چشم خوردن

مامانم بهم میگفت امروز

تو چشم خوردی

که افسردگی و وسواس گرفتی

اول گفتم خدا شفات بده

بعد بهش گفتم مطمئنی ؟

گفت اره اون عمه هات چشمت زدند

گفتم چرا خاله ها چشم نزدن

سکوت کرد

و من مثه همیشه

به حرف زدن بدون صدا

با خودم ادامه دادم

دقیقن عمه یا خاله من

وقتی تو پنج و شش سالگی من

وسط دعوای همیشگی تون میگفتی

بذار بچه ها ۱۱ ساله بشن من میرم

و اینو صدها بار شنیدم

کجا بودند

و اینکه عصبانیت و گریه

جز ممنوعه ترین کار تو خونه ما بود

اونوقت دقیقا

عمه خاله دایی و عموی من کجا بودند

وقتی که تو کلاس اول مدام گریه میکردم

و یه سال تموم

تو حتی شک نکردی

که شاید نگران چیزی هستم

و با کلمه بچه اس دیگه

سر وتهش رو جمع می کردی

و دقیقا چرا آدم امن من نبودی

وقتی تو ۱۲ سالگی به خودکشی فکر میکردم

دقیقا این دیگرانی که چشمم زدن

کجا بودن

و چرا یه لحظه فک نکردی

وقتی کسی رو مدام نفرین می کنی

که اون باعث آشنایی من با باباتون شد

و عاشقی منو بدبخت کرد

یه لحظه حتی به ذهنت خطور نکرد

این دختر این پسر من

فردا از عشق فراری خواهند بود

چون عشق نابود کرده

خدای دختر و پسر رو مادرشون رو

می دانم که هیچ وقت نباید اینا رو بهش بگم

چون یاد گرفتم

با هرکس به اندازه ظرفیتش باید واکنش داد

من چشم نخوردم

بلکه من از چشم افتادم

از چشم خدای خودم مادرم

و ابن برای انسانی که بال ندارد

سقوطی خطرناک است

#آزاده_کارامد

دویدن به سمت مرگ

به سمت مرگ می دوید

چون هرگز بهش یاد نداده بودند

زندگی کند

و چنان زندگی کردن رو

در او سرکوب کرده بودن

که گویی سالهاست مرده است

و این جنازه ای است

یا رباتی برنامه ریزی شده

که تا آخر عمر بدود و بدود

برای رسیدن به هیچ و پوچ

و فقط در آخرین لحظه زندگی فهمید

که او هرگز زندگی نکرده

و حالا تنها حسرتی برای او باقی بود

و ناگهان همه چیز تمام شد

برای همیشه او دیگر واقعا زنده نبود

#آزاده_کارامد

تاریکی

دخترک بیدار شد

تاریک بود

نمی دانست هوا هنوز تاریک است

یا داره تاریک میشه

تنها یه چیز رو مطمئن بود

اینکه تاریک است

از تاریکی نمی ترسید

اما از تاریکی غمگین میشد

شاید خاطره ای وجود داشت

که او به یاد نمی آورد

خاطره ای غمگین

شاید روزی رها کرده

دستش رو در تاریکی

و گم شده و دیگر پیدا نشده

شایدم دلش نمی خاست

که دیگر پیدا شود

شاید داشت فرار می کرد

از کسی یا چیزی

انگارخیلی تاریک بود

تاریک تر از آنکه بتواند چیزی به یاد بیاورد

و نه آنکه چیزی ببیند

هنوز غم زیادی احساس می کرد

غم از دست دادن چیزی یا کسی

چشمهایش رو می بندد

و می بیند که به زور دست خودش رو رها می کند

تا از خود دور شود

تا از این احساس تنفر از خود دور شود

دخترک هرگز نفهمید

که میتوانست چقد دوست داشتنی باشد

#آزاده_کارامد

اخته کردن دختران و پسران

شاید علت خیلی از بدبختی ها همین باشد

اینکه احساسات مردها هرگز پذیرفته نمی‌شود

و ما این احساسات را در پسر بچه ها به طرز فجیعی می کشیم

و سپس انتظار داریم

در بزرگسالی یه مرد پر از احساس داشته باشیم

و این است که آنها تحمل احساسات رو ندارند

چون کسی هرگز احساساتشان رو نفهمیده

پس برای کمتر آزار دیدن به انزوا و جدایی پناه می آورند

و جالب اینکه ما احساسات رو در مردها می کشیم

و احساسات رو در دخترها زنده نگه میداریم

وتا بزرگ شوند

و به آنها یادآوری کنیم

که تو یه دختر پر از احساساتی که دیگر عقلی نداری

و احساسات تو آنقدر بالاست

که دیگر در سر تو جایی برای عقل نمانده

و شروع به تحقیرش کنیم

و به عبارتی این کشتن احساسات در زنها در سن بالاتری رخ می دهد

من نمی دانم این چه پدر کشتگی است

که بشر با بشر و احساساتش دارد

چه چیز احساسات آنقدر ترسناک و ویران کننده است

که بشر وا می دارد

بخشی از وجود دختران و پسران خود رو اخته کند

و شاید دارد قربانی می کند

و به خدایان خود تقدیم می کند

و این بلایی است که سر انسان امروزی آمده است

#آزاده_کارامد

اخته کردن دختران

نمیدانم

شاید طلاق و خیانت نتیجه این معنا باشد

این معنا که برای ما

یعنی اکثر دخترانی که در خانواده های سنتی زندگی می کنند

فک کن ۱۲ سالته و پریود شدی

و چیزی در موردش تا حالا نشنیدی

درد شدید داری در حالی که

تو مهمونی تو کنار پدر و برادرت باید اروم بشینی

و فقط مسکن بخوری

و درد رو تحمل کنی

بشینی بلند شی کار کنی

و چیزی نگی

در حالی نیاز به امپول مسکن داری

و در حدی احساساتت بهم ریخته است

که داری به خودکشی فکر میکنی

تو فقط دوازده سالته

و باید از چیزی طبیعی خجالت بکشی

چیزی که اصن تو توش اراده ای نداری

یا خطایی نکردی که بخای خجالت بکشی

و بعد بهت میگن تو نجسی

تو نباید دست خیست رو به جایی بزنی

اگه حموم رفتی حولت نجسه

تو ماشین لباسسویی نمی شه انداخت

باید با دست بشوری

وای سنت ما دختران رو اخته کرد

البته سنت به همراه اسلام

چون فاطمه دختر پیامبر پریود نمیشد

تو ناپاکی ذاتت بده که پریود شدی

اخ چقد نفهمی

اونوقت دختری که سنت و اسلام اخته اش کرده اند

باید با یه مرد همخوابگی کنه

مگر امکان دارد

نه واقعا تا اخر عمرش انگار همسرش دارد

به او تجاوز می کند

#آزاده_کارامد

صلح

دخترک نمی دانست
صلح چیست
او فقط گیر افتاده بود
در جنگهای بی پایانی
از وقتی یادش می آمد
او تلاش کرده بود
برای پایان دادن
به این جنگهای بی پایان
او هرگز صلح رو ندیده بود
اما برای صلح تلاش می کرد
انگار که صلح درون هر آدمی هست
و او بی آنکه بداند صلح چیست
خود و همه اطرافیان رو
به سمت صلح هل می داد
اما او هرگز صلح رو ندید
آخر او نمی دانست
جنگ زده هایی
که هرگز صلح رو ندیده اند
و دیگرانی که
صلح درون خود را کشته اند
هرگز نمی توان
به سمت صلح هل داد
#آزاده_کارامد

جینجر

این گربهه جینجر بود

اسمش رو گذاشته بودم جینجر

یه گربه خیابونی خیلی مهربون

یا همون گربه خونه قبلی الینا

تنها گربه ای که بنیتا با تموم ترسی

که از گربه ها داشت نازش میکرد

همون گربه ای که میومد کله اش میذاشت

رو کفشمو و می خوابید

یعنی دستش رو میگرفتم ول میشد

خوابه عمیق ها

بعد من هی نصیحتش میکردم

که جینجر اینقد اعتماد

اونم به آدمیزاد دوپا خوب نیس

نمیگی

این وحشی ترین موجود روی کره زمین

یهو بزنه رو سرت

یهو وحشی بازی کنه

کفشش رو بکشه کله ات بخوره زمین

هی بهش میگفتما

جینجر ولی یه گوشش در بود

و یکی دروازه

اون کار خودش رو میکرد

انگار غیر این بلد نبود

می گن گربه ها اولین موجوداتی بودن

که خودشون رو اهلی کردند

البته من شک دارم

شاید گربه هاهیچ وقت وحشی نبودند

که بخوان اهلی بشن

اینو ما انسانها ساختیم که

بگیم اره

ما انسانها تنها موجودات اهلی هستیم

بیاین روراست باشیم

واقعا ما اهلی هستیم ؟

فقط کافیه

اخبار یه روز رو بخوانید

چند نفر ادم توسط ادم دیگه کشته میشن

اونم نه بخاطر سیر کردنه شکمشون

فقط بخاطر اینکه ثابت کنن

من درست تر فکر می کنم از تو

واقعا تو هیچ جانور یا گیاه حتی تک سلولی ها

هم با هم این کار رو نمی کنن

بسه یا بازم دلیل بیارم

برای اینکه انسان وحشی است

و حالا سوال اینه

ایا ادمیزاد می تونه اهلی بشه

نمی دونم

فقط یه چیز رو میدونم

اگه اهلی کردنی هم در کار باشه

تنها آدمیزاد هست

که می تونه خودش رو اهلی کنه

برای اهلی کردن خودت هم

اول باید خوی وحشی ات رو بپذیری

اخ جینجر

ای کاش به حرفام بیشتر گوش میدادی

چند شب پیش جینجر یهو مرد

من که مطمئنم هرچه هست

زیر سره اعتماد

به این موجود وحشیه دو پا هست

اخ جینجر

تو زیادی اهلی بودی

زیادی اهلی بودن خوب نیست

مخصوصن روی کره زمین

با اینهمه وحشی

جینجر خداحافظ

#آزاده_کارامد

به جهنم

دخترک فقط این را فهمیده بود

گرچه خیلی دیر بود

اما صدای ذهنش رو شنیده بود

بالاخره

اینکه چرا اینقد همیشه از دیگری اطاعت می کند

و چرا متحمل رنجی عمیق خود را می کند

تا دیگری اذیت نشود

و تا روز دیگری را خراب نکند

هرچند خودش خط خطی شود

و ویران

صدا آشنا بود

او میشنید واضح

که تو داری روزمو رو

و حال خوب ما رو خراب می کنی

بقیه اش صدای خودش بود

خراب می کنم

و اذیت می کنم

دیگران رو به خاطر خواسته احمقانه خودم

اما چه چیز در این دنیا احمقانه نیست

چرا فقط خواسته من احمقانه بود و هست

چرا باید تن به هر کاری بدهم

تا دیگری اذیت نشود

چرا من کمتر از دیگری ارزش دارم

چون دختر خوب و عاقلی تعریف شده ام

چرا باید همیشه عالی رفتار کنم

ای کاش میشد به همین راحتی بگیم

به جهنم که دیگری ناراحت شود

به جهنم که قرار است

دیگری درد بکشد

دیگری اصلن کجا بود

وقتی که درد داشت

مرا می کشت

دیگری که حتی درد منو نمی بینه

و همش سعی در کوچیک کردن

درد و احساس من داره

چرا من عادت کرده ام به ندیده شدن

چرا من مدام خودم رو پیدا نمی کنم

ای کاش راحت بود به همین راحتی

که بگی به جهنم و تمام شود

ولی گاهی به این راحتی ها نیس

باید یادآوری کرد

به آنهایی که به همین سادگی می اندیشند

که سفر در گذشته نا ممکن است

و گذشته است که تو را شکل داده

و من هنوز ساده ترین راه حل رو دارم

دوری از دیگری

دوری از صمیمیت

برای اینکه دیگری بعد از برده کردنت

تو رو مقصر جلوه ندهد

و تو بمانی

و خودت

یه بنده سر تا پا خطا

#آزاده_کارامد

وطن

وطن به معنی کوه دشت دریا نیست

وطن خاک هم نیست

وطن فرهنگ هم نیست

وطن تاریخ و تمدن هم نیست

وطن یعنی من یعنی تو

وطن یعنی دخترامون پسرامون

وطن یعنی آدمها وطن یعنی مهربونی

وطن یعنی ما ...

#آزاده_کارامد

عوضی ترین زمان و مکان تاریخ

یه چیز رو خوب می دانم

اینکه ما با تک تک این آدمها

مرگ رو تجربه کردیم

یهو یه آدم غریبه برایمان آشنا شد

آشنا تر از آشنایان

و دلتنگ شدیم و دلتنگ ماندیم

و هر یک سوگواری رو طی کردیم

اینکه چگونه میشود را نمی دانم

این را که چطور میشود

برای سیلی به یک گربه

اینقد هیاهو راه بیندازیم

و این یک تناقض نیست

این طبیعت ادمی است

در این نقطه از خاورمیانه

در عوضی ترین مکان و زمان ممکن

در تاریخ

ادم است دیگر گاهی

برای یه سیلی به گربه ای

هیاهو راه می اندازد

و گاهی برای صدها مرگ

فقط خیره می شود

و تا ابد ساکت می ماند

#آزاده_کارامد

مادر و مرگ

دخترک نمی دانست فقط همین

حق هم داشت

اینطوری فکر بکند

اینکه فقط شوخی است

شایدم یه شیطنت

آخر او این را از مادرش شنیده بود

مگر می‌شود

مادر آدم به آدم دروغ بگوید

او مادر است

و خیلی زحمت کشیده برای او

همین که نه ماه تمام

تو را در شکمش جا داده

بعد هم شیر داده

و حتی جاتو رو هم عوض کرده

خیلی است ها

اینهمه لطف رو نمی‌شود

از کسی انتظار داشت

بهشت زیر پای مادران هست

اصن مادر قدیسه هست

او حتی اگر هم بخواهد

نمی تواند به فرزندش آسیب بزند

او هرگز از تو غفلت نمی کند

او بین بچه هایش فرق نمی گذارد

و همه بچه ها برای او یکی هستند

اگر از او ناراحت شوی

این تویی که مقصری

و اگر ناراحتیت رو ابراز کنی

این تویی که قدر نشناسی

در هر حال مادر است دیگر

او هرگز اشتباه نمی کند

دخترک حق داشت که

فکر کند برادر کوچکش

فقط دارد شیطنت می کند

و با او شوخی می کند

این ربطی به آزار او ندارد

دخترک هرگز نمی‌توانست

حتی در ذهن خودش به این فکر کند

که مادرش او را کمتر دوست دارد

این فکر هم خودش گناه بود

آخر مادر است دیگر

او هرگز بد او را نمی خواست

دخترک حالا در میانسالی فک می‌کرد

ای کاش حداقل یه بار گناه بزرگی مرتکب میشد

و می‌گفت که او می فهمد

که هیچ گاه برایش مهم نبوده

اینکه همیشه نادیده گرفته شده

و هرگز خواسته ای نداشته

چون خواسته او اهمیتی نداشته

و حق داشت فک کند

که خواسته ی دیگران بر او ترجیح دارد

به قول خودش همیشه در انتهای صف می رفت

و به انتظار می نشست

تا نوبت او هم بشود

اما هرگز نوبت او نشد

او دیگر خواسته ای نداشت

اصن نمی دانست خواسته چی هست

او یادش رفته بود که

چطور می‌شود یه چیزی را خواست

از اینکه چیزی بخواهد

مدام احساس پوچی می کرد

او فقط این را می دانست که

او دیگر در این دنیا دلیلی برای ادامه ندارد

چون چیزی در دنیا نبود که او دیگر بخواهد ...

#آزاده_کارامد

خاطرات اینده

آدم است دیگر

گاهی دلتنگ می‌شود

دلتنگ خاطراتی که

هرگز ساخته نخواهند شد

آدم که توپ نیست

که بتواند به هر سویی قل بخورد

گاهی کم می آورد

بابت خاطراتی که

دیگر نمی تواند بسازد

آدم است دیگر

گاهی به هر سو که نگاه می اندازد

خاطراتی که ساخته شده اند

رو به تماشا می نشیند

و گاهی خاطراتی را که

هرگز ساخته نخواهند شد

آدم است دیگر

گاهی باید شکر کند بابت فراموشی

که بدون فراموشی

همگی از پا در خواهیم آمد

و این نعمت بزرگی است که

خاطرات فراموش می شوند

دنیای خاطرات ،دنیای آدمها نیست

ای کاش احساس نیز فراموش شدنی بود

اما احساسات ذاتا فراموش نشدنی اند

خاطره فراموش می شود

اما احساس تا ابد باقی خواهد ماند

چرا که خاطرات برای ذخیره شدن

نیازمندِ فضایی به نام حافظه اند

و حافظه محدود است

اما احساس نیاز ندارد

به فضایی برای ذخیره

پس تا ابد باقی می ماند

آدم است دیگر

گاهی دلش گریه می خواهد

درست مانند کودکی

شاید دارد بهانه می گیرد

بهانه چیزی که دیگر نیست ...

#آزاده_کارامد

یو یو

نه طاقت دوری داشت و نه نزدیکی

انگار در یک بازی یو یو با اطرافیانش بود

او هرگز نفهمید

دخترش نمی تواند او را درک کند

چرا اینقد یه موضوع کوچیک اهمیت پیدا می کند

و تبدیل به بلوایی می شود

دخترک بعدها که بزرگ شد

تموم چیزهای دوربرش رو

به دو دسته با اهمیت و بی اهمیت تقسیم می کرد

اما درست وقتی دخترش در اوج پویایی بود

یهو بین با اهمیت ها و بی اهمیت ها گم شد

مرز رو از دست داده بود

چون بی اهمیت ها و با اهمیت ها

خیلی زیاد شده بودند

انگار حجم زیادی از حافظه دخترک رو گرفته بودند

و دخترک تنها راه نجات رو

انتخاب دسته بی اهمیت ها می دانست

چون آنها رو به راحتی می توانست کنار بگذارد

دخترک راه نجات خود رو یافته بود

راه نجات بی اهمیت کردن همه چیز بود

یک روز دختر چشمانش رو بست

و تا ته این مسیر رو دوید

یهو همه چیز اهمیتش رو از دست داد

حال با دنیایی که هیچ اهمیتی نداشت

دختر تنها مانده بود

و تنها یه سوال برایش مانده بود

که اینهمه بلوا برای چه بود و هست

وقتی شخصیت های اصلی داستان زندگی دخترک

بلوایی راه می انداختند

در نهایت یکی از این شخصیت ها

می گفت می دونی درست است

که با او مدام در جنگم

ولی آرزو دارم همیشه سالم باشد

مگر می شود دو نفر هیچ از هم ندانند

و با هر موضوعی بلوایی جدیدی راه بیاندازند

و در هر بلوا آرزوی مرگ کنند برای هم

بعد درست بعد هر بلوا

آرزوی سلامتی کنند برای هم

آیا این تناقض آشکار نیست

در زمینی که به حد کافی تولید تناقض می کند

و این بزرگترین سوال دخترک بود

اینکه چگونه می تواند برگردد

وقتی درست در انتهای جاده بی اهمیتی

در تاریک ترین جای ممکن تنها نشسته بود

آخر او تمام‌ مسیر رو چشم بسته دویده بود

#آزاده_کارامد

کوانتوم و زندگی

در من آدمهای بسیاری زندگی می کنند

من غمگین من خوشحال

من عصبانی من صبور

من ترسو من شجاع

اما من یکی از اینها نیستم

و البته همه اینها هم نیستم

من بسته به شرایط

فقط تابع موجی از اینها هستم

و این یک نظریه کوانتومیست

طبق اصل عدم قطعیت هایزنبرگ

هرگز نمی توان با قطعیت گفت

من کی هستم

فقط احتمال اینکه کی هستم

قابل پیش بینی است

و ما گرفتار هویت خودمان هستیم

و در زندانی خودساخته گرفتاریم

در زندانی از قطعیت ها

اما هرگز قطعیتی وجود ندارد

ما حتی ناتوان تر از این هستیم که

با قطعیت بگوییم کی هستیم

و در دنیایی از عدم قطعیت ها

قضاوت دیگری که هیچ

قضاوت خود نیز جایی ندارد

#آزاده_کارامد

قانون دوم ترمودینامبک و مرگ

شاید زمین آن سیاره ای نبود

که ما باید در آن می‌زیستیم

دنیا شلوغ است

شلوغتر هم می‌شود

و این واقعیت تلخی‌ است

گویی با سرعتی معادل سرعت نور

داریم به سمت شلوغی پیش می ریم

طبق قانون دوم ترمودینامیک

جهان به سمت شلوغی

بی نظمی و آنتروپی بیشتر می رود

این یک قاعده فیزیکی است مانند جاذبه

تا روی زمین هستیم

راه فراری از آن نداریم

و برای من خیلی دردناک است

این محدودیت ها که در آن گیر افتاده ایم

آدمیزاد دلش نامحدودی می خواهد

شاید این چیزی است که باید به آن دست یابد

اما زمین مدام دارد از ما چیزی میگیرد

در حالیکه ما همیشه

انتقاممان را از زمان میگیریم

ما به همراه آب و باد و خاک و خورشید

به این سیاره تبعید شدیم

و مثله شیر در این سیاره داریم فاسد می شویم

نام این فساد رو زندگی گذاشته ایم

و فاسد شدن یک واکنش شیمیایی

غیر قابل برگشت است

به چی رو نمی دانم

شاید یه ماست ترش

و شاید معجونی پر از قارچ و کپک

گاهی کسی یا چیزی در گوشم زمزمه می کند که

اینجا پایان ما نیست

اما اینجا پایان ما هست یحتمل و گریزی از آن نداریم ...

#آزاده_کارامد

اعتباد آدمی

آدمها بدترین چیزها رو به شما میگن

و آخرین گلوله رو شلیک می کنند به شما

و وقتی همه از تنتان بیرون رفتند

شما را تنها می گذارند

با چند حفره تاریک و خالی در روحتان

و آدمها به شما یاد می دهند

هیچی بهتر از تنهایی نیست

می دانید تنهایی همیشه برای من

پر از تناقض بوده و هست

من عاشق تنهایی هستم

اما همیشه تو تنهایی

انگار کسی یا چیزی رو گم کرده ام

می دانم آدم ها دشمن ترین موجودات

نسبت به هم هستند و در عین حال

تنها آدمی‌ست که مُسَکِنِ آدم دیگری است

و این یک تناقض آشکار است

این است که همواره آدمی

در انتخاب تنهایی گیج می شود

و دوباره فک میکند که

نباید از آدم ها نا امید شود

و برای دردهایش پی مُسَکِن می رود

اما هر بار فقط دردش بیشتر می شود

گویی که یک اعتیاد همگانی وجود دارد

اعتیاد آدمی به آدمی ...

#آزاده_کارامد

کم اوردن زمان

بارها و بارها به آن فکر کرده بود

آخر چیزی برایش نمانده بود

چیزی یا کسی که دلخوشکنک باشد

و بتواند او را دوباره برگرداند

زمان به نقش اصلی اش برگشته بود

و دوباره شده بود شکنجه گرش

او بارها و بارها به آن فکر کرده بود

انگار چیزی بود که نمی گذاشت

او تمام کند با وجود اینکه

می دانست دیگر چیزی باقی نمانده

و موقتی بود حضور اندکشان

او کمی به چهره های معصومشان

در خواب خیره می شود

و دوباره شروع می کند

به هل دادن خودش

شاید امروز هم او تاب بیاورد

زیر شکنجه زمان

می دانید آخر

گاهی زمان هم کم می آورد

از این همه صبر ...

#آزاده_کارامد

کابوس

و دوباره با رویایی دیگر از خواب برخاستم

رویا که نه کابوس

دیدم او به دنبال من هست

هرجا پنهان میشوم

دوباره منو می یابد

او در جستجوی قتل من بود

و یادم نمی آید که در انتهای کابوس

چه بر سر من آمد

بیدار که شدم فهمیدم

کابوسی در کار نبود

بخشی از واقعیت بود

من سالها پیش به دست او

به قتل رسیده بودم

زمان و مکانش رو به یاد ندارم

اما شاید جایی در حوالی سال‌های دور

من رو هم به قتل رسانده بود

جای نگرانی نبود من کشته شده بودم

و دیگر او نمی توانست مرا دوباره بکشد

می دانید آخر

آدم می تواند بارها کشته شود

آن هم به دست آدمهای متفاوت

اما هر آدمی فقط یه بار

می تواند دیگری رو بکشد

و او مرا سالها پیش کشته بود ...

انکار رنج

می دانید تا کنون هیچ آدمی از رنج نمرده

حتی تحمل رنج هم رو کسی رو نکشته

و خستگی ناشی از تحمل رنج

هم هیچ انسانی رو تا لبه نیستی نبرده

درد دارد آنجا که رنج درک نمی شود ...

حتی این هم به درک ...

می دانید آدمها یه جا تموم می شود

آنجایی که آدمی به انکار رنج خود و دیگری می رسد ...

بله دقیقا در این نقطه مکانی و زمانی است

که آدمیزاد، انسانی دیگری یا خود را می کشد

و تمام رنج او ، انکار رنجش بود ...

آدم یا گاو

عروسک پلاستیکی گاو را تنها دوست پسرک بهش داده بود یه دختر کوچولوی خوشگل با چشمهای براق و مهربان ... توی مهدکودک ... پسرک آن را همه جا با خود می برد و شده بود تنها دوست پسرک گاهی شبها که گریه می کرد آن رابغل می کرد مخصوصا وقتی صدای دعوای مامانش با باباش یعنی مرد سیبیلو گنده عصبانی رو میشنید آروم گریه می کرد هم آن را بغل می کرد.. گاو تنها دوست پسرک بود پسرک تنها بود خیلی تنها و این تنهایی برای شانه های کوچولوی پسرک بسیار سنگین بود ... گاو اونروز رو به یاد می آورد اونروزه لعنتی رو ...بعد اینکه صدای دعوای مامان و مرد سیبیلو گنده رو شنیده بود پسرک آن را به گوشه ای پرت کرده بود و شاخش شکسته بود پسرک تنها چند بار اسم خودش رو میون دعواهای مامان و باباش شنیده بود و فکر میکرد همه اینها تقصیر اوست ... او سعی می کرد هر روز کارهای خوب بکند و حرفهای مامان و باباش رو کامل گوش بدهد اما فایده ای نداشت ... آن روز لعنتی مرد سیبیلو گنده عصبانی دست پسرک رو گرفت و پسرک سریع تنها دوستش رو برداشته بود و به همراه مرد سیبیلو گنده عصبانی بیرون اومده بود ...پسرک خسته بود و نمیتونست تند تند راه بره اما مرد سیبیلو گنده عصبانی به او می گفت خسته ام کردی راه بیا دیگه ... پسرک می دانست چند روز قرار است برود خونه پیرزن غرغرو و پیرمرد سیبیلو گنده همیشه عصبانی ... پسرک آنجا هم تنها بود به روز وقتی دلش برای مامانش تنگ شده بود و داشت گریه می کرد پیرمرد گنده سیبیلو عصبانی ادای او را در آورده بود و بهش گفت عین دختر بجه ها گریه می کرد اما دختر بچه ای که او میشناخت هیچ وقت گریه نکرده بود و همیشه می خندید ...همین جاها بود که یهو از دست پسرک افتاده بود گوشه خیابون ... حالا هم گاو تنها بود و هم پسرک اما گاو فقط به پسرک فکر می کرد همان موقعها بود که دستی او را بلند کرد وقتی گاو چشمش به اون افتاد خیلی ترسید اون یه مرد سیبیلو گنده بود اما گاو حتی براش مهم نبود چه بلایی سر خودش می‌آید و از فکر پسرک بیرون نمی اومد...مرد سیبیلو گنده اون را با خودش به خانه اش برد و اول اونو شست و بعد میخواست اسمی برایش بذارد که یهو مرد سیبیلو گنده گفت فهمیدم فهمیدم تو آدم هستی اسمت آدم هست... گاو حتی در رویایش هم فکر نمی کرد روزی آدم بشود و گاو اسمی برای صاحبش می خواست بذاره اسمش شد مرد سیبیلو گنده مهربون مثه بابای دختر کوچولوی خوشگل... حالا داشت به پسرک فکر می کرد اینکه پسرک یه روز می فهمد که همه گاوها، گاو نیستند و همه آدمها ،هم آدم نیستن یعنی پسرک تبدیل به مرد سیبیلو گنده عصبانی می‌شود یا مهربون ...

رئیس جمهور پزشک

سلام آقای پزشکیان من مدال ندارم آیا به درخواست من هم توجه می کنید ... آقای پزشکیان من هم از بچگی رویای پزشکی داشتم درسم فقط خوب نبود عالی بود با معدل نوزده و نیم دیپلم گرفتم اما بخاطر مشکلات خانوادگی و اخراج پدرم از کار و اضطراب‌های خودم ... مدارس دولتی بد و بدون هیچ گلاس کنکوری رتبه ام هزار و هشتصد شد و یک روزه تمام رویاهای بچگیم دود و شد و رفت هوا ...لباس سیاه به تنم نشست به جای روپوش سپید پزشکی .....من وروی هشتاد یک شیمی دانشگاه شهید بهشتی بودم ... حتی ارشد هم قبول شدم در ارشد شاگرد اول بودم با یکی از بهترین استادهای ایران در زمینه شیمی کوانتوم کار کردم ... راستی یادم رفت بگم که ریاضی نقطه قوت من هست ... در طول تحصیلاتم تا ارشد هرگز ریاضی رو کمتر از نوزده نگرفتم ... من هیچ سهمیه ای نداشتم ... در طول زندگیم تموم تروماها رو گذراندم هر چیزی که فکرش رو بکنید ... و دوستانم می‌گویند تو چطوری تونستی شاگرد اول ارشد بشی اون هم با این استاد که الحق بهترین در شیمی کوانتوم در ایران هست ... من مدال ندارم آقای پزشکیان ...اما من هم برای زنده موندن و ادامه دادن خیلی تلاش کردم خیلی جنگیدم ... فقط پول نداشتم تا مدال بگیرم ... المپیک مدالی ندارد برای این جور برنده ها ... راستی دکتر یادم رفت بگم من اولین نفر نیستم و قطعا آخرین نفر هم نیستم ... ما زیادیم به ما هم اجازه پزشکی خوندن می دهید ... ما هم سهمیه ای داریم تو این دنیا ... سهم ماها کجاست ... خیلی از ماها دیگه سهمی از این دنیا نمی خوایم ... فقط دلمون یه مرگ راحت میخواد ... سهم خیلی از ماها از دنیا از ایران همین بود ...

دزد زندگی

من دزد نبودم
یعنی اونوقتا حتی نمی دونستم
دزدی چه مفهومی دارد
زمانی که به دنیا آمدم رو میگم
فقط هشت سال داشتم
که یهو به خودم آمدم
دیدم دزد شدم
من زندگی رو دزدیده بودم
آن هم از یک دختر کوچولوی
ناز کپل با لبهای تیره
من دزدیده بودم زندگی رو از اون ...
هرچه بزرگتر می شدم
بیشتر این موضوع رو درک می کردم
تا تو یه لحظه یهو فک کردم
اگه من زندگی اون رو دزدیدم
پس زندگی خودم کجا بود
من تا این لحظه به این حتی فکر هم نکرده بودم
آیا اون هم دزدیده شده بود
یا گم شده بود
شایدم قل خورده بود
و از ته جیب سوراخم افتاده بود جایی
که دیگه دست کسی بهش نمی رسید
یادم نمی اومد که آن را جا گذاشته بودم
مگر می‌شود آدم زندگی اش را جایی جا بگذارد ...
حتمن آن را هم از من دزدیده بودند
اما دزد چه کسی بود
و چرا من غفلت کرده بودم
و آن را دزدیده بود
و چرا اینهمه سال
به زندگی خودم فکر نکرده بودم
و دنبالش نگشته بودم ...