دلتنگم
دلتنگم... دلتنگ روزهایی ام که هوای رفتن داشتم دلتنگ روزهایی ام که خودم بودم خودی که هوای رفتن داشت هوای رفتنی که گرچه در ظاهر شیرین نبود اما شیرینی اش رو الان حس میکنم
دلتنگم ... دلتنگ کفشهایم ... کفشهایی که از بس پوشیده بودم پاره و داغون شده بود اما تنها با آنها میتوانستم راه بروم
دلتنگم ...دلتنگ عذابهایی که کشیدم که در ظاهر عذاب بود و ...
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...