قطع رابطه

قطع خواهم کرد هر آنچه که راه تو را بر من ببندد ...

توان ماندن

خوب  که فکر میکنم میبینم مرا اینجا ماندن در توان نیست... 

زندگی لعنتی

وقتی زندگی لعنتی از هر گوشه ای سرک می کشد و من باز باید چشم در چشم به او خیره شوم و فریاد بزنم نمیخواهمت ... گویی زندگی کر است و نمیفهمد فریادهای منو... 

میخواهم بالا بیارم زندگی رو که هر روز به خوردم میدهند با من سازگار نیس این لعنتی ...

حالم بده ... پر از سرزنشم ... همه دارن  نقش بازی میکنن ... حالم از همه نقشهای دنیا بهم میخوره ... هیچکس ندارم ... ای کاش زودتر بمیره ... یا داغم به دلش بمونه ... من آدم زودباوری ام ... هیچکس به فکرم نیس ... همه دروغ میگن ... همه نقش بازی می کنن... هیچکس رو ندارم... هیچکس رو ندارم ... 

نابازیگر

من اهل اینجا نیستم ...

من غریبه ای تو بین آدمهام ...

برای اینجا بودن باید کسی دیگر شوم ...

من برای بازیگر بودن به دنیا نیامده ام ... 

 

منزوی

در انزوای دائمی خواهم مرد برای تو ...