راه گم کرده
من راه گم کرده
دزدکی سراغ کتابهایم رفته بودم
تا لابلای کلماتی که زیرشان خط کشیده بودم
خودم را بیابم
و نمی دانستم تو در آنجا نیز تنهایم نخواهی گذاشت
آری در میان واژه های بسیار تو را یافتم
واژه کفشهایم را می گویم
واژه های کفشهایم ، درد، جای خالی جلو چشمانم رژه می رفتند
واژه ها جلوی چشمانم می چرخیدند
ومن سرگیجه می گرفتم
براستی من کفشهایم را برای همیشه گم کرده بودم
یعنی نه گم نکردم انها را ازم دزدیده بودند
همانهایی که هرگز کفشهایشان را دوست نداشتند
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...