داشتم صبحونه می خوردم که گوشیم زنگ خورد. رکسانا بود از دانش آموزای پارسالم، دانشجوی سال اول رشته مهندسی نفته خیلی خوشحال شدم به دو دلیل یکی اینکه رکسانا از یه نوجوان کلاس نهمی به قول مامانش افسرده که دیگه خسته شده بودن ازش تبدیل به این آدم شده و دیگه اینکه رکسانا طوری حرف می زد که انگار منو خیلی قبول داره و همین طور که غرق لذت بودم. یهو اون آزادهِ ضد حاله تموم شکست ها و اشتباهاتمو در اپسیلون ثانیه بهم یاد آوری کرد که خوده سرعت نور داشت با تعجب نگاهم می کرد. تجربه درس دادن تو مدرسه همشون بد بودند از نظر خودم. بعدش ذهنم شروع کرد به بازی که تو خیلی هم عملکرد بدی نداشتی اما نظام اموزش و پرورش نابوده فک کردم اگه تو این ۴۵ سال وزارت اموزش و پرورش حذف و کاراش به جای دیگه ای سپرده می شد قطعا الان اوضاع بهتری داشتیم. یاده اشکالاتی که از من میگرفت مدیر و ناظم افتادم خیلی به بچه ها رو میدی چرا اون روز خانم فلانی اومد تو کلاست فلان دانش اموز لم داده بود! اینا دیگه به حرف ما هم گوش نمی دن. نباید اجازه بدی بچه ها همو بغل کنن چون همجنس گرا میشن! بدبختیش این وقتا بود که خود دانش اموزا می خواستن منو بغل کنن یه بار ریحانه دانش اموز کلاس هفتمم که اضطراب شدید اجتماعی داشت و هیچ وقت ندیده بودم کسی رو بغل کنه، یهو دوید بغلم و من واقعا خوشحال بودم که یه خرده داره پیشرفت می کنه و در عین حال متوجه نگاه های سنگین ناظم شدم و به شانس خودم لعنت میفرستادم اما ارزشش رو داشت حتی اگه اخراجمم می کردند. می دونی این آدمها خیلی زرنگند به جای اینکه اخراجت کنن مثل آدم. اذیت می کنن. مثلا مدیر هفته ای نبود که بهم بگه چرا جزوه میدی از روی کتاب درس بده. من واقعا صد بار از دانش اموزا نظر سنجی کردم و همه با روش تدریس من اوکیِ اوکی بودند. از آنجا که می دونستن من برای اولین بار دارم علوم راهنمایی درس میدم و قبلا فقط دبیرستان درس دادم کار براشون راحتتر شده بود. جملاتشون اینجوری بود می دونی چون تا حالا راهنمایی درس ندادی بچه های این سنی رو نمیشناسی اینا میخوان از هر فرصتی سو استفاده بکنن آخه آدم جان مگه تو رئیس اف بی آی هستی و اینا یه سری تبهکارند اما من فقط دانش اموزا رو آدم میدیدم همین. احترام رو یه چیز متقابل می دونم احترام می گذاشتم و احترام می دیدیم اما آدمایی که هرگز بهشون احترام گذاشته نشده، نمی تونن این شرایط رو تحمل کنن. فکر می کردم که همین باید برام کافی باشه که تو نظر سنجی از دانش آموزا من بهترین معلم انتخاب شده بودم. اینجا دیگه ضربه ی آخر رو به آزادهِ ضد حال زدم و از رینگ خارج شدم.
#آزاده_کارامد
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...