انتهای راه نزدیک نیست...

راستی انتهای من کجاست ؟ آخر جاده چی هست؟ نکنه آخر جاده پر از هیچی باشه باز ... من اینجا چیکار میکنم هرچه هست زیر سر کفشامه کی دوباره به ابتدای جاده رسیدم من فقط دارم دور سرخودم می چرخم و همش سر از ابتدای جاده درمی ارم ... کسی هست انتهای جاده را نشانم بده .....

هدف

من برای این زندگی ساخته نشدم 
هدف من از زندگی مرگ است 
من از زندگی کردن میترسم 
زندگی من را گرفتار همان مکررات می کند
همان رودخانه به ظاهر شفاف
مثل اینکه این دنیا واقعن برای من نیست
 یا من برای این دنیا نیستم  

مولف

من فقط میخوام مولف زندگی خودم باشم و برای اینکار حامی که منو بپذیره با تموم تصمیمات نیاز دارم  همین . 

مولف

من فقط میخوام مولف زندگی خودم باشم و برای اینکار حامی که منو بپذیره با تموم تصمیمات نیاز دارم  همین . 

تونل زنی

به سان پدیده تونل زنی هر آن از حال خوب به حال بد تونل میزنم . در این میان حال خنثی ای در کار نیست.

تونل زنی

به سان پدیده تونل زنی هر آن از حال خوب به حال بد تونل میزنم . در این میان حال خنثی ای در کار نیست.

چاه پتانسیل

در عمیق ترین چاه پتانسیل گرفتار شدم 
دیگه نه توان نزدیک شدن دارم 
نه توان دور شدن 
 

بگو چگونه بازگردانمت؟

دنیا را با تو میخواستم دنیا بدون تو برای من برعکس است عکس چیز که میخواستم 
تو نیستی و من نبودنت را انکار می کنم 
نبودنت تلخ ترین تعبیر رویای من بود 
بیا و رویایم را تعبیر نکن 
اینروزها گاهی صدایی میشنوم 
که مرا به سوی خود میخواند  
 صدایی از اعماق وجودم 
که می گوید تو نمی آیی 
بگو چگونه بازگردانمت؟

سخت ترین کار دنیا

سخت ترین کار دنیا این است که بدانی باید اینهمه زمان را پر کنی بی آنکه دلیلی داشته باشی

دنیای بدون رویای تو

زندگی را بدون تو نمیخواهم
تا همیشه برایم بمان
نرو 
وقتی که میروی
من میمانم و دنیایی که هنوز رویای تو را دارد
نرو ...
حداقل رویایت را برایم باقی بگذار
نرو ... بمان ... 
رنج نبودنت از آن من نیست
بگذار رازی برایت بگویم
 می دانی سختتر از نبودنت چیست ؟
اینکه می دانم نیستی 
ولی میترسم اگر« تا ابد هوای دیدن تو از سرم نیوفتد »چه کنم ؟

نجوا

هنوز  نجواهای آدمها در گوشم را حس میکنم
 و خود را به نشنیدن میزنم 
چه کسی میداند
 تا چه زمانی این بار را تاب خواهم آورد؟
 

به من گوش کن ...

به سکوتهایم بیشتر گوش کن 
من دیگر حرف نمی زنم 
سکوت را از من نگیر 
شب را از من نگیر
جهان برای من جور دیگری است 
جوری که شبیه هیچکس نیست

توضیح سخت

می دانی 
سخت است
 برای کسی که در باتلاق گیر افتاده
 توضیح بدهی
 که دست و پا نزند

ارتفاع خطرناک

وقتی دیروز دنبال تو می گشتم
نمیدانستم فردا چگونه جستجویت کنم
چرا که  آنچه به دنبالش می گردم
 پیش رویم نیست 
پشت سرم هم نیست
 درسطح نیست
 در عمق است
 در واقع آنچه را به دنبالش می گردم را  گم کرده ام 
کجا نمی دانم ؟
و حالا که نیستی 
من هستم
  و دیگر نمی ترسم 
چون آنقدر شکسته ام که حس میکنم 
هیچ ارتفاعی خطرناک نیست

فریاد

فریاد مرا حتی نمیشنوند
نمیدانند که من هر سال را هزار سال زندگی کرده ام 
آنها فقط میخواهند بگویند تو ترسیده ای  
سوگوار چیزی هستی که از دست داده ای 
و این حال تو طبیعی است 
آنها نمی دانند من قدم در راه بی بازگشت نمیگذارم 
آنها می گویند سهم تو از داشتن کفشهایت همین قدر بود و نمیپرسند حالا تو بدون کفشهایت اصلن زنده ای ؟

مرگ

حالم خوش نیست
بغض تلخ یک رنج همیشگی گلوی مرا فشرده است 
اما  دیگر 
نگرانم نباش 
من هم دیگر نگران نیستم 
از وقتی فهمیده ام که 
فقط یه چیز هست که حتمن می شود مرگ

انتهای راه

هرچه به انتهای راه نزدیک و نزدیک تر می شوم 
بیشتر میفهمم که 
نه میشود به تو نزدیک شد نه دور 
 نمیدانم شاید اینبار طور دیگری رقم بخورد

اگر اینبار چشمانم را باز کنم و تو نباشی چه کنم؟

اگر صدایم بزنید بیدار میشوم 
من این بیدار شدن را نمیخواهم 
من میخواهم بخوابم 
تا نبینم نشنوم هیچ چیز غیر تو 
میترسم چشمانم را باز کنم 
اگر اینبار چشمانم را بازکنم
 و تو نباشی چه کنم؟

درونی ترین موضوع زندگی من

من سرگردان یک عمر بدنبال کفشهایم هستم اما تنها نصیبم از این ماجرا دلهره و اضطراب دائمی است 
من کفشهایم را می خواهم
من خود را تنها در آنها دیدم 
حال چگونه بدون آنها زندگی کنم 
 دیگر نبود کفشهایم را تاب نمی آورم 
چون درونی ترین موضوع زندگی من هستند ...
کفشهایم چند سال نوری آنطرف تر هستم 
کاش از حال ام باخبر بودی

پرتگاه

من در این نقطه از زندگی برای اینکه بگویم چه شده واژه ای ندارم  
و این دردناکترین چیز دنیاست وقتی واژه ها هم به کمکت نمی آیند 
من چیزی را می خواهم که نمیتوانم داشته باشم 
چون از نظر خودم هم درست نیست
چرا نمیدانم چه می خواهم گویی چیزی را که می خواهم گم کرده ام
من در این نقطه از زندگی درست در لب پرتگاه قرار گرفته ام 

و تنها واژه ها نجات بخش من هستند

اما راستش را بخواهی 
تا چه زمانی میتوانم به خودم  دورغ بگویم 
مدتی است که دیگر مرگ هم به دادم نمیرسد ...

حس عجیب

حس عجیبی است
 گم شدن در افکارت 
غرق شدن در حسهایت ... 
حس عجیبی است 
آشفتگی آشفتگی آشفتگی
سخته بیخودی پرسه زدن تو این دنیا
چه رقت انگیز است دیدن آدم هایی که هر روز می دوند و می دوند بی آنکه بدانند چرا می دوند به کدام سو می روند 

زمان ملاقات

کفشهای من جامانده 
در رویایم که همش پر می کشد 
شاید جایی میان رویا و واقعیت
 باید برگردم و
 دوباره بخواهمش 
شاید برسد زمان ملاقاتش
 زمانی که من تمام میشوم.

درد و لذت

یه عمر دنبال لذتیم غافل از اینکه همه درد است درد است درد براستی که ما لذت بردن را نیاموختیم ما زاده دردیم زاده کسانی که خود جز درد نیاموختند ای کاش والدین ما لذت را به ما می آموختند چرا که درد خود آموخته میشود و این لذت است که نیاز به آموزش دارد

رویا رنگی

رویایی دیگر دیدم
رویای رنگی 
با چشمان بسته گوشهای بسته 
در رویا واقعیت را فریاد می زدم
 از نمایشی که برایم نوشته اند
 تا نقش بازی کنم می گفتم ... 
آنقدر که نمیتوانستم نفس بکشم 
رویا پر میکشد و میرود 
دوباره با چشمان باز
 جهان خاکستری را میبینم

کی هستم ؟

من دیگر خود را نمیشناسم
من کی هستم ؟ من کجا هستم ؟
آینه مرا نشان نمیدهد
آرزوی دارم اینبار که در آئینه نگاهی میاندازم 
خود را ببینم
خودی که شبیه هیچکس نیست 
نه من این سرنوشت را نمیخواهم 
سرنوشت کسی که میل دیگران را بازی می کند 
کسی که شبیه همه کس است 
تو را خدا رهایم کنید میخواهم بشوم آنی که هستم 

تکرار غم انگیز

این فرصت آخرین است 
اینبار فرصت این انتخاب را از خود نمی گیرم 
وخود را محکوم به اجبار تکرار غم انگیز نمی کنم ...

هوا را از من بگیر 
آب را آتش را 
حتی خاک را هم از من بگیر
 بدونه هوا صدایت را نمیشنوم 
بدون آب تصویرت را نمیبینم
 بدون آتش گرمایت را حس نمیکنم 
و بدونه خاک جسمت را لمس نمیکنم 
 اما خواهش میکنم کفشهایم را از من نگیر 

چرا که بدون کفشهایم من خالی میشوم 

من تنها میشوم
 از درون میپاشم 
هرچه بخواهی برای تو
 «اگر تو بخواهی میخندم
 اصن قهقهه میزنم
  من خنده ام برای توست»
جنگم برای توست 
صلحم برای توست 
اگر نباشی من اشک میریزم 
می دانی که چقدر از زندگی کردن میترسم 
می دانی که تظاهر به زندگی کردن سخت ترین است 
می دانم که هرچه هست زیر سر همین تظاهر به زندگیست ... 

حقیقت

پایانی ندارد این جنگ در سرم  
این را خوب می دانم 
اما چگونه سر کنم
 روزها و شبها را
صبح ها و عصرها را 
 بی تو 
چه خوب گفت
 امید آخرین مصیبت است  
چرا که من این جنگ را 
با گلوله بی گلوله با امید پیش می رانم
 و امید تنها سلاح کشتار جمعی من است
از من نخواه
 به جای امید به حضور کفشهایم نا امیدی را جایگزین کنم 
چرا که من تشنه ی کفشهایم هستم
 و انها آخرین حقیقت من هستند
 و من بدون آنها پاک می شوم
 دود می شوم
 و می روم جایی که خیلی دیدنی نیست
 خود بهتر میدانی که 
نبود کفشهایم مشکل نیست 
مشکل آخرین حقیقت من است
 که وجود من را شکل می دهد 
و بدون آن من تمام میشوم

چاره بی چاره ها

وقتی کم کم  باورت می شود 
که کفشهایت رفته اند 
درست در همین لحظات است که 
نه مرهمی می یابی نه چاره ای 
مرگ را زندگی می کنی 
میگویند تنها مرگ را چاره ای نیست 
آنها که این را می گویند قطعا 
 نه از مرگ چیزی میدانند نه از چاره 
 که مرگ چاره تموم بی چاره هاست
و مرگ لذت بخش ترین درد دنیاست 
اما تو از من نشنیده بگیر ... 
من باور ندارم که کفشهایم رفته اند ...