دلتنگم

دلتنگم... دلتنگ روزهایی ام که هوای رفتن داشتم دلتنگ روزهایی ام که خودم بودم خودی که هوای رفتن داشت هوای رفتنی که گرچه در ظاهر شیرین نبود اما شیرینی اش رو الان حس میکنم

 دلتنگم ... دلتنگ کفشهایم ... کفشهایی که از بس پوشیده بودم پاره و داغون شده بود اما تنها با آنها میتوانستم راه بروم 

دلتنگم ...دلتنگ عذابهایی که کشیدم که در ظاهر عذاب بود و ...

کفشهایم کو

کفشامو میخام همونایی که باهاشون راه میرفتم... کفشهایم کو ... خودشون رو کجا گم و گور کردن...

امید لعنتی

هرچه هست زیر سر این امید لعنتی است که مرموزانه تو روزات سرک می کشه جاپاش تو تموم ثانیه هات میمونه و یکدفعه میبینی با ردپای کثیفش همه جا رو به گند کشیده لعنتی ها به این راحتی ها پاک نمیشن اما همه خوبیش اینه که تا امیدی نباشه نا امیدی هم در کار نیس ... 

همان باتلاق همیشگی

خنده دار وقتی بدم خوبم وقتی خوبم بدم انگار دارم با خودم میجنگم نمیدونم چرا از شنیدن یه حرف ساده اینقد بهم میریزم دلیلش اینکه من زیادی خوشم ؟! و حالا حالاها شایدم هیچ وقت از این خوشی درنیام  ... روانی میشم وقتی میبینم اینقد تغییر کردم... اینقد سست شدم... اینقد خنثی شدم ... هیچی برام مهم نیس... حتی مرگ هم منو قلقلک نمیده دلم عجیب فکر مرگ رو میخاد طوری که قدمهاشو حس کنم و بعد فقط آرامش... چیزی نیست داستان همان باتلاق همیشگی است همان باتلاق که با تموم سیاهی هاش من با آرامش در آن شنا می کنم برعکس رودخونه به ظاهر شفاف که همه در آن شنا میکنند ومن در ان فرو میروم و غرق میشوم.

پا برهنه

شاید حدود یه سال پیش بود که کفشهایم را از پاهام درآوردم فک میکردم کفشهایم به انتهای خود رسیده اند نمیدونم چرا فک می کردم میشه کنار گذاشت اونهم کفشهایم رو که بخاطرشون اونقد عذاب کشیدم کفشهایم هم گذاشتند و رفتند برا همیشه . عجیب اینروزا دلم کفشهایم رو میخاد من برای پابرهنه بودن خلق نشدم من کفشهایم رو میخام حتی به شکل جدید