کفشهایم...

کفشهایم را بریدند غافل از اینکه پایم در کفشهایم جا مانده بود ...

۲۲۲

تموم ۲ های دنیا هم که یه جا جمع شوند دیگر دلم به هیچ ثانیه ای گرم نمی شود ....

من اینجا چیکار میکنم ؟

من اینجا چیکار میکنم ؟ به کفشهایم نگاهی می‌اندازم آنها دیگر اظهار بی اطلاعی نمیکنن هرچه هست زیر سر خودشان هست ...

مه غلیظ

امروز دوباره گم شدم
وقتی در افکارم قدم می زدم 
درست وقتی مه غلیظی همه جا را گرفته بود
نه ...
 این مه همیشه همین جا بود ... 
و من همیشه گم شده بودم ...
نه... نه ...
این مه داشت فرومینشست 
و من پیدا میشدم 
راستی اطراف من پر از چه بود 
و این ترسناکترین پرسشی است که هر انسانی از خود می پرسد