چشم خوردن
مامانم بهم میگفت امروز
تو چشم خوردی
که افسردگی و وسواس گرفتی
اول گفتم خدا شفات بده
بعد بهش گفتم مطمئنی ؟
گفت اره اون عمه هات چشمت زدند
گفتم چرا خاله ها چشم نزدن
سکوت کرد
و من مثه همیشه
به حرف زدن بدون صدا
با خودم ادامه دادم
دقیقن عمه یا خاله من
وقتی تو پنج و شش سالگی من
وسط دعوای همیشگی تون میگفتی
بذار بچه ها ۱۱ ساله بشن من میرم
و اینو صدها بار شنیدم
کجا بودند
و اینکه عصبانیت و گریه
جز ممنوعه ترین کار تو خونه ما بود
اونوقت دقیقا
عمه خاله دایی و عموی من کجا بودند
وقتی که تو کلاس اول مدام گریه میکردم
و یه سال تموم
تو حتی شک نکردی
که شاید نگران چیزی هستم
و با کلمه بچه اس دیگه
سر وتهش رو جمع می کردی
و دقیقا چرا آدم امن من نبودی
وقتی تو ۱۲ سالگی به خودکشی فکر میکردم
دقیقا این دیگرانی که چشمم زدن
کجا بودن
و چرا یه لحظه فک نکردی
وقتی کسی رو مدام نفرین می کنی
که اون باعث آشنایی من با باباتون شد
و عاشقی منو بدبخت کرد
یه لحظه حتی به ذهنت خطور نکرد
این دختر این پسر من
فردا از عشق فراری خواهند بود
چون عشق نابود کرده
خدای دختر و پسر رو مادرشون رو
می دانم که هیچ وقت نباید اینا رو بهش بگم
چون یاد گرفتم
با هرکس به اندازه ظرفیتش باید واکنش داد
من چشم نخوردم
بلکه من از چشم افتادم
از چشم خدای خودم مادرم
و ابن برای انسانی که بال ندارد
سقوطی خطرناک است
#آزاده_کارامد
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...