راه گم کرده

من راه گم کرده

دزدکی سراغ کتاب‌هایم رفته بودم

تا لابلای کلماتی که زیرشان خط کشیده بودم

خودم را بیابم

و نمی دانستم تو در آنجا نیز تنهایم نخواهی گذاشت

آری در میان واژه های بسیار تو را یافتم

واژه کفشهایم را می گویم

واژه های کفشهایم ، درد، جای خالی جلو چشمانم رژه می رفتند

واژه ها جلوی چشمانم می چرخیدند

ومن سرگیجه می گرفتم

براستی من کفشهایم را برای همیشه گم کرده بودم

یعنی نه گم نکردم انها را ازم دزدیده بودند

همانهایی که هرگز کفشهایشان را دوست نداشتند

کاش کسی چشمهایش را بفهمد

و او گفت
چشمها دریچه هایی اند به سوی عمیق ترین بخش‌های وجود
راست می گفت چشمها هر گز دروغ نمی گویند
این واژه ها اند که دروغگو بار آمده اند
واژه های دروغگو ما رو به هر سویی می کشانند
واژه هایی که گاهی خنجر می شوند برای آسیب به خود به دیگری
من نمی گویم چشمها را باید شست
چشمها نیازی به آب ندارند چشمها خود آب اند پاک اند و بی آلایش
می دانید او گفت کاش کسی چشمهایش را بفهمد
غافل از آنکه چشمها فهمیدنی ترین عضو بدن اند از بس راست می گویند...

سرنوشت

گاهی فقط باید پرید
به رودخانه به ظاهر شفاف
یا باتلاق همیشگی
فرقی ندارد
مهم پریدن است
خیس شدن
یا آلوده شدن است
می دانی گاهی سرنوشت
به این پریدن تو نیاز دارد
تا بتواند از سر بنویسد
هر آنچه را که تو از ته نوشتی

اعتراف

باید یه اعترافی بکنم
اینکه کفشام خودشون نرفتن
راستش کفشام رو هم ندزدین
کفشام کشته شدن
نه...
قسم می خورم من نکشتمشون
کفشامو کشتن همون موقع که بهم گفتن
باید رویاها تو خاک کنی
و واسشون سوگواری کنی
کفشامو کشتن همونایی که هی پرسیدن
پرسیدن چرا رویاتو می خوای؟
و این سوال مسخره
که چرا هنوز دوستش داری؟
اینکه چرا فقط یه رویا داری ؟
آخه لعنتی
مگه یه آدم چند تا رویا می تونه داشته باشه
آره عزیز داشتم می گفتم کفشامو کشتن
اما من تا ابد سوگوارشان نخواهم نشست
و یه روزی که نه خیلی دوره و نه خیلی نزدیک
یه جفت کفش جدید خواهم پوشید ...

سقوط

من سر به حوا بودم
اما تو درست اون پایین
پاهای زخمی مو پوشانده بودی
کفشهامو میگم
همونهایی که تو یکی از رویاهایم جا گذاشته بودم
حال من می پرسم
پرسشی که هرگز از خود نپرسیده ام
زخمهای من از تنگی کفشهایم بود
یا کفشهایم آمده بودند فقط زخمهایم رو بپوشانند

آدمی است دیگر

آدم است دیگر
گاهی نیاز دارد
حتی نیاز به یه نفس کشیدن ساده
نیاز دارد گاهی در میان همهمه آدمها فقط باشد
آدمی است دیگر گاهی فراموشکار می‌شود
فراموش می کند نیازهایش را
فراموش می کند که نیاز به زیستن دارد
فراموش می کند که
در باتلاق همیشگی اش نباید تقلا کند
فراموش می کند که او
به رودخانه به ظاهر شفاف نیازی ندارد
گاهی او فقط فراموش می کند
فراموش می کند که
نا امیدی بخشی از زندگی است
که گاهی می توان غمگین بود
که گاهی متنفر بودن بد نیست
که گاهی هم می شود حسود بود
گاهی باید عصبانی شد
آدمی است دیگر گاهی یادش می رود
که پاییز بدون افتادن برگها پاییز نیست
که زمستان بدون آمدن بهار معنا ندارد
آدمی است دیگر گاهی نیاز دارد
فقط فراموش کند ...

می دانید اخر

یه روزی وسط رنجهای موندگار زندگیم
میون سردرگمی های نوجوانیم
میون بی قراریهای شبونه ام
میون تاریک ترین شبا
میون روشن ترین روزا
سروکله اش پیدا شد
کفشامو میگم
همونایی که تو یکی از رویاهام جا گذاشتم
اومد و طعم گس روزامو عوض کرد
اومد و خودشو تو دلم جا کرد
تو دلم که نه توی تموم وجودم
اومد به من امید داد
امید به بودن به وجود داشتن
انگار تنها راهی بود که دیده می شدم
من رو که همیشه نامرئی بودم مرئی می کرد
ولی خیلی زود رفت
خیلی سالها دنبالش دویدم
حتی بخاطرش مریض شدم
بارها و بارها شروع کردم اما نتونستم
و حالا که در آستانه ی چهل سالگیم
منه پابرهنه از اینجا اعلام می کنم
که دیگر به دنبالشان نخواهم دوید
میدانید آخر ما برای هم ساخته نشده بودیم
می دانید آخر ....

توانستن خواستن است

و من ساده دل فکر می کردم
فقط خواستن تو کافی است
غافل از اینکه
خواستن توانستن نیست
این توانستن است
که بوی خواستن می دهد

نوسان

یه وقتهایی مثه یه کودک رها و سرخوشم
یه وقتهایی میرسم به یه نقطه
همون نقطه ای که بهش میگن آخر دنیا
یه وقتهایی تو رویا به خواب می رم
و پشت یه در مخفی بیدار میشم
همانجا که کفشهامو رو گم کردم
یه وقتهایی از رویا بیدار میشم
و توان ادامه دادن ندارم
و من در میانه شوق زندگی سرشار از نبودنم
و در میانه غم سرشار از شادی ام
و من درمیانه ی یه اندوه بی پایان و همیشگی
در نوسانم همیشه هر ساعت هر دقیقه هر ثانیه