گاز کامل
گاز کامل .... میخواهم یک گاز کامل تمام عیار باشم....
گاز کامل .... میخواهم یک گاز کامل تمام عیار باشم....
نه راه دارد و نه چاه ... دیوانه ات میکننند مسئله هایی که در ذهنت به جای اینکه حل باشند ته نشین شده اند.
خدایا دست من کوتاه است تو دستتت را دراز کن...
پاهایم زمین رو گم می کنند حافظه ام کم میآورد و گیج و منگ به من خیره می شود ...فاصله ها منطقی است و این چیزی است که هنوز اذیتم می کند ... چشمانت عجیب شکنجه ام میکند نکند کافر شده ام به تو .... که مجازاتم این است ...البته عذاب است از نوع الیمش....
عصای موسی آورده ام نمی بینی به اندازه یک اقیانوس بینمان فاصله افتاده ....
من رَم کرده ام تو رو برای رام شدن می خواهم....
دیگر چه فرقی میکند باشی یا نباشی من با تو زندگی میکنم ...
برای کفشهایم
با چهار ضلعه هم اندازه...
و با چهار گوشه يكسان...
می ترسم از نبودنت...
و از بودنت بیشتر!
نداشتن تو ویرانم میکند...
و داشتنت متوقفم!
وقتی نیستی کسی را نمی خواهم.
و وقتی هستی" تو را" می خواهم.
خداحافظی ات به جنونم می کشاند...
و سلامت به پریشانیم!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....
بی تو خسته ام و با تو در فرار...
در خیال من بمان
شمشادها هم اینروزها حالم را گرفته اند از بس کوتاه شده اند ...
میدونم فقط این وسط انرژی فعالسازی هست که باید هدر بدهم من فقط واکنش حذف را می توانم انجام دهم من برای واکنش حذف ساخته شده ام ... این در ذات توست توسیر نشده ای و برای اشباع شدن باید حذف شوی ...
من
آزاده
اینجا که من ایستاده است، نقطه ای نیست.
نه در وسعت دید من و نه در گسترهء فکر من.
و زندگی را می توان دید که از هر دیواری به درون نشت می کند.
چه در آلونک پیرزنی تنها، چه در کاخهای طلایی و مرمری
و چه در پناهگاههای مستحکمِ زیر زمین.
زندگی همه جا هست؛
تا هرجا که چشم کار میکند.
تا هر
من
آزاده
از آنجا که "من" ایستاده است، جهان نقطه ای نیست.
و زندگی...
شهر من ؛
شهر انسانهای دلتنگ
انسانهای بی قرار
انسانهای تنها
انسانهای باهدف بی هدف
شهر من
شهر دروغ راست
شهر سیاهی سپیدی
شهر خاکستری
که همه در آن فکر می کنند؛
به زندگی
به تظاهر به زندگی
به بودن با هدف بی هدف
و من، هنوز فکر میکنم .... به نقطه ای که نیست.... همانجا که بود و نبود یکی می شود
سیاه و سفید رنگی ندارند
همانجا که ابتدا و انتها فرقی ندارند
همانجا که هم مکان هست و هم مکان نیست
درست همانجایی که من ایستاده بودم
پی نوشت : با تشکر از دوست گرامی و عزیزم که در نوشتن متن کمکم کردند.
نه شاید بدتر از همه این خاکستر درونم هستاین که مثل یک کوه می ماند و همیشه به من علت زنده بودنم را یادآوری می کند . اینکه هنوز میسوزد و می سوزاند اما چرا هیچ وقت دم بر نمیآورم چرا هیچ وقت خاموش نمیشوم.
انگاری که دلم پره پر باشد و باز پر می شود اما هیچ وقت لبریز نمیشود انگار در دلم سوراخی است که هی می رود می رود می رود ...
به هر حال همیشه یک پای قضیه ثابت است و هر دفعه برایم پررنگتر میشود
اینکه من هیچ وقت وجود نداشته ام ...
شاید گم شده ام
شاید از بس کمرنگ بودم، دیده نمیشدم.
شاید من فقط یک اشتباه بودم که باید خط بخورم تنها یک خط خوردگی ...
شاید مرا با پاکن پاک کرده اند و فقط هاله ای از من باقی مانده است. آخ که اگر میشد به جای پاک کردن، من را مچاله می کردند و در سطل آشغالی پرتاب میکردند ، من راضی تر بودم و تمام میشد و تمام ...