گاز کامل

گاز کامل .... میخواهم یک گاز کامل تمام عیار باشم....

محلول و نا محلول

نه راه دارد و نه چاه ... دیوانه ات میکننند مسئله هایی که در ذهنت به جای اینکه حل باشند ته نشین شده اند. 

دست خدا

خدایا دست من کوتاه است تو دستتت را دراز کن...

فاصله های منطقی

پاهایم زمین رو گم می کنند حافظه ام کم میآورد و گیج و منگ به من خیره می شود ...فاصله ها منطقی است و این چیزی است که هنوز اذیتم می کند ... چشمانت عجیب شکنجه ام میکند نکند کافر شده ام به تو .... که مجازاتم این است ...البته عذاب است از نوع الیمش....

عصای موسی

عصای موسی آورده ام نمی بینی به اندازه یک اقیانوس بینمان فاصله افتاده ....

رَِم

من رَم کرده ام تو رو برای رام شدن می خواهم....

دیگر چه فرقی میکند باشی یا نباشی من با تو زندگی میکنم ...

دیگر چه فرقی میکند باشی یا نباشی من با تو زندگی میکنم ...

برای کفشهایم

نامرئی

ای کاش میشد عینه همین نوشته ها بیرنگ شم ...نامریی شم ...پاک شم ...ایکاش یه پاکن داشتم که باهاش تموم رنگامو پاک میکردم ... ایکاش عینه قصه ها یه معجونی بود که با خوردنش نامریی شی ...طوری که هیچکی نبینتت... تموم آگهی های کار رو ریز ریز کردم حالم از هرچی مصاحبه اس بهم میخوره ... اینجور کارم به دردم نمیخوره یعنی اصن اینجور کار کردن، کار نیس بیشتر تدریسام خصوصیه یکی دوتا هم نیمه خصوصی، دارم دوباره دنبال کار میگردم چیزی که اصن تحملشو ندارم یعنی تحمل مصاحبه جدید رو ندارم... سین جین شدنا و درنهایت شنیدنه "منتظر باشید بهتون زنگ میزنیم" تلفنی که هیچ وقت نمیشه... کم کم دارم مطمئن میشم که ... اما راستش نداشتنه کار خوب موضوعی نیس که منو بهم بریزه فقط کمی سنگینترم میکنه

قلقلک

تو كله ام كه وول ميخورن ... فكرامو ميگم... اول قلقلكم مياد بعد ميخندم ...هي ميخندم ...و  يهو تموم صورتم خيس ميشه ....

ثانیه های کش آمده

به خيال بچگانه خود فك كرديم ثانيه ها رابكشيم تا زودتر بگذرن ... زود كه نگذشتن ...هيچ ...ثانيه ها كش آمدن ومن ماندم كلي ثانيه كش آمده!

آفرینش مربعی

مرا ميان يه مربع آفريدن

با چهار ضلعه هم اندازه...

 و با چهار گوشه يكسان...

تبخیر حواس

وقتی حواسم تبخیر میشود ...احساسهای احمقانه که روی صورتم کوبیده شده ...مجاله منطقی بودن را از من میگیرد.... ومن البته خون بالا میارم چون این احساسات با سرعت نور و قدرت ده اسبه بخار ..کله ام را متلاشی میکنن .مخصوصن وقتی به احمقانه بودنشون فک میکنم... دلم میخاد اونوقت ده بتوان 57 بار چاقو رو توی متلاشی های سرم بزنم بگردم خرده های فکرمو جمع کنم وپرت کنم تو جایی که نیست شن اما باز سراغم میان ...هفت جون دارن از گربه هم بدترن

نبودنت

می ترسم از نبودنت...
و از بودنت بیشتر!
نداشتن تو ویرانم میکند...
و داشتنت متوقفم!
وقتی نیستی کسی را نمی خواهم.
و وقتی هستی" تو را" می خواهم.
خداحافظی ات به جنونم می کشاند...
و سلامت به پریشانیم!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....
بی تو خسته ام و با تو در فرار...
در خیال من بمان

شمشادها

شمشادها هم اینروزها حالم را گرفته اند از بس کوتاه شده اند ...

 

واکنش حذف

میدونم فقط این وسط انرژی فعالسازی هست که باید هدر بدهم من فقط واکنش حذف را می توانم انجام دهم من برای واکنش حذف ساخته شده ام ... این در ذات توست توسیر نشده ای و برای اشباع شدن باید حذف شوی ...

 

 

مرداب نومیدی

و نومیدی سنگی است در ته مرداب اگر برای برداشتنش بروی هرگز بر نمی گردی 

خسوف

تو فقط هر شب خسوف کن ... 

ته نشینی حس

مرسی که کمی حس هایم را آزاد می کنید تا خفه نشوند در دلم و ته نشین نشوند در اعماق وجودم  و لجن سر روی دلم را بر دارد .... 

سیاهی چشمانت

چشمهایم سیاهی می رود وقتی غرق سیاهی چشمانت می شوم آنوقت است که نه گفتن هم از سرم می پرد ....

جمله

سکوت نکرده بودم ... نشنیدی فریادم را ...تمام درختان شنیدند ... کمی نگاه کن .... من با چشمانم بارها تو را فریاد زدم و من راحتِ راحت طوری که اب هم از آب تکان نخورد از کنار تمام حس هایم گذشتم ... و من با تو ساختم  ... "تو" ... این جمله من بود ... نخند این جمله هم فاعل دارد هم مفعول هم فعل دارد هم قید .... با من بساز !!!

برای کفشهایم

من بی تو  در هیچ خیابانی دیده نشدم برگرد فقط کمی ..کمی ....

تناقض

من کجام؟
من باید بروم.
من متعلق به اینجا نیستم تمام راه را به اتفاقات گذشته فکر می کنم به تمام روزایی که ... گاهی فکر می کنم نه نباید به خودم تردید راه دهم ... تمام مسیر سرگردان مسیر بودم سربازان گذشته جلوی چشمانم رژه می رفتند ....
سرنخ دوباره از دست در میره و می افته بین اونهمه کلاف ...
دوباره میام سر خونه اول ، به کدام سو میرم ؟
نمیدونم ...
فقط خودممو خودم با یه تناقض عجیب...
من دارم کجا می روم؟
من باید بروم...

شکست نور

چشامو ميبندمو شروع به ري ويو ميكنم درست مث اينكه دكمه ريپلاي رو بزني ... چشامو كه باز ميكنم تار ميبينم بخاطر شكست نوره ... ضريبه شكست نور تو مايعات با هوا فرق ميكنه !!! 

خریدنی

ايكاش سكوت خريدني بود اونوقت تموم نداشتهامم ميدادم تا لحظه اي سكوت رو بخرم...

من آزاده

من

 

آزاده
اینجا که من ایستاده است، نقطه ای نیست.
نه در وسعت دید من و نه در گسترهء فکر من.

و زندگی را می توان دید که از هر دیواری به درون نشت می کند.
چه در آلونک پیرزنی تنها، چه در کاخهای طلایی و مرمری
و چه در پناهگاههای مستحکمِ زیر زمین.
زندگی همه جا هست؛
تا هرجا که چشم کار میکند.
تا هر 

من
آزاده
از آنجا که "من" ایستاده است، جهان نقطه ای نیست.
و زندگی...
شهر من ؛
شهر انسانهای دلتنگ

انسانهای بی قرار
انسانهای تنها
انسانهای باهدف بی هدف
شهر من
شهر دروغ راست
شهر سیاهی سپیدی
شهر خاکستری
که همه در آن فکر می کنند؛
به زندگی
به تظاهر به زندگی
به بودن با هدف بی هدف
و من، هنوز فکر میکنم .... به نقطه ای که نیست.... همانجا که بود و نبود یکی می شود 

سیاه و سفید رنگی ندارند  

همانجا که ابتدا و انتها فرقی ندارند

همانجا که هم مکان هست و هم مکان نیست 

درست همانجایی که من ایستاده بودم

پی نوشت : با تشکر از دوست گرامی و عزیزم که در نوشتن متن کمکم کردند.

 

دندان عقل

میگه: کدومشونه ؟ میگم: عقله ...
میگه : هیچ چیزش که نیس!
میگم: پس چراخستم کرده!
میگه : جایی واسش اینجا نیس ! جاش تنگه !
میگم :باید چی کار کنم ؟
میگه : باید بِکِشیش !
میگه: بِکِشمش ؟
میگم : بِکِشِش .
خیلی خستم کرده بود ...

خط خوردگی

بدتر از همه درگیر شدن در کارهایی است که هیچ ربطی به تو ندارد و هربار که می خواهی در گیر نشوی، این قلب لعنتی که  مثل آتیش تمام وجود تو رو خاکستر می کنه، اجازه نمیدهد.

نه شاید بدتر از همه این خاکستر درونم هستاین که مثل یک کوه می ماند و همیشه به من علت زنده بودنم را یادآوری می کند . اینکه هنوز می‌سوزد و می سوزاند اما چرا هیچ وقت دم بر نمی‌آورم چرا هیچ وقت خاموش نمیشوم.
انگاری که دلم پره پر باشد و باز پر می شود اما هیچ وقت لبریز نمیشود انگار در دلم سوراخی است که هی می رود می رود می رود ...
به هر حال همیشه یک پای قضیه ثابت است و هر دفعه برایم پررنگ‌تر می‌شود

اینکه من هیچ وقت وجود نداشته ام ... 

شاید گم شده ام

شاید از بس کمرنگ بودم، دیده نمیشدم.

 شاید من فقط یک اشتباه بودم که باید خط بخورم تنها یک خط خوردگی ...
شاید مرا با پاکن پاک کرده اند و فقط هاله ای از من باقی مانده است. آخ که اگر می‌شد به جای پاک کردن، من را مچاله می کردند و در سطل آشغالی پرتاب می‌کردند ، من راضی تر بودم و تمام میشد و تمام ...

کلید...

يه روز يه ديوونه رسيد دم در دست تو جيبش كرد ديد كليد نيس. تو اون جيبش ديد كليد نيس. يعني ميدونست كه كليد نيس خودشو زده بود به اون راه كه نيان عاقلا يقه شو بچسبن. آخه ميترسيد بگه خودش سر به هوايي كرده كليدو خودش گم كرده . خودش يادش رفته بود در رو قفل كنه. آخه ديوونه سر به هوا بود هرچي هم عاقلا گفته بودن بچه سر به هوا بچه بديست نفهميده بود ...در باز مونده بود ...ديوونه ميترسيد در رو باز كنه ببينه كه همه چي رو بردن چيزي نمونده. اينكه واستاده دم در جمم نميخورد كه يهو يكي در رو باز نكنه اين بود كه خودشو زده بود به اون راه.ديوونه از بس دروغ گفته بود كه خودشم باورش شده بود كه كليدو گم نكرده در رو پشت سرش بسته. ديوونه با دروغاش خودشو آروم ميكرد يه روزايي از دروغاي خودشم حالش بهم ميخورد .ديوونه يه آرزو داشت اينكه يكي بياد بگه دروغات راسته اونوقت ديوونه آروم ميشد واسه هميشه آروم ميشد...ديوونه با خودش ميگه خب كه چي راسته ...راسته ...راست هم باشه حالا ميخاي چي كار كني ديوونه ؟ اينجاس كه ديوونه گيج ميشه ....ديوونه گيج كه ميشه حالش بدجور بد ميشه اونقد كه دوس داره كمربندو برداره... ديوونه كارش شده مرور ميكردن ... از دروغاش تا راستاشو ...ميگه نكنه يه دفه چيز ديگه اي هم گم كنم ... همون يه بار گم كردن واسه هفت پشتش بسه ... ديوونه ديگه نه كاري به در داره نه ديوار يعني در وديوار ديگه فرقي واسش نداره اينكه واستاده پشت درعين ديوار بهش تكيه داده... نشسته همونجا ... ديگه هم نميخاد پاشه يعني به پا شدن هم فك ميكنه گيج ميشه ...

سیاه مشق

چشامو وميبندمو به كاغذاي سفيد معصوم فك ميكنم كاغذايي كه خودكارم ميارم روشونو سياه شون ميكنم بايد سياشون كنم بايد اونقد سياشون كنم تا ...تا ديگه كفشامو گم نكنم ...

سرگرمی کودکانه

زندگی سرگرمی کودکانه ایست ومن از بچگی همیشه سخت سرگرم میشدم...

مرگ و زندگی

مرگ را دوست دارم از برای اینکه مرگ یک لحظه است ولی زندگی پر از این یک لحظه هاست

برهنگی

کسی یه لباس مناسب سراغ داره ...
هم گرم باشه ...
هم خیلی هم گرم نباشه ...
سه ایکس لارج نه بزرگتر سی ایکس لارج ...
نمیدونم شایدم بزرگتر ...
میخام بپوشونم تنه فکرام ...
هم سردشونه ...
هم خودمم از دیدنشون خجالت میکشم ...
آخه...برهنه ند

جنس دوم...

دلم برايشان مي سوزد. براي خودم. براي هم نوعان خودم كه اينطور توي هم مي لولند و هيچ چيز نمي فهمند از اين زندگي نكبتي...

مسواک

 تميز نميشه ... هرچي هم مي سابم بازم تميز نميشه ... دندونام ميگم ...  سي تا فاصله سي دو تا دندونم نخ كشيدم  ... زاويه مسواكم چهل وپنج درجه ...حركتم دوراني ... همش درسته درست بود ... در آخرم از دهان شويه استفاده كردم .... اما تميز نميشه ... داد دندونام در اومد... خمير دندون ميبينن ...رنگشون ميپره ...بازم مقصر كفشامن !!! كفشام که حتی می ترسم بهشون نگاه کنم مبادا که رفته باشند

ستاره ها

بعضی ها ستاره هاشون نزدیکه همین نزدیکی ها دستتو رو که دراز کنی می گیریشون برای این ستاره ها دست زیاده این ستاره زیاد نور ندارند این ستاره ها زود تاریک می شن این ستاره ها ابدی نیستند برای بعضی ها ستاره ها شون دوره خیلی دور اون ستاره ها فقط به درده یکی می خورن اونیکه که نه فقط با دست دراز کردن که با پرواز بهشون می رسه این ستاره ها هیچ وقت خاموش نمی شن این ستاره ها ابدی هستند ...