مقابل زندگی ...
از جنس درد است این اجبار را میگویم
نه این جنگ را میگویم
چه برنده باشم چه بازنده
هردو با رنج همراه هست
تو گویی حتمن این مرگ است که جریان دارد
اما خیر
اتفاقن زندگیست
همین تلاطم
همین بالا پایین ها در رودخانه به ظاهر شفاف
همین مسیر مسیر بی بازگشت
که مبدا و مقصدش یکی است
آری از زندگی می گویم
میخواهم مقابل مرگ زندگی را نگذارم
می دانم شنیدنش سخت است
اما مقابل مرگ زندگی نیست درد است ...
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...