افسردگی
می دونید خیلی حرف دارم خیلی اما طبق یه عادت قدیمی سکوت میکنم می دونید اینروزا به خیلی چیزا فک می کنم به سیستم فاسد حاکم بر جامعه که مثه یه ویروسی همه رو به فساد آلوده کرده ... به اینکه ما شاید ما قبلنا اینجوریا نبودیم ولی اینجوریا شدیم ... خیلی وقته که به این نکته پی بردم که آدمیزاد محدود هست و نمیشه ازش انتظار همدردی داشت اما تو همدلی قضیه فرق می کند راستش تو همدلی اول باید خودتو رو دور از قضاوت نگه داری و این حداقل در ایران شدنی نیست می دونید ما رو نسلی تربیت کرده که حتی برای بیماری هم ما رو نشونه می رفت که خودت مقصر هستی خودت باعث بیماری شدی و حالا باید درد بکشی حتی نمی تونند لحظه ای اینکه اون فرد داره درد میکشه رو تصور کنن ... راستش تو تموم این مدت که افسردگی دارم داغ این به دلم مونده که که یه نفر فقط و فقط یه نفر بعد از فهمیدن افسردگی بهم نگه خودت باید به خودت کمک کنی خب آخه لعنتی من که دارم از روانپزشک و روانشناس استقاده می کنم دیگه چه کمکی از دست خودم برمیاد منظور این آدمها رو بعد چن سوال خوب می فهمید اینکه از فردا بلند شو و به خودت بگو جمع کن خودتو این اداها چیه در میاری برو ورزش کن وای طبیعت زیبا جنگل وای زندگی چقد زیباست مگه ما چی کم داریم یه سرپناه داریم و خب غذا هم که تقریبا هست آخه لعنتی اگه اون می تونست از این چیزای که میگی لذت ببره اگه می تونست دوباره ورزش رو شروع کنه که لازم نبود تو اسکول بهش بگی ... می دونی البته انتظار بیش از حد هم از این جماعت ندارم همین که سکوت کنند کافیه آخه کی گفته باید هر حرفی که به ذهنت می رسه رو بگی می دونید راستش گاهی تو رویاهایم آرزو دارم که یکی بگه فقط بگه چی میخای چته دوست داری حرف بزنی ... اما این فقط یه رویاست و هرگز به واقعیت نمی پیوندد ...می دونید ما آدمها نمیتونیم ذهن خونی کنیم یا بفهمیم چه دردهایی رو یه آدم داره تحمل می کنه اینکه شاید حرف تو آخرین نخ اتصال اون آدم رو به دنیا ببرد و تو بمانی و ...
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...