حس بد

واین بدترین حس دنیاست

اینکه هیچی ایده ای برای بودن نداشته باشی

اینکه ناتوان باشی آنقدر که حتی نتوانی

بودنت رو به نبودن تبدیل کنی

آنقدر که همه بدانند تو خیلی ناتوانی

آنقدر ناتوان که حتی نتوانستی

بودنت رو به نبودن تبدیل کنی

حال که هنوز هستی

و این بودن الیم ترین عذاب هست

عذابی که یادت نمیاد

برای چه کار نکرده ات باید بکشی

و من در این الیم ترین عذاب کاملن تنهام

اعتراف

می دانید باید یه اعترافی کنم
اینکه من دروغ گفتم
من در پی کفش‌های جدیدی نیستم
حتی دیگر کفشهایم را هم نمیخواهم
من سالهاست پابرهنه ام
می دانید که چه بر سر آدم پابرهنه می آید
دیگر پاهایم توان تحمل زخمی جدیدی ندارند
و من مدتهاست دیگر حتی راه هم نمی روم
اما من راه خواهم افتاد
اینبار باید بروم
رفتنی بدون بازگشت
رفتنی برای همیشه تا ابد ...پابرهنه ...

افسردگی

می دونید خیلی حرف دارم خیلی اما طبق یه عادت قدیمی سکوت میکنم می دونید اینروزا به خیلی چیزا فک می کنم به سیستم فاسد حاکم بر جامعه که مثه یه ویروسی همه رو به فساد آلوده کرده ... به اینکه ما شاید ما قبلنا اینجوریا نبودیم ولی اینجوریا شدیم ... خیلی وقته که به این نکته پی بردم که آدمیزاد محدود هست و نمیشه ازش انتظار همدردی داشت اما تو همدلی قضیه فرق می کند راستش تو همدلی اول باید خودتو رو دور از قضاوت نگه داری و این حداقل در ایران شدنی نیست می دونید ما رو نسلی تربیت کرده که حتی برای بیماری هم ما رو نشونه می رفت که خودت مقصر هستی خودت باعث بیماری شدی و حالا باید درد بکشی حتی نمی تونند لحظه ای اینکه اون فرد داره درد میکشه رو تصور کنن ... راستش تو تموم این مدت که افسردگی دارم داغ این به دلم مونده که که یه نفر فقط و فقط یه نفر بعد از فهمیدن افسردگی بهم نگه خودت باید به خودت کمک کنی خب آخه لعنتی من که دارم از روانپزشک و روانشناس استقاده می کنم دیگه چه کمکی از دست خودم برمیاد منظور این آدمها رو بعد چن سوال خوب می فهمید اینکه از فردا بلند شو و به خودت بگو جمع کن خودتو این اداها چیه در میاری برو ورزش کن وای طبیعت زیبا جنگل وای زندگی چقد زیباست مگه ما چی کم داریم یه سرپناه داریم و خب غذا هم که تقریبا هست آخه لعنتی اگه اون می تونست از این چیزای که میگی لذت ببره اگه می تونست دوباره ورزش رو شروع کنه که لازم نبود تو اسکول بهش بگی ... می دونی البته انتظار بیش از حد هم از این جماعت ندارم همین که سکوت کنند کافیه آخه کی گفته باید هر حرفی که به ذهنت می رسه رو بگی می دونید راستش گاهی تو رویاهایم آرزو دارم که یکی بگه فقط بگه چی میخای چته دوست داری حرف بزنی ... اما این فقط یه رویاست و هرگز به واقعیت نمی پیوندد ...می دونید ما آدمها نمیتونیم ذهن خونی کنیم یا بفهمیم چه دردهایی رو یه آدم داره تحمل می کنه اینکه شاید حرف تو آخرین نخ اتصال اون آدم رو به دنیا ببرد و تو بمانی و ...

قسمت‌های آرشیو شده ی کفشهایم

قسمت‌های آرشیو شده ی کفشهایم از همه چیز جالب تر است

کفش‌هایی که هرگز نپوشیدم

جاده هایی که با کفش‌های نپوشیده ام هر گز نرفتم

خاطره هایی که هیچ وقت خاطره نشد

اینها بدترین بخش‌هایی که دیگر هیچ وقت نمی‌توانم لمس کنم

مگر رودخانه به ظاهر شفاف معمول چه ایرادی داشت

که باید مدام در باتلاق همیشگی ام تقلا کنم

و حالا که دیگر کفش‌هایم را نپوشیده ام

معنای جدیدی برایم به تصویر کشیده اند

راستش چیزی که دیگر میخواهم کمی قبل تر نیست

کمی قبل از تمام شدن اثر

درست لحظه ای که می دانی چطور تمام کنی اما نمی کنی خطی که هرگز نمیگذاری

چون کامل شدن همان تمام شدن است

بدترین روز دیروز نبود که کفشهایم را نپوشیدم

هیچ وقت فردایی که نیستی ، نخواهد بود

همیشه بیشتر بهتر نیست

گاهی گمتر

گاهی کفش‌های جدیدی که سایز پاهایت است

گاهی شنا در رودخانه به ظاهر شفاف معمول

می دانی فقط گاهی کمتر مهمترین چیز است ....

چهل سالگی

و حالا که در خود چهل سالگیم... در بهترین حالت از میانه راه رد شدم اینکه می‌گویند سن یه عدد است واقعیت نادرستی است اتفاقا سن است که همیشه به تو یادآوری می کند چند عدد باقیست یا چند عدد را بدون کفشهایت طی کرده ای ، اصن به عدد سایز کفشهایم فکر کرده ای و چه ظالمانه که سایز کفش‌هایی که دوست داری هرگز اندازه پایت نباشد .این موقع ها یا باید پابرهنه بروی یا کفش‌های دوست نداشتنی دیگری به پا کنی کفش‌هایی که بادیدنشان هر روز نبودن کفش‌های خودت رو بهت یادآوری می کند آری سن همیشه یادآوری می کند یادآور خاطرات تلخ و شیرین ... حداقل به من حالا در خود چهل سالگی یادآوری می کند که رودخانه به ظاهر شفاف یا باتلاق همیشگی وجود نداشته اند فقط مرداب بوده مرداب ...مردابی که هیچ نیلوفری در آن اجازه شکفتن نداشته و حال در خود چهل سالگی ام هیچ نیلوفری دیگر اهمیت ندارد درست مانند یاس ها که دیگر بوی یاس نمی دهند ....

دویدن بدون کفش

عقلم به جایی نمی رسد
وقتی کفشهایم به پایان رسیده اند
این سفر دیگر آغاز نمی‌شود
وقتی که اول و پایان هر سفری
قصه ای بیش نیست
چرا قصه ای دیگر را آغاز کنم
ترسم از این است که قصه کفشهایم
همیشه سرگردان ثانیه ها بمانند
و در هم همه ی روزگار گم شوند
و منِ بی قصه
در لابلای تمام ثانیه ها بیهوده
بدوم بدون کفشهایم

یاس های بی بو

کفشهای من

میدانید که

به خواب نیاز دارم

تا همه چیز را فراموش کنم

نیامدنتان را

اما سالهاست

رویایتان خواب را

از چشم من ربوده است

آنجا که نیستید

باز هم می بینمتان

کاش می شد رفت

تا آنجا که

احتمال نبودنتان صفر می شد

در رودخانه به ظاهر شفاف

که بنشینی

غرق خواهی شد

که غرق شده ها

نبودنتان را هرگز نمیفهمند

دستم بوی گل می دهد

دیشب در یکی از رویاهایم

یاسی را برای کفشهایم سر بریده ام

تا با بوی یاس

دیگر هرگز گم شان نکنم

غافل از اینکه

سالهاست

اینجا دیگر یاسی بوی یاس نمی دهد

سوگواری برای کفش ها

دنیا پر از کفش‌هایی است
که هرگز به پای کسی نمی روند
به ناچار آدم ها شبها
برای کفشهایشان بی تابی می کنند
و درد را با درد می نوشند
شب تمام نشدنی است
اینجا دیکر کسی به کفشهایش نمی رسد
دنیا پر از کفش‌هایی سرگردان است
سالهاست جنازه کفشهایم
را به دوش می کشم
خوش بحال مردگان
که پیر نمی شوند
سیاهی قبر منتظر من است
بگذار دردم رو بنوشم
دنیا پر از آدمهایی است
که از کفش‌ها هیچ نمی دانند
اینجا دیگر کسی
برای نرسیدن به کفشهایش
دلگیر نمی شود