می دانید اخر
یه روزی وسط رنجهای موندگار زندگیم
میون سردرگمی های نوجوانیم
میون بی قراریهای شبونه ام
میون تاریک ترین شبا
میون روشن ترین روزا
سروکله اش پیدا شد
کفشامو میگم
همونایی که تو یکی از رویاهام جا گذاشتم
اومد و طعم گس روزامو عوض کرد
اومد و خودشو تو دلم جا کرد
تو دلم که نه توی تموم وجودم
اومد به من امید داد
امید به بودن به وجود داشتن
انگار تنها راهی بود که دیده می شدم
من رو که همیشه نامرئی بودم مرئی می کرد
ولی خیلی زود رفت
خیلی سالها دنبالش دویدم
حتی بخاطرش مریض شدم
بارها و بارها شروع کردم اما نتونستم
و حالا که در آستانه ی چهل سالگیم
منه پابرهنه از اینجا اعلام می کنم
که دیگر به دنبالشان نخواهم دوید
میدانید آخر ما برای هم ساخته نشده بودیم
می دانید آخر ....
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 7:36 توسط آزاده
|
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...