در جامعه ما تعریف بچه خوب عجیب هست
بچه خوب یعنی بچه مطیع
بچه عاقل بچه ای که هرکز اشتباه نمی کند
بچه ای که مانند یه بزرگسال فکر می کند
بچه ای ساکت و مبادی آداب
می دانید الان که خوب فکر می کنم
من باید بچه ی خوبی می بودم
چون تو والدی بدی بودی
تو حوصله مرا هم نداشتی
پس باید دور شیطنت و بازی رو خط می کشیدم
باید عاقل و منطقی می بودم
چون تو عاقل و منطقی نبودی
بالاخره کسی باید اوضاع را مرتب می کرد
خوب به یاد می آورم که
افسار تشویق همیشه به راه بود
برای وقتایی که اسب یا خر خوبی می خواستی
افسار تشویق رو می کشیدی
تا منو متوقف کنی یا حتی به جلو برانی
می گفتی تو دختر خوب و عاقل ما هستی
و اصولا این جمله در جمع و مهمانی ها می گفتی
گویی من فقط ویترینی برای تو بودم
تا تو با نشان دادن من همچون کالایی خود را معرفی کنی
در عوض در خانه امر ونهی بود
اگر کاری را ۹۹ درصد درست انجام می دادم
تو آن ۹۹ درصد رو نمی دیدی
در عوض یک درصد را بهم یادآوری می کردم
می دانی من یهو از کالای پر زرق و برق که در بیرون نمایش می دادی
تبدیل به تیکه ای آشغال می شدم
من هرگز نفهمیدم که خوب هستم یا بد
شاید تو یادت نباشد اما من خوب به یاد دارم
تموم لحظات اضطراب آور کودکی ام را
برای جلب رضایت تو
برای از هم نپاشیدن خانواده از بهانه های کودکانه ات
می دانم هرگز از درد وحشتناکی که دارم، درکی نخواهی داشت
منظورم درد شرم هست
شرمی که با تخم حقارت در من کاشتی
شرمی که در تمومه تارپودم نفوذ کرده
گویی هرکز از این درد رهایی نخواهم یافت
شرم برای من تصویر دستی است که جلوی دهانم رو می گیرد
و دستی که آن دست خفه کننده رو کنار می زند
گویی در یک درگیری دائمی به سر می برم
درگیری که بین خودم با خودم هست
درکیری که فقط یک بازنده دارد خودم
بازنده ای که از بس در رینگ مشت می خورد
تمام بدنش مثل تاولی ذوق ذوق می کند
می دانی حتی شبها هم خواب راحتی ندارم
مدام به امتحان نمی رسم
درسم رو نمی خوانم و
مدام گم می کنم و گم میشوم
می گویی اضطراب نداشته باش
به روی چشم،
در اینجا هم من رو گناهکار می دانی
گویی من با اراده ام می توانم جلوی ان را بگیرم اما نمی گیرم
می دانی تو در من میل به نابودی خودم را کاشتی
و حال که دارم نابود میشوم تو باز منو عامل تمومه اینها می دانی
#آزاده_کارامد