گردونه. انگار که باید یه گروه حراست فوق العاده قوی بزارم که شبانه روز دیدش بزنن، طوری که نتونه تکون بخوره. می دونم تموم این پرت شدنم از موضوع اصلی هنوز زیر سره این ذهن فریبکار هست. یهو فک کردم من الان کلی کار دارم و اضطراب اومده سراغم اما ذهنِ فریبکارِ من، دستت رو شده واسم. پس لطفا ساکت شو ...

#آزاده_کارامد

نگرانی

امروز صبح خیلی نگران از خواب بیدار شدم مثله اینکه همون نگرانی دیشبم با من بیدار شده بود. انگار حتی تو خواب هم ولم نکرده ... نگرانیه اولش مبهم بود واسم ولی وقتی جنسشو میفهمم میدونم شبیه چه نوع نگرانیهایی هست فهمیدم همش به اون کمال گرایی برمی گرده اینکه چرا دیشب یه ساعتی لایوی رو گوش کردم که تا حدودی خوب بود اما وسطاش حس کردم اونقدرها هم خوب نبود و یه ساعت وقتم هدر رفت ...کسی ندونه انگار کل وقتم در حال بررسی پروژه های جهانی هستم!! و بعدش دیر خوابیدم کارم رو دیر فرستادم و انگار دومینو وار همه چیزم زیر سوال رفت اینکه چقد کارایی یا حتی نوشته هام بد هست انگار دیگه حتی حس خوبی از نوشتن هم نمی گیرم و دومینو وار میتونه این حس ادامه پیدا کنه ... انگار که کمال گرایی سرطانیه که سریعا متاستاز میکنه تو کل زندگیت و در نهایت مرگ همه ارگانها رو به دنبال داره و تو دیگه از ترس خوب نبودن هیچ کاری رو انجام نمی دی یا اونقدر تعویقش میندازی که هول هولکی چیز مزخرفی رو انجام میدی ... چه جالب انگار دوباره داری به خودت ثابت میکنی دیدی چقد مزخرف انجام دادم من کارم خوب نیست و انگار خوراک اژدها کمال گرایی رو بهش میدی و تکه تکه از زندگیت رو هر روز می کَنی تا به این اژدها غذا بدی. اینروزا مثل خیلی چیزای دیگه که مد شده کمال گرایی داشتن رو یه جور کلاس بدونن دقیقا مثل adhd و ... شاید اونا ادمایی باشن که کمال گرا نیستن چون کسی که کمال گرا باشه میفهمه کمال گرایی مثله غرق شدن تو فاضلاب و کثافته و بوی گندش می تونه کل زندگیت رو بر داره و زندگیتو نابود کنه.

#آزاده_کارامد

روان کوانتومی

دیروز وقتی که تو جلسه تراپی ام شنیدم "روان ما شاید تیکه تیکه است" مثلا در عین حال که یه بخشی از من فریاد میزنه نمی تونی، یه بخش دیگه ای داره میگه می تونی و مرتب صداشو بالاتر میبره. یهو انگار اون بخش شیمی کوانتومی وجودم قلقلک داده شد، یعنی روان ما پیوسته نیست و کوانتومیه. بعد از جلسه داشتم فکر میکردم چه جوری معادله شرودینگر روان آدم رو بنویسم و حل کنم. اصلن شرایط مرزی اینجا چی می تونه باشه؟ با خودم گفتم که به فرض که بتونم تابع پتانسیل روانمون رو پیدا کنم اما این شرایط مرزی چی؟ آیا روان آدم محدود میشه تو جسمش؟ یه لحظه به ذهنم رسید شاید جسم محدوده اما روان نامحدوده. اینجا شرایط مرزی همون بی مرزی هست. جواب معادله شرودینگر روان آدم هم احتمالا همون توابع موج رفتاری آدم ها بشه یعنی همون آدم های بسیاری هستند که در من زندگی می کنند.

من غمگین

من شاد

من ترسو

من شجاع

من عصبانی

من آروم و ....

من نه همه اینها هستم و نه یکی از اینها. من بسته به شرایط، تابع موجی از اینها هستم. چه عجیب انگار همه ی ما داریم تناقضات سنگینی رو هر روز حمل می کنیم .

#آزاده_کارامد

شفاف

وقتی امروز صبح اومدم اینجا بنویسم یهو ترس برم داشت، اینکه نکنه زیادی خصوصی دارم می نویسم. اصلن این مرز کجاست؟ مرزی که باید تو هر جمعی رعایت بشه. بهر حال ما چون آدم هستیم، این مرز باید وجود داشته باشه و این یک مرز ثابت نیست، بسته به جمعی که توش قراره بنویسی یا حرف بزنی فرق می کنه . بیشتر از این صبح نتونستم ادامه بدم انگار یه ترسی نسبت به نوشتن تو اینجا پیدا کردم. جنس ترس شبیه وقتایی بود که تو بچگی دعوام میکردند. انگار یه صدایی بهم میگه آزاده نباید هیچی از خودت به دیگران بگی. صدا واسم آشناست این صدای مامانم هست و این نصیحت همیشگی اش به ما هست اینکه حتی به پارتنر و همسرتون هم نباید هیچی بگید و من همیشه برام عجیب بود من اگه بخوام خیلی چیزا رو از همسرم مخفی کنم، چقد زندگی سخت میشه. همیشه وقتی میخوام از خودم بگم حتی تو اتاق درمان انگار این صدا باهام هست. انگار این سانسورچی درونم مدام آژیر خطر رو می کشه. یاد نوشته های قبل از تیر ماه امسالم می افتم توش کلی نماد بود که فقط خودم معنی هاشو میفهمیدم کفش ها، رودخانه به ظاهر شفاف، باتلاق همیشگی و ... حتی خود شرلوک هولمز هم نمیتونست رمز گشایی کنه!!!! نه اینکه بخوام خودمو پیچیده و مرموز نشون بدم، فقط این صدا نمی ذاشت که مثل آدم بنویسم. اتفاقا بسیار آدمی ام که همه چیز رو شفاف می خوام نشون بدم. الانا کمتر خودم رو سانسور می کنم مخصوصن تو اتاق درمانم و نتیجه اش فوق العاده بوده واسه من. اما قرار نیست من از خاطرات و اتفاقات خصوصی ام اینجا بنویسم. من دوست دارم فقط از احساسات و موضوعات انسانی بنویسم. احساسات زبون مشترک همه ی آدم های روی کره زمین هست. احساسات علیرغم چیزی که یاد گرفتیم نباید سانسور بشن. احساسات آدمها محترم اند و باید گفته بشن و به اشتراک گذاشته بشن تا یاداوری بشه که همه ما با وجود تمام تفاوت هایی که با هم داریم در یه چیز مشترکیم ما همه آدمیم.

#آزاده_کارامد

مقصر

دخترک فقط از یه چیز مطمئن بود

که او همیشه مقصر بوده

او هرگز نباید زاده می شد

دخترک فکر می کرد

او زندگی دیگری رو دزدیده است

او زندگی مادرش رو خراب کرده

این را از حرفهای مادرش فهمیده بود

که در بحثهایش فریاد میزد

من فقط بخاطر بچه ها با تو ادامه می دهم

بعدها هر وقت نمی توانست

جلوی بحث انها را بگیرد

حس میکرد او مقصر است

هر وقت اتفاقی میفتاد

فکر میکرد او مقصر است

او عامل بیماری مادرش و پدرش

و خواهر و برادرش و حتی خودش بود

این را که شنیده بود بارها

چون لباس نپوشیدی سرما خوردی

چون نماز نخواندی این بلا سرمان آمد

بزرگتر که شد

گفتند خودت افسردگی رو انتخاب کردی

خودت اضطراب داری

خودت عصبی هستی

خودت نمیخای خوب شوی

خودت پول کافی در نیاوردی

خودت تلاش نکردی

خودت ... خودت ...

انگار این حس گناه تا ابد در او وجود داشت

یکبار او تصمیم گرفت

عامل بدبختی همه را از میان بردارد

و تمام

داستان دخترک به پایان رسید

#آزاده_کارامد

انکار

همیشه فکر می کردم انکار کار آدم های ضعیف هست تا اینکه امروز یهو به خودم‌ اومدم دیدم از دیروز دارم واقعیت رو انکار می کنم. واقعیتی که در گذشته کاملا برام حل شده و بارها به خودم افتخار کردم که این موضوع رو درست مدیریت کردم و بلاخره پرونده این موضوع رو بستم حتی بایگانی هم کردم.

کلا ادمیزاد موجود عجیبیه. وقتی فکر می کنه روی یه موضوع مسلط شده دقیقا اتفاقی میفته که دوباره بهش یادآوری کنه، هنوز اول راه هستی شایدم راه رو اشتباه رفتم اینکه باید برگردم و دوباره از گذشته شروع کنم.

مثل این می مونه که یهو زیر پات خالی بشه و سقوط کنی اما اینجا جاذبه ای در کار نیست. جاذبه خود تویی که دیوانه وار به گذشته برمی گردی و اونقد می گردی تا چیزی که جا گذاشتی رو دوباره پیدا کنی نمی دونم چند بار دیگه باید برگردم به گذشته تا یاد بگیرم انکار نکنم .

برای من همیشه گذشته اهمیت داشته هرچند همه میگن گذشته مهم نیست. اما من میگم گذشته اس که حال رو شکل میده . اگه تو دیروز فنجونت رو شکسته باشی امروز باید یکی دیگه بخری و برنامه امروزت رو گذشته ات تعیین می کنه .

قلب یخی

دختران دیگر در مدرسه به

او لقب قلب یخی را داده بودند

او هیچ حسی نداشت

هیچ کس ندیده بود

او ناراحت شود

و اشک بریزد

و یا حتی خوشحال شود

و لبخند بزند

و حتی تمام طعنه ها

و بدبیراه های همکلاسی هاش

او را ذره ای عصبانی نمی کرد

او همیشه سرد بود

تمام بدنش همیشه می لرزید از سرما

او باورش شده بود

که قلبش یخی است

و هیچ گرمایی نتوانسته بود

او را اندکی گرم کند

دخترک تنها نیاز به دستی گرم داشت

تا قلب یخی اش رو لمس کند

تا طلسم جاودگر یخی را از بین ببرد

#آزاده_کارامد

کلید

تا حالا با خود فکر کردید

که انگار یه سری کلید

در وجود ما کار گذاشته اند

که با یه حرف خاص یا عمل خاصی

به شدت واکنش نشون میدیم

این بخاطر این هست

که ما در آنجاها شدیدا حس نا امنی می کنیم

یا موضوعی است که در مورد آن شک داریم

و این شک آزار دهنده است

مثلا اگر کسی من رو با حرفی تحقیر کند

تا چندین ساعت یا روز تمرکز ندارم

و آشفته میشوم

چون هر تحقیری برای من

حس شرم و تنفر از خودم رو بالا می آورد

و در واقع کلیدی رو روشن می کند

که در کودکی والدینم در من کار گذاشتند

#آزاده_کارامد

درخت

امروز صبح فکر میکردم که

ما حتی اندازه یه درخت هم نمی تونیم مستقل باشیم

حتی به اندازه یه گربه نمی تونیم به قلمرو و مرزهای هم احترام بگذاریم

جالبه اینکه حیوانات لباس نمی پوشند

اما همواره در حال تکه پاره هم کردن هم نیستند

انگار اونها برای بدن خودشون و گربه های دیگه ارزش بیشتری قائل هستند

اما امروزه میبینم چه قوانین عجیبی در مورد انسانهای مدرن تصویب میشود

قوانینی که حتی نظر همه افراد یک کشور در ان در نظر گرفته نشده است

این روزا با همه گیر شدن موبایل

و این دوربین های که همه دادن می بینیم

که انها در دگر دوستی هم از ما جلوتر هستند

حداقل من ندیدم هیچ گربه ای ، گربه ای دیگر را بکشد

چون اون گربه گوشت دوست ندارد و مرغ دوست دارد

و خب دیدیم که مثلا عقابی از بچه گربه ای در طوفان محافظت می کند

یا سگی به گربه ها شیر میدهد و برعکس

انگار انها بیشتر با دنیای اطرافشان به صلح رسیده اند

و معنای صلح رو درک کرده اند

یا پلنگی که بعد از متوجه شدن بار دار بودن شکار خود حال بدی پیدا می کند

و نه می تواند شکار خود را بخورد

و نه می داند با بچه تازه متولد شده چه کار کند

انگار دارد خودش را سرزنش می کند

اما امروزه انسانهایی را می بینیم

که از یک گونه و از یک سرزمین و از یه دین و از یه مذهب

فقط کافیست نظر ما مخالفشان باشد

انگاه از تمام وحوش انسانی خود استفاده می کنند

تا به تو بفهمانند که تو غلط کردی که این نظر را داری

خب قاعدتا در فضای مجازی به فحش ها و....برخورد کرده اید

و من دارم فکر می کنم که

آیا واقعا آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به من دیوانه زدند ...

درسته یا ما راه را گم کرده ایم

#آزاده_کارامد

نوستالژی

هرکس سلیقه موسیقیایی خاص خود را دارد اما نمیدانم که چطور یه صدا می شود بهترین موسیقی عمرت، طوری که هرگز هم نظرت عوض نخواهد شد و آن صدا ، صدای چرخِ چمدانهای قدیمی مان بود که پدرم با طناب میبست.خیلی کوچک بودم ولی می دانستم وقتی صدای چرخ های چمدانهایمان بر روی آسفالت قدیمی، تمام خیابان را پر می کرد به خانه مادربزرگ نزدیک شده ایم. عجیب است در آن سن شاید حتی هیپوکامبم هم کامل نشده بود ولی این صدا انگار قوی تر از هر صدایی و زیباتر از هر موسیقی در حافظه ام باقی مانده است. وارد حیاط که میشدیم انگار که به بهشت دوباره برگشتم و آن حوض فیروزه ای قدیمی وسط حیاط در چشمم به مانند اقیانوسی زیبا می درخشید. وارد اتاق که می شدیم، بوی بربری تازه و پنیر تبریزی گیجمان میکرد و آن چایی های با طعم بی نظیر در استکان های کمر باریک خوشمزه ترین غذای عمرمان می شد. حتی اگر در گرانترین رستوران جهان هم غذا بخوریم دیگر آن طعم رو حس نخواهیم کرد .بزرگتر که شدیم کم کم فهمیدیم دیگر حتی نارنگی هم مزه آب میدهد حتی بوی نارنگی هم به اندازه بوی نارنگی هایی که سرکلاس قائمکی پوست می کردیم و به میز جلویی و عقبی هم می دادیم ، نیست. حتی پفک ها، حتی مشق شبمان در یک غروب پاییزی همراه با دیدن کارتون جادوگر شهر اوز هم برایمان معنایی نداشت . انگار جادوگر شهر اوز اینبار به جای عینک زمردی به همه ما عینک خاکستری داده بود و تا چشم کار میکرد دیگر همه جا خاکستری بود. حس نوستالژی، حس عجیبی است البته من بر خلاف خیلی ها که می گویند قدیما خیلی خوب بود. خیلی آدما خوب بودند همه چیز بو و مزه دیگری داشت موافق نیستم چون قدیما که بچه بودیم هر تجربه ای برایمان تازگی داشت هنوز عادت نکرده بودیم و راحت از کنار پروانه ای رد نمیشدیم و ذوق دیدن حتی یه سوسک را هم داشتیم. ای کاش می توانستیم باز هم مثل کودکی ذوق کنیم و آن حس تازگی تجربه ها را داشته باشیم شاید آن موقع دیگر نارنگی مزه آب را ندهد.

#آزاده_کارامد

محدود

نمی دانم یعنی خودم هم مانده ام

در اینکه آیا انسان محدود است یا نه

شاید هنوز زمانش نرسیده

می دانید فکر می کنم

دوره اول بشر دوره ی بقا بوده

یعنی جنگ بر سر غذا و آب بوده

و در پی نیازهای بیشتر از بقا

و دوره ی بعد که در آن انسان

به وجود خود شک میکند که

آیا من هستم

و دکارت برای رفع این اضطراب

گفت من می اندیشم پس هستم

و البته شاید بهتر باشد بگوییم

من خواسته ای دارم پس هستم

و جالب بوده که

تمام اینها شاید همون جان بانی است

آدم گاهی باید جان بانی کند

دوره ی بعد رو نمی دانم

بشر به دنبال چه می رود

شاید دست از بقا بردارد

چون بقا دائمی نیست

و این جان کندن برای غذا و آب

تنها تلاشی بی اهمیت است

چون بقا در کنترل ادم نیس

گاهی هم باید بانی جان خود باشد

من هستم

چون جان دارم

و این تموم چیزی است

که یک آدم دارد

و تا حدودی در کنترل آدمی است

#آزاده_کارامد

مهاحرت

فک می کنم مهاجرت برای ماها یه چیز غریبی باشه، اخه ما مهاجرت نمی کنیم، ما فقط تبعید می شویم. میدانی چه بمانیم، چه نمانیم، انگار دیگر فرقی ندارد، انگار ما محکومیم به این رنج ، رنجی که لایقش نبودیم و نیستیم و نخواهیم بود. رنجی که دزد بود و زندگی رو از ما دزدید. من مهاجرت نکردم اما الان در مملکت خودم با مردم خودم احساس غریبگی می کنم. همزبانم هستند اما انگار نه زبانشان رو می فهمم، نه راهی دارم برای اموختن زبانشان. میدانید انگار ما بی سرزمین هستیم و به هیچ جا تعلق نداریم سرزمین ما سالها پیش شایدم قرنها پیش دزدیده شده، گاهی امیدوارم میشوم که دزدها دستگیر شده و به سزای اعمالشان می رسم دروغ چرا خیلی خسته ام خیلی نا امیدم، وقتی می بینم خیلی از ماها هم دیگه دزدیم. در سرزمینی که من اخبار رو پیگیری نمی کنم بلکه اخبار مرا پیگیری می کند وقتی که موشکهایی که ایران به اسراییل فرستاد از بالای سرمون رد شد خب اخبار داره منو پیگیری می کنه یا وقتی با صدای انفجار از خواب بیدار شی بفهمی اسراییل حمله کرده خب اخبار داره منو پیگیری می کنه. ما داریم اخبار رو زندگی می کنیم. وقتی میری فروشگاه و نمی تونی چیزی بخری. فکر میکردم این احساس بی تعلقی به سرزمینی یا به خانه ای فقط مختص کسایی که مهاجرت رو انتخاب کرده اند اما خودم در ایران هم دیگر حس میکنم به جایی تعلق ندارم و بی سرزمین ام. انگار سرزمینم آب شده و رفته جایی که دسته هیچکدوممون بهش نمیرسه.

#آزاده_کارامد

جهنم

سه ماه جهنمی من شروع شده بود از فروردین تا خرداد. وقتی به خدات شک کنی، یهو حس میکنی زیر پات خالی میشی و با سرعتی فراتر از نور به نا کجا آباد می افتی. من که چهارده سال دویده بودم یک تنه و به علم چنگ زده بودم فهمیدم این خدا هم درست کار نمی کنه. فک میکنم هر انسانی باید بارها خداش رو بکشه و با جنازه خدای مرده تا صبح سر کنه. اونوقت میفهمه که نیچه چی میگه اینکه خدا مرده و ما خدا رو کشتیم. می دونستم انسان خدای جدیدی می آفریند و به آن چنگ می زند اما روزی با همان چنگها باید گلوی خدا خود رو تا کشتنش فشار دهد. می دونید مشکل خداها نیستن برعکس ما خود مشکل هستیم. ما، سازنده خداها که وقتی خدایی به دستمون می رسه با اون بخش بدمون به شیطان تبدیلش می کنیم. علم هم خدای بدی نبود منتها باید دست یه انسان واقعی باشه مگرنه بمب اتم می شه و فرو می آید روی سرت.

در یک شب زمستونی تو اسفند بود که فهمیدم چقد وجود انسانها برای هم خطرناکه. خیلی ها که خطرناکن واسه خودشون خب قاعدتا پناهی هم برای دیگری نیستند. وقتی قضاوت بد میشی در حالیکه ته جهنمی و اونجا درست تو ته جهنم معانی کلمات رو می فهمی سوختن فقط اون حس نا خوشایند روی پوست نیست. رفتن، خدا، درد رنج، لذت، ترس، غم حتی شادی هم فقط یه کلمه نیستن.

تنها یه چیز جلوی منو برای رفتن می گرفت صدای و چشمهای خنده بچه ها، باید منتظر می بودم تا ازم دور شن. تو این فاصله هم روانشناسهای مختلفی بهم معرفی شد اما یه یا دو جلسه می رفتم و فک می کردم که چی؟ قرار چی رو درست کنم اصن برای چی باید درست کنم؟ می دونی با اینکه درست نیست مارگزیده از ریسمون سیاه و سفید بترسه اما ادمه دیگه می ترسه. هی رواندرمانگرها رومقایسه می کردم با قبلی ها و سریع ردشون می کردم تا اون روز که بچه ها از جلوی چشام دور شدن. نمی دونم چن نفر تو دنیا تا حالا تونستن این جمله رو ببینن که گویی جانم می رود و من جانم رو می دیدم که داره دور و دورتر میشه. وقتی به ته ته نا امیدی برسی اونوقته که بلند میشی برای همینه که امید مهلک و خطرناک و همه چی از ناامیدی شروع میشه. یه شب تا صبح سوختم و سوختم تو جهنم نه تو برزخ مدام میپریدم از خواب و از اینکه هنوز هستم میسوختم اما همون موقعها بود که به یه درمانگر اعتماد کردم اولش خیلی دست به عصا راه می رفتم اما الانا بیشتر فک می کنم که کار درست رو کردم. می دونید می خوام بگم ممکنه روان درمانگر حرفه ای رو دیر پیدا کنید اما وقتی پیدا کردید سرعت بالا اومدن از ته جهنم براتون آسون میشه. پیدا می کنیدو می تونید دستی به سر و کله ی روان آسیب دیده تان بکشید.

#آزاده_کارامد

اتوبوس

همیشه وقتی از اتوبوس بین شهری به خونه ها تو دل تاریکی شب نگاه می کردم یه سوال تو ذهنم بود اینکه الان تو اون خونه ها چه خبره.

گاهی تصویری از چند تا خواهر و برادر کنار هم و مامان و بابا که دارن نارنگی و انار می خورن و دور کرسی جمع شدند درحالی که مامان داره املا به خواهر بزرگه میگه، تو ذهنم شکل می گرفت ... و یهو مثل تصویری که روی شیشه ی بخار گرفته خونه تو زمستون می کشیدیم آب میشد و قطره قطره می اومد پایین و غیب می شد.

یه چند باری هم به تصویر زن و شوهر جوونی که دست تو دست هم و با نگاه های پر از مهربونی و عشق میرن تو اتاق خواب و درو مثل فیلمهایی که تو تلویزیون پخش میشد می بستن، نگاه می کردم

یه بار هم تصویر ذهنیم صدا دار بود، جیغ و داد دعوا و بعدش هرکی می رفت تو اتاق و در رو محکم می بست ... همیشه دلم واسه اون بچه تو خونه که می ترسید، و خودشو جمع می کرد تو رختخوابش و بالشتش رو می گرفت جلوی صورتش و ارون اروم اشک می ریخت و محکم بالشتو رو دهنش فشار میداد تا صدای هق هق اش رو کسی نشنوه، می سوخت.

گهگاهی هم دو تا خواهر آروم با هم شعر میگفتن و می خندیدند

شایدم تو یکی از خونه ها تولد یکی بود ... و داشت شمع تولدش رو با کلی ذوق و آرزو فوت می کرد.

تو یکی از خونه ها هم زنی تنها در حالی که گریه می کرد خیلی ناشیانه موهاش رو از ته قیچی می کرد.

تو یکی دیگه مرد تنها تو خونه، تلویزیونی که اصن بهش نگاه هم نمی کرد، خاموش می کنه و پکی به سیگار می زنه، و تو بالکن در حالی که با شورت کوتاه واستاده، فکر می کنه و نیم نگاهی هم به خونه ی آشفته اش میندازه .

اما غمگین ترین خونه، ماله یه پیرمرد بود، که گلدان کنار عکس زنش رو آب میده و بعد بو می کنه گلهای گلدون رو و به عکس زنش نگاهی می کنه و اروم به اتاق تاریکی که مثل سیاهچاله می تونه اونو به سمت تاریکی می کشونه، میره.

آخرین چراغ ها هم مربوط به اتاق دختری میشه که داره برای کنکور می خونه اما شک داره چیزی که دوست داره قبول شه و مدام غرق رویاهاش میشه تا فکر شکست مثل خوره نخورتش ... و نمی دونه که فقط یه رویا وجود نداره واسه یه آدم ... و شاید سالها غرق شکست در اولین رویاش شه و یادش بره که زمانی بهترین انشاها رو می نوشت که همیشه معلم ادبیات و انشا اونو طور دیگه ای تشویق می کرد.

#آزاده_کارامد

ردفلگ

سهم من از ردفلگ های اتاق درمان تا همینجاش زیادتر از حد بود مخصوصن آقای الف و ردفلگهای عجیب و غریبش که هر کدومش خارج از اتاق درمان هم ردفلگ رابطه محسوب میشه. آقای الف رویکرد نداشت و از یکی از تکنیک های کم کردن اضطراب یعنی مواجه کردن استفاده میکرد. برای تمام مسائل همینو بلد بود، وسواس و فوبیا و حتی افسردگی. اما خانم دکتر عین اولین روان درمانگری بود که رویکرد داشت و رویکردش تحلیلی بود. ردفلگ های روان درمانگرهای قبلی رو نداشت و حرفه ای بود و شاید کمی کم تجربه. مدام حس میکردم که منو نمیفهمه و عصبانی میشدم و اما هیچی هم نمی گفتم. افسردگی ام که بیشتر از خشم بود، بدتر میشد. من بیشتر اوقات از کاری که فقط برای راضی کردن بابا و مامانم می رفتم باهاش صحبت می کردم که هیچ نتیجه ی خاصی نداشت. نه اون می تونست منو توجیه کنه که تو، توی این کار هم داری کمک میکنی به دیگران همونطوری که هدف از رشته مورد علاقت کمک کردن بوده و نه من قانع میشدم. افسردگیم بیشتر میشد و من مدام از ناامیدی بهش می گفتم و اینکه دوست دارم دیگه نباشم یه بار خسته شد و گفت خب الان این حجم از نا امیدی و درماندگی رو به من میگی که چیکار کنم ؟! فهمیدم دیگه از احساساتم هم نباید بگم چون پذیرشی برای احساس من وجود نداشت و ضربه آخر زمانی بود که وقتی از حس ام نسبت به اتفاقات جامعه گفتم همه رو به گذشته خودم نسبت داد. اینقد خشمگین بودم که درمان رو قطع کردم. افسردگیم عمیق و عمیق تر شد و اعتماد به یه روانشناس دیگر، آقای میم رویکرد داشت اون یه جوری منو قانع که نه ازم خواست که برم طب سنتی که بهم معرفی کرده بود. بعدش گفت برو فلان گروه. من همش رو امتحان کردم اما واقعا داروهای گیاهی که به شدت مشکلات گوارشی برام آورد و گروه هم به شدت غیر علمی و زرد بود. بعد از کمتر از سه ماه اینا رو بهش گفتم یهو غیب شد جوابم رو نمیداد فک کردم مرده اما متاسفانه نمرده بود، زنده بود. فک کنید من که دو سال و نیم با خانم دکتر عین و دو سال با آقای الف خدای ردفلگ!!! ادامه دادم فقط از ترس اینکه دیگرانی بگن خب اینم که فایده ای نداشت تا کی میخوای ادامه بدی و حس شرم و نا امیدی و ناتوانی بهم تزریق کنن. حتی الان هم از اینکه تعداد روانشناسهایی که رفتم زیاده خجالت میکشم. دیگه می دونستم که مشکل فقط و فقط از خودمه. حتی آقای میم توضیح هم بهم نداد. بدترین روزای من بود سه ماه توی جهنم واقعی سوختم. بارها تا خود مرگ رفتم. من که چهارده سال یه تنه جلوی همه واستادم گفتم تراپی و دارو جواب هست دیگه خودمم به علم شک کردم به همه چی شک کردم.

ادامه دارد....

#آزاده_کارامد

ترتپی

برام خیلی عجیب بود. چرا اینهمه آشفتگی بخاطر یه خواب معمولی سراغم اومده بود. خواب دیدم که خواب موندم ساعت یازده هست و من تا یازده و چهل و پنج هرچی سعی می کنم نمی تونم به اینترنت وصل شم. اِی اَمون از اینترنت که حتی تو خوابام هم داره قطع میشه 😁 و دقیقا جلسه آخر کلاس نوشتن رو از دست میدم. بیدار که شدم دیدم ساعت هشت هست خوشحال شدم اولش باور نمی شد فقط یه خواب بوده. شروع کردم به تایپ یکی از تمرینها که باید کار میکردم روش. انگار حس آشفتگی تو تک تک کلماتم مشخص بود و البته خشم شدیدی که در مورد موضوعی که نوشتم، داشتم. گاهی فک می کنم زمانی نمی رسه که دیگه عصبانی نباشم از این مساله. موضوع در مورد رد فلگ های اتاق درمان بود و خودمم انتخاب کردمش. اما نُه سال گذشته از زمانی که من با آقای الف تراپی می گرفتم و من هنوز دارم درد میکشم. با شوخی به دوستم میگم رفتم تراپی. حالا باید دوباره برم تراپی که آسیبهای تراپی قبلی رو کار کنم روش. قوز بالای قوز. خنده داره. اما از نظر من اصن خنده دار نیست با اینکه خودم هم می خندم. کلمات خطرناکن واقعا حتی از پیشرفته ترین سلاح ها هم خطرناک ترند. می تونه تا ابد زخمشون باهات بمونه. برای همین هست که تعلل می کنم مدام برای اینکه روانشناسی بخونم. مگرنه بیشتر از پنج ساله که میدونم چی دوست دارم روانشناسی کودک. هرچند دیگه خیلی خیلی دیره. خواب موندم و شرایط هم انگار یاری نمیکند و من نمی رسم به کلاس به چیزایی که از ته دل می خوامشون. راستش می ترسم منم منبع آسیب باشم برای بقیه، نه مرهمی برای زخم هاشون. جدیدا به شدت به کلماتم حساس شدم و به تک تک شون شک می کنم. دوباره به آقای الف فک می کنم دومی روان درمانگرم و بقیه ها. خانم ب که میگفت منتظرم هفته دیگه بقیه قصه ات رو بشنوم فک کردم دفعه بعد با خودم پف فیل بیارم تا بهم گوش بده یا خانم میم که رویکردش مشخص نبود و داشت روی مهر طلبی کار میکرد اما من بدجور تو باتلاق افسردگی گیر افتاده بودم به غیر از رویکرد نداشتن اولویت تو زخم بزرگی بود که داشتم باید اول جلوی خونریزی رو میگرفت. خانم سین که کلا داشت از زندگی خودش برام می گفت باید این بار برایه خودم پف فیل می خریدم. خانم کاف که دقیقا بعد از پانزده دقیقه حرف زدن با من بدون اینکه عمق اهمیت مساله رو برام بدونه بهم گفت باید آرزوتو خاک کنی و براش سوگواری کنی و منم مدام اعتماد میکردم به تخصص شون. منم خاک کردم و سوگواری کردم اما یادم رفت، خودمم باهاش خاک کردم. ادامه دارد ...

#آزاده_کارامد

گم

گاهی حق میدم به خودم که گم شدم معلومه که گم میشم نه من که شاید خیلی ها هم گم شن. وقتی بری تو شهری که هیچی رو نمی شناسی و نقشه و آدرس هم نداشته باشی، حتی زبون آدمهاش رو هم ندونی معلومه که گم میشی. فک می کنم درونم پر از در و اتاقک هست مثل زندان صیدنا. مدام تو خودم می دوم تا دوباره ملاقات کنم. چاره ای نیست باید دونه دونه درها رو بشکنم و گوشه گوشه ی اتاقک ها رو بگردم تا پیداش کنم. هیچ آدرس و نقشه ای هم ندارم حتی نمی دونم چیزی که گم کردم چه شکلیه. جز نفس نفس زدن باید درد بکشم وقتی که وارد هر اتاق میشم و شکنجه ها رو می بینم وقتی تو هر اتاق کلی صداهای فریاد میشنوم از هر اتاق که بیرون میام پاهام خسته و خسته تر میشه دست رو به دیوار میگیرم و دوباره دری دیگری رو باز میکنم و ...اینبار به زمین می افتم چاره ای نیست دست به زانوم می گیرم و ادامه میدم تا در آخرین اتاق رو هم باز کنم. بالاخره گمشده ام می یابم و او را سخت در آغوش میگیرم تا صدای زمزمه وار او رابشنوم میونه اینهمه فریاد های والد و اجتماع و دیگری ها.

#آزاده_کارامد

اناهیتا

همینجوری که دارم تند تند راه میرم با خودم میگم همش تقصیر قهوه ایه که خوردم، اینهمه راه رفتم و کلی فکر کردم و زمین و زمان و آسمونو بهم دوختم و بعدشم کلش رو شکافتم. اما می دونما آخه یه اسپرسو ساده نمی تونه تنها دلیلش باشه. یه جورایی بی قرارترم اونم دقیقا تو روزایی که کلی کار رو سرم ریخته. این بی قراریم با ورزش و دویدن درست بشو نیس فقط یه کار هنری می تونه آرومم کنه... هنر خونم افتاده پایین ... هر کار هنری هم که باشه برام خوبه یعنی کمتر کسی رو می شناسم که از خلق کردن هر چیزی اون احساس آرامشه، اون غرق شدن تنها و تنها تو لحظه رو پیدا نکنه. دوباره لیست کارهای هنری رو که دوست دارم امتحانشون کنم با خودم مرور می کنم سوزن دوزی، قالی بافی، سفال و نقاشی روی سفال، چوب و ساخت مجسمه های چوبی، اصن ساخت دکوراتیو و مجسمه با متریال های مختلف، وای یاد مینا کاری های نرگس دادخواه افتادم. یادمه در مورد طرح آناهیتاش با هم چت کردیم و اون هنرمندانه چنین طرحی رو کشید. بعدش هم ازش خریدم. دختری با موهایی از جنس دریا که قایقی میونه موهاش هست. اما بنیتای خاله بیشتر دوستش داشت و برای یک خاله تنها لذت همینه که چیزی که خواهر زاده اش دوست داره بهش بده. اره مینا کاری هم تو لیست هنرهایی که دوست دارم. خنده داره. خوبه سراغ هنر نرفتم. من نقاشی های ونگوگ رو خیلی دوست دارم مخصوصا شب پر ستاره اش رو ولی ورژن خودم رو. دوست دارم این نقاشی رو بکشم و درخت رو یه خرده تغییر بدم و روی شاخه اش یه گربه کوچولو و یه لنگه کفش که با بنداش آویزون شده، اضافه کنم. خوبه که استعدادی هم توی نقاشی ندارم. دقیقا سه ساله هیچ کار هنری نکردم. با خودم فکر کردم فعلن ارزونترین کاری که می تونم بکنم اینه یه خمیر هوا خشک بخرم و ابزارهاشم کمه و ارزانه. برای رنگش هم می تونم آکریلیک استفاده کنم اما فعلن می تونم با گواش که ارزونتره شروع کنم. کلی ایده تو سرم دارم. بعد به خودم میگم این چه فکریه دقیقا وسط اینهمه کار چرا میخوای یه کاری به کارات اضافه کنی؟ دیگه رسیدم خونه. کلید رو میندازم و وارد خونه میشم.

#آزاده_کارامد

#nariya_jewelry

#نرگس_دادخواه

شرم

شرم هیجانی خودآگاه و در واقع حس منفی و کلی در رابطه با خود می باشد و منجر به کناره گیری می شود. شرم هیجانی فیک هست و ساخته دست بشر برای کنترل کردن دیگری می باشد. شرم در فرهنگ مشترک بعضی از کشورها خیلی پر رنگ دیده می شود. در فرهنگ آسیایی و خاورمیانه ای ها نشان دادن بعضی از احساسات در عرف جامعه پذیرفته شده نیست. اصطلاحا برای آنها زشت هست، کلمه زشت یک بار احساسی شرم را دارد. نشان ندادن احساسات چه از روی شرم باشه و چه ترس، درست نیست اما ما در این شرایط فرهنگی و تربیتی رشد کردیم و این بیان نکردن احساسات تنها به دلیل زشت بودن در تاروپود زندگی ما حتی تا اتاق درمان هم راه پیدا کرده، در معاینات پزشکی ابزارهای مختلفی مانند دستگاه فشارسنج استفاده می شود اما در اتاق درمان تنها ابزارهای معاینه زبان بدن و احساسات و حرفهای ما هست. این می تواند مفید باشد که در اتاق درمان با وجود تمام شرم و ترسی که از قضاوت داریم هرچی که به ذهن مان می رسد را به کلام تبدیل کنیم. "شاید واقعا زشت نباشد".

#آزاده_کارامد

پله برقی

تو مترو هر وقت به این پله برقی ها میرسم، کودک درونم بازیش میگیره که این دکمه قرمزه استپ رو بزنم تا یهو واسته با جمعیت آدمایی که روش دارن میرن بالا. البته اینی که میگم فقط کار کودک درون شیطون نیست. احتمالا کرم درون هم باهاش داره همکاری میکنه. اما همیشه والد میگه میزنی یه عده رو می کشی ها، خونشون میفته گردنت. اگه یکی تعادلش رو از دست بده و ولو شه رو بقیه. معلوم نیس چه بلایی سرشون بیاد. کودک درون از اون ته مه ها میگه فوقش میری زندان ... چیه مگه تهش میخوان اعدامت کنن دیگه. خدا رو شکر از این پله برقی هم رد شدم تا قاتل نشدم برم پی کارم.

تو خیابون به مردم نگاه میکنم مخصوصا خانمها حسودیم میشه. بدون شال و کلاه با موهای باز خوشگل تو خیابونن. بعد من دقیقا مثل اسکیموها لباس پوشیدم به غیر از شال و کلاه فک کنم باید کل سرمو با یه پتو بپوشونم. با این همه با کوچکترین سرمایی، گوش درد و سردرد بدی می گیرم. چرا آخه مثه آدم نیستم. لعنتی های خوش شانس با موهای خوشگل ...

یهو دستم رو باز میکنم می بینم محافظ کابلی که تو مترو از یه خانم دستفروش خریدم هنوز دستمه یه گلدون کاکتوس یاسی کیوت و بامزه. اگه پول کابل شارژایی که خریدم رو جمع می کردم الان یه سانتافه داشتم. آخریه جون بچه اش قسم می خورد که اصله اما اونم الان فقط تو یه حالت دیگه شارژ می کنه. بابا چرا پای بچه ات رو وسط می کشی. بگو آشغاله اما بخر چون تو هم چاره ای نداری بالاخره باید موبایلتو شارژ کنی دیگه اینا هم همه چینی اند البته جنس آشغالهای چینی. از وقتی اون کسب و کار هنریم بخاطر جنس چینی شکست خورد یه کینه ای از این چینی ها دارم. راسته میگن آدم یه دردی رو نکشه، نمیفهمه دقیقن چه جور دردیه. قبلش برام اینقدر درد نداشت که میشنیدم جنس های چینی پدر تولید کننده داخلی رو در آورده. از تاکسی پیاده شدم و رسیدم دم خونه دانش اموزام، خونه شون شهرک بامه از اینجا یه خرده شهر ترسناک به نظر می رسه پتو خاکستری که روی شهر کشیده شده یعنی چطوری داریم نفس می کشیم آدم های خاکستری زیر پتو خاکستری انگار همگی خوابیدیم و داریم خوابهای خاکستری می بینیم چقد هم همه چیمون به هم می آید.

#آزاده_کارامد

منعطف

من به گفته اطرافیانم آدم سازگار و منعطفی هستم شایدم زیادی سازگارم اما فکر میکنم اینطوری نباشه. من با همه کس و همه چیز می سازم جز یه دسته آدمها.من نمی تونم با آدم های متعصب سازگارشم. تحملم رو در برابر آدمهای متعصب از دست میدم و میخوام ازشون دور شم و تا حد ممکن حرف نزنم. من میگم تعصب حتی روی تعصب هم درست نیس. وقتی اینو بهش گفتم، گفت اما خودت روی علم تعصب داری. راستش یه لحظه به خودم شک کردم. اینقد این موضوع واسم حیاتی بود که رفتم معنی کلمه تعصب رو دیدم "تعصب به معنای اعتقاد و باور شدید و غیرمنطقی نسبت به یک چیز است حتی اگر آن چیز اشتباه و نادرست باشد." اما علم تعصب ناپذیره چون علم می پذیره اشتباهش رو و اصلاح میکنه. بهش گفتم من روی علم تعصب ندارم و خود علم هم تعصب رو نمی پذیره. گفت طبق اصل عدم قطعیت همه چیز نسبی است پس من هم درست میگم. یه لحظه خیلی ناراحت شدم نه برای خودم، برای هایزنبرگ اگه میدونست یه روز قراره اصل عدم قطعیتش برای توجیه اینکه تعصب هم درسته به کار بره. هرگز عمرش رو صرف اثبات این اصل نمی کرد. میرفت حالش رو می کرد. هایزنبرگ اثبات کرد که نمی توان هم زمان مکان و اندازه حرکت دقیق ذره ای به کوچکی الکترون رو اندازه گرفت. بعدها تعمیم پیدا کرد که همه چیز می تونه نسبی باشه. اما بنده خدا منظورش این نبود که وقتی میزی نیم متره طولش نسبیه و می تونه حتی صفر هم باشد. واقعیت، واقعیت هست. گفت خب تو که همیشه میگی خوب و بد نداریم و همه چی نسبیه. گفتم خب چه ربطی داره کوتاه و بلند هم نداریم. کوتاه نسبت به چی؟ معیار چیه؟ مثلا وقتی می گوییم قد اون آدم کوتاه هس یعنی نسبت به متوسط جامعه کوتاه تر هست و داری با یه معیاری می سنجی. خب تو داری خوبی و بدی چی رو میسنجی؟ گفت مثلا آدم خوب و بد، گفتم از چه نظر معیار چیه؟ گفت یعنی چی معیار؟ آدم یا خوبه یا بد. پس مفهوم خوب و بد نسبی نیست. در حالی که میخواستم بگم که وقتی معیاری رو نداری یعنی اطلاعات کافی نیست و نمیشه جواب داد. اما با خودم گفتم منظورش رو که می فهمم. گفتم مشکل تو همینجاست آدم ها نه خوب اند و نه بد، خوب و بد فقط قراردادهای اجتماعی اند.آدمها نه سیاه اند نه سپید، آدمها خاکستری ان.در حالی که به هایزنبرگ فک می کردم و می دیدم در دفاع از اصلش بد عمل کردم یادم اومد که مکان و زمان الکترون رو به ذات نمیشه همزمان پیدا کرد یعنی چون الکترون، الکترونه نمیشه همزمان مکان و زمانش رو تعیین کرد. انسان هم به ذات نمیشه گفت خوب یا بد هست، انسان چون انسانه نمیشه اینو گفت.

#آزاده_کارامد

معقول

شاید زیادی از این موجود نامعقول و مجبور انتظار دارند، کسانی که فکر می کنند با نصیحت کردن یا گوشزد زدن حکمت های زندگی می توانند باعث تحول و تغییر زندگی یه فرد شود.

من به گونه ای دیگر می بینم اینکه این حکمت ها نه تنها مفید نیستند که گاهی خود آسیب زننده اند. انسانی که می بیند با وجود دانستن حکمتها باز وارد چرخه همیشگی اش می شود، خودش را سرزنش میکند. بهر حال او آنقدر همیشه معقول نیست که درک کند، ایراد تنها و تنها از خودش نیست. او انسان هست و محدود. کم کم حس ناتوانی بر او غلبه می کند و می تواند حتی دچار تنفر از خودش شود و خود را تحت فشار بیشتری می گذارد اما دوباره سرنخ کلاف از دستش در می رود. این حکمتها بعضی اوقات قابلیت این را دارند که انسان را ناامید کنند. من فکر می کنم کسانی که این حکمتها را مدام به اطرافیان گوشزد می کنند،احتمالا راجع به روان انسان خیلی کم می دانند، روان انسان این گونه کار نمی کند که حرفی را بشنود و آن حرف را سریعا درونی کند. یادگیری این گونه ممکن هست، صورت بگیرد اما درونی کردن نه.در مقایسه یادگیری و درونی کردن می توان این مثال را زد که یادگیری مثل نوشتن با مداد روی کاغذ هست و کمرنگ می شود اما درونی کردن مثل کندن روی چوب هست. اصولا عمل و رفتارهای ما از درون و ناخودآگاه ما نشات می گیرد و بخشی اش دست ما نیست. ما فقط و فقط می توانیم آگاه شویم آن هم نه با کتاب خواندن نه با شنیدن حکمت که ناخودآگاه این طوری شکل نگرفته است. ناخوداگاه تکه تکه با رفتارهای دیگران در ما شکل گرفته نه با خواندن کتاب یا شنیدن سخنرانی و ... اما این روزها مد شده که تراپی نه ممنون کتاب میخوانم و ... اینها تاثیر گذارند اما نه آنقدر که بتوانند جای تراپی را بگیرند.

تنها تراپی جواب میدهد چه بسا ما با خواندن کتابهای پزشکی می توانیم جراحی قلب را بیاموزیم اما قادر به عمل جراحی خودمان یا دیگری نیستیم ...

#آزاده_کارامد #روانکاوی #روانشناسی #تراپی #تراپیست

استاکر

دخترک فکر می‌کرد تا ابد همراهش خواهد ماند. هر جا که می‌رفت، سایه به سایه دنبالش بود—مثل نفرینی که از آن گریزی نیست. هرچه تندتر می‌دوید، او هم سریع‌تر به دنبالش می‌آمد. حتی وقتی می‌خواست حواسش را پرت کند، حتی وقتی وانمود می‌کرد که نیست، باز هم آنجا بود. حتی وقتی به خود می‌گفت: «این فقط یک خیال است»، هیچ‌چیز تغییر نمی‌کرد. در سکوت، در تاریکی شب، در میان خنده‌های ظاهری، او آنجا بود.

گاهی به خودش می‌گفت: «شاید اگر نادیده‌اش بگیرم، محو شود.» اما محو نمی‌شد. در لحظه‌های شادی، گوشه‌ی چشمش را می‌گزید. در لحظه‌های درد، به قلبش چنگ می‌زد. تمام تلاشش را کرده بود تا فراموش کند—اما زخم‌ها هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنند.

زخم‌ها، حافظه دارند.

تا کِی می‌توانست فرار کند؟ او تا جایی که پاهایش تحمل کرده بودند، دویده بود. اما درد، همیشه صبورتر از او بود. می‌دانست که یک روز، یک لحظه، وقتی دیگر توان دویدن ندارد... به او خواهد رسید.

و یک شب، این لحظه آمد.

وقتی دیگر رمقی نداشت، وقتی قلبش در میان سکوت شب تیر می‌کشید، ایستاد.

به پشت سرش نگاه کرد، و در آن نگاه، چیزی درونش فرو ریخت.

همان درد—همان سایه‌ای که هیچ وقت ترکش نکرده بود.

چیزی درونش شکست... شاید آخرین قطره‌ی امید بود. اما در همان شکستگی، صدایی ضعیفی از درونش زمزمه کرد: «تا کی؟» تا کی باید از چیزی که همیشه با اوست، فرار کند؟

اشک‌هایش را با دستان لرزان پاک کرد. نفس عمیقی کشید.

این بار، عقب نرفت.

این بار، به سمت درد برگشت.

به چشم‌هایش نگاه کرد—برای اولین بار بدون ترس.

می‌ترسید، بله، اما حالا می‌دانست که تنها راه درمان، روبه‌رو شدن با درد است.

تنها راه برای بستن زخم، عبور از دلِ آن است.

شاید فروید راست می‌گفت... شاید تنها راهِ رهایی، شجاعتِ دیدن زخم‌هاست.

#آزاده_کارامد #شجاعت #درون #روانکاوی #رولنشناسی #زخم_عاطفی #درد #رنج #زندگی

واقعیت

واقعیت، این‌گونه است.

خاصیت واقعیت این است:

هرچقدر که انکارش کنی، هرچقدر هم نادیده‌اش بگیری، باز هم وجود دارد و کار خودش را می‌کند.

دقیقاً مثل نیروی جاذبه.

فرقی ندارد باورش داشته باشی یا نه—همچنان سقوط، سقوط است.

اما مشکل اینجاست...

همه‌ی واقعیت‌ها مثل این برف‌های سبک و نرم نیستند.

گاهی واقعیتی که انکار کرده‌ای، سنگین‌تر از چیزی که فکرش را می‌کنی، روی سرت آوار می‌شود.

می‌دانی؟

هرچقدر هم که از زخم‌هایمان فرار کنیم،

هرچقدر درمان را بی‌اهمیت بدانیم،

هرچقدر که فکر کنیم اگر به دردهایمان توجه نکنیم، ناپدید می‌شوند،

واقعیت راه خودش را پیدا می‌کند.

اما شاید...

شاید اگر به‌جای فرار، به‌آرامی به سمتشان برگردیم

اگر قبل از آنکه سنگین شوند، شجاعت دیدنشان را پیدا کنیم،

آنگاه نه تنها سقوط نخواهند کرد،

بلکه ممکن است باری از روی شانه‌هایمان بردارند.

گاهی روبه‌رو شدن با حقیقت، همان چیزی است که ما را از زیر آوار نجات می‌دهد.

#آزاده_کارامد #روانشناسی #روانکاوی #انکار_واقعیت #تراپی #سلامت_روان

شب و روز

گاهی شب‌ها روشن‌تر از روزند و روزها تاریک‌تر از شب.

شاید همه‌چیز به این بستگی دارد

که کجای جهان و کجای زندگی ایستاده‌ای...

شاید وقت آن رسیده که جای ایستادنمان را تغییر دهیم ...

#آزاده_کارامد

نداشته ها

آدم همیشه هوای چیزی را در سر دارد

که دیگر نیست

همان عشقی که لایقش بود

اما مادر از او دریغ کرد

و ما مدام در چرخه ی بی انتهایی

به دنبال نداشته هایمان راه می افتیم

حتی شاید تا ابد در این چرخ ها بدویم

چرخ هایی که فقط می چرخند

بدون اینکه ذره ای به عقب یا جلو حرکت کنند.

#آزاده_کارامد #روانکاوی #روانشناسی #زندگی #چرخه_تکرار_رفتار #عشق #تراپی

"صداهای دیگری"

گاهی احساس می‌کنم توی سرم کسی ایستاده، دست‌به‌سینه، با اخمی که انگار هیچ‌چیز قانعش نمی‌کند. هر وقت دهان باز می‌کنم یا چیزی می‌نویسم، صدایش بلند می‌شود:

«این چی بود که گفتی؟ مسخره‌ات نمی‌کنند؟ چه نیازی بود در مورد خودت این موضوع را بهشون بگی؟»

صدایش را خوب می‌شناسم. گاهی شبیه خواهرم حرف می‌زند—وقتی که می‌خواست با سرزنش، از من محافظت کند. گاهی صدای مادرم که همیشه می‌گفت هیچی از زندگی‌ت رو به کسی نگو، چون مردم ازش علیه‌ات استفاده می‌کنن.

امروز دوباره صدایش را شنیدم. وقتی داشتم با یکی از همکلاسی های سابقم صحبت می کردم و اما من... من آخر چیزی گفتم که باعث شد صدای سرزنشگر بیدار شود.

وقتی ازم در مورد رد کردن پیشنهاد کاری که به قول او خیلی ها آرزوش رو دارند، پرسید. گفتم چون کارهای دیگری برای من اهمیت دارد و ادامه دادم که چون سالهای زیادی را در رنجی گذرانده ام که اگه بیشتر می دانستم، این رنج را متحمل نمی شدم. گفتم که نمی‌خوام کسی این رنج رو تجربه کنه. دوست دارم کمک کنم، حتی اگه یه نفر هم بفهمد تراپی مهم است، شاید این طور رنج نکشد."

مکث کردم. نمی‌خواستم ادامه بدهم. اما صدای توی سرم امان نمی‌داد:

"چرا اینو گفتی؟ چرا باید زخم‌هات رو نشون بدی؟ الان چه فکری می‌کنه؟"

انگار یه صدایی تو سرم میگفت ساکت می‌موندی دیگه ...

صدایش آن‌قدر بلند شد که دردش را توی سرم حس کردم. یک فشار تیز پشت چشم‌هایم. حس کردم چیزی راه گلویم را بسته.

اما انگار چیزی در من فرق کرده بود.

به جای این‌که به او گوش کنم، یاد حرف‌های تراپیستم افتادم:

«وقتی صدای سرزنشگر را می‌شنوی، به جای تسلیم شدن، بپرس: چرا الان اینجاست؟ چه خطری را می‌بیند؟»

اولین بار بود که به‌جای فرار، برگشتم سمتش. بهش نگاه کردم. و ناگهان، تصویرش تغییر کرد.

دیگر آن صدای خشک و تحقیرآمیز نبود. به جایش، سگی را دیدم. یک سگ نگهبان. او آنجا بود تا مرا محافظت کند. از مسخره شدن. از طرد شدن.

و من؟ من هیچ‌وقت بهش نگفتم که خطری وجود ندارد.

نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم: "الان هیچ خطری وجود نداره، اینجا امنه."

زیر لب زمزمه می کنم، شاید دیگر وقتش رسیده به جای ترسیدن، حرف بزنم.

#آزاده_کارامد #تراپی #روانکاوی #روانشناسی #دیگری

خیال

در دنیای خیال بودن هم گاهی بد نیست

یه لحظه تصور کنید که اگر انسان نبودید

برای من حس خوبی دارد حالا که دیگر انسان نیستم

و حالا از شر آدم بودن راحت شده ام

مثل پرنده ای بی پروا و رها پرواز میکنم

به هر جایی که دلم بخواهد

و مثل یه غزال در میان‌ تموم دشتهای دنیا می دوم

انگار که هیچک جانوری دیگر به گرد پایم نمی رسد

و مانند عقاب بر قله های سنگی

مانند یه امپراطور طوری فرمانروایی می کنم

و از هرچی غل و زنجیر کلمه آدم به پایم بسته بود،

رها شدم ... رهای رها ...

چقد این آدمیزاد خوش خیال هست

که نام خودش رو اشرف مخلوقات نهاده

به گمونم راست می گفتن که

آدمیزاد تنها جانوری مانند جانوران دیگه است

منتها پر مدعا که خود رو اشرف مخلوقات می داند،

در حالی که در حال حاضر پست ترین مخلوق هست،

تمامه جنگها، خرابی ها روی کره زمین، به انسان ربط پیدا می کنه

و انسان پر مدعا مدعی این است که

من با زبان و تفکر فرمانروای زمین هستم

بر خلاف جانوران دیگر

ادعا می کند که زندگی من هدف و معنا دارد

گاهی فکر می کنم جانوران دیگر بدون معنا

خیلی بیشتر مفهوم زندگی رو متوجه شده اند

می دانید از آدم بودن خسته ام

برای گربه شدن کجا باید فرم پر کنم ؟

#آزاده_کارامد #گربه

بچه خوب

در جامعه ما تعریف بچه خوب عجیب هست

بچه خوب یعنی بچه مطیع

بچه عاقل بچه ای که هرکز اشتباه نمی کند

بچه ای که مانند یه بزرگسال فکر می کند

بچه ای ساکت و مبادی آداب

می دانید الان که خوب فکر می کنم

من باید بچه ی خوبی می بودم

چون تو والدی بدی بودی

تو حوصله مرا هم نداشتی

پس باید دور شیطنت و بازی رو خط می کشیدم

باید عاقل و منطقی می بودم

چون تو عاقل و منطقی نبودی

بالاخره کسی باید اوضاع را مرتب می کرد

خوب به یاد می آورم که

افسار تشویق همیشه به راه بود

برای وقتایی که اسب یا خر خوبی می خواستی

افسار تشویق رو می کشیدی

تا منو متوقف کنی یا حتی به جلو برانی

می گفتی تو دختر خوب و عاقل ما هستی

و اصولا این جمله در جمع و مهمانی ها می گفتی

گویی من فقط ویترینی برای تو بودم

تا تو با نشان دادن من همچون کالایی خود را معرفی کنی

در عوض در خانه امر ونهی بود

اگر کاری را ۹۹ درصد درست انجام می دادم

تو آن ۹۹ درصد رو نمی دیدی

در عوض یک درصد را بهم یادآوری می کردم

می دانی من یهو از کالای پر زرق و برق که در بیرون نمایش می دادی

تبدیل به تیکه ای آشغال می شدم

من هرگز نفهمیدم که خوب هستم یا بد

شاید تو یادت نباشد اما من خوب به یاد دارم

تموم لحظات اضطراب آور کودکی ام را

برای جلب رضایت تو

برای از هم نپاشیدن خانواده از بهانه های کودکانه ات

می دانم هرگز از درد وحشتناکی که دارم، درکی نخواهی داشت

منظورم درد شرم هست

شرمی که با تخم حقارت در من کاشتی

شرمی که در تمومه تارپودم نفوذ کرده

گویی هرکز از این درد رهایی نخواهم یافت

شرم برای من تصویر دستی است که جلوی دهانم رو می گیرد

و دستی که آن دست خفه کننده رو کنار می زند

گویی در یک درگیری دائمی به سر می برم

درگیری که بین خودم با خودم هست

درکیری که فقط یک بازنده دارد خودم

بازنده ای که از بس در رینگ مشت می خورد

تمام بدنش مثل تاولی ذوق ذوق می کند

می دانی حتی شبها هم خواب راحتی ندارم

مدام به امتحان نمی رسم

درسم رو نمی خوانم و

مدام گم می کنم و گم میشوم

می گویی اضطراب نداشته باش

به روی چشم،

در اینجا هم من رو گناهکار می دانی

گویی من با اراده ام می توانم جلوی ان را بگیرم اما نمی گیرم

می دانی تو در من میل به نابودی خودم را کاشتی

و حال که دارم نابود میشوم تو باز منو عامل تمومه اینها می دانی

#آزاده_کارامد

زاده خاورمیانه

و ما زاده های خاورمیانه تنها موجوداتی هستیم

که مرده به دنیا آمدیم

اما همچنان رنج زندگی رو متحمل شدیم

در حصاری از بله گویم های نظامی اسیر شدیم

تا برای حقی که از آن ما نبود

و اصلن حق نبود بلکه باطلی بود

در لباس حق جنگیدیم،

تا سنگری از جنس وهم را پاس بداریم،

اما اینها قسمت بد ماجرا نبودند

قسمت بد ماجرا آنجایی بود

که تمام این رنج به نام زندگی بود

در حالی که زندگی را سالها قبل از تولدمون کشته بودند.

#آزاده_کارامد #زندگی #خاورمیانه_غمگین