رویا رنگی
رویایی دیگر دیدم
رویای رنگی
با چشمان بسته گوشهای بسته
در رویا واقعیت را فریاد می زدم
از نمایشی که برایم نوشته اند
تا نقش بازی کنم می گفتم ...
آنقدر که نمیتوانستم نفس بکشم
رویا پر میکشد و میرود
دوباره با چشمان باز
جهان خاکستری را میبینم
+ نوشته شده در شنبه هفتم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 20:10 توسط آزاده
|
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...