زندگی که دیگر نیست...
من... آزاده
اینجا که من ایستاده ام، تاریک ترین نقطه زندگی است.
و زندگی را می توان دید که به انتها رسیده است
چه در آلونک پیرزنی تنها، چه در کاخهای طلایی و مرمری
و چه در پناهگاههای مستحکمِ زیر زمین.
زندگی هیچ جا نیست؛
من ...آزاده
از آنجا که "من" ایستاده است، جهانی نیست.
و شهر من ؛
شهر انسانهای دلتنگ
انسانهای بی قرار
انسانهای تنها
انسانهای باهدف بی هدف
شهر من
شهر دروغ راست
شهر سیاهی سپیدی شهر خاکستری
که همه در آن فکر می کنند؛
به تظاهر به زندگی
و من، هنوز فکر میکنم ....
به زندگی که دیگرنیست...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر ۱۴۰۱ ساعت 20:21 توسط آزاده
|
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...