وقتی حواسم تبخیر میشود ...احساسهای احمقانه که روی صورتم کوبیده شده ...مجاله منطقی بودن را از من میگیرد.... ومن البته خون بالا میارم چون این احساسات با سرعت نور و قدرت ده اسبه بخار ..کله ام را متلاشی میکنن .مخصوصن وقتی به احمقانه بودنشون فک میکنم... دلم میخاد اونوقت ده بتوان 57 بار چاقو رو توی متلاشی های سرم بزنم بگردم خرده های فکرمو جمع کنم وپرت کنم تو جایی که نیست شن اما باز سراغم میان ...هفت جون دارن از گربه هم بدترن