کفشهایم...
کفشهایم را بریدند غافل از اینکه پایم در کفشهایم جا مانده بود ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۰ ساعت 12:59 توسط آزاده
|
کفشهایم را بریدند غافل از اینکه پایم در کفشهایم جا مانده بود ...
تموم ۲ های دنیا هم که یه جا جمع شوند دیگر دلم به هیچ ثانیه ای گرم نمی شود ....
من اینجا چیکار میکنم ؟ به کفشهایم نگاهی میاندازم آنها دیگر اظهار بی اطلاعی نمیکنن هرچه هست زیر سر خودشان هست ...
امروز دوباره گم شدم
وقتی در افکارم قدم می زدم
درست وقتی مه غلیظی همه جا را گرفته بود
نه ...
این مه همیشه همین جا بود ...
و من همیشه گم شده بودم ...
نه... نه ...
این مه داشت فرومینشست
و من پیدا میشدم
راستی اطراف من پر از چه بود
و این ترسناکترین پرسشی است که هر انسانی از خود می پرسد