دیوار ها و اثر چنگ

امروز به هر سویی چنگ انداختم ...
آدم است دیگر هر روز چنگ می‌اندازد به سویی
شاید که بیابد گمشده اش را ....
اما دریغ گمشده اش رو نمی یابد و
او می ماند و اثر چنگ بر دیوارهای تیره ...
دیوارهای که اکنون به او نزدیکتر شده اند ...

حفره

انگار حفره ای درونم هست ...
حفره ای از نبود کفشهایم ...
آه ولی من کفشهایم را ترک کرده ام ....
و شاید آنها مرا ترک گفته اند
بدون آنها جاده های نو را میدوم...
اما قطعا حقیقت این است
من هنوز بدون کفشهایم به انتهای هیچ جاده ای نرسیده ام ...
مثله همیشه درست در وسط جاده پاهایم سست می شود
برمی گردم و به عقب نگاه می کنم ...
گویی یخ زده ام ...
به بدترین خودم در نبود کفشهایم رسیده ام..
و من برای اینکه از هم نپاشم لازم است حفره رو پر کنم ...