هوا را از من بگیر
آب را آتش را
حتی خاک را هم از من بگیر
بدونه هوا صدایت را نمیشنوم
بدون آب تصویرت را نمیبینم
بدون آتش گرمایت را حس نمیکنم
و بدونه خاک جسمت را لمس نمیکنم
اما خواهش میکنم کفشهایم را از من نگیر
چرا که بدون کفشهایم من خالی میشوم
من تنها میشوم
از درون میپاشم
هرچه بخواهی برای تو
«اگر تو بخواهی میخندم
اصن قهقهه میزنم
من خنده ام برای توست»
جنگم برای توست
صلحم برای توست
اگر نباشی من اشک میریزم
می دانی که چقدر از زندگی کردن میترسم
می دانی که تظاهر به زندگی کردن سخت ترین است
می دانم که هرچه هست زیر سر همین تظاهر به زندگیست ...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 19:27 توسط آزاده
|
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...