حقیقت
پایانی ندارد این جنگ در سرم
این را خوب می دانم
اما چگونه سر کنم
روزها و شبها را
صبح ها و عصرها را
بی تو
چه خوب گفت
امید آخرین مصیبت است
چرا که من این جنگ را
با گلوله بی گلوله با امید پیش می رانم
و امید تنها سلاح کشتار جمعی من است
از من نخواه
به جای امید به حضور کفشهایم نا امیدی را جایگزین کنم
چرا که من تشنه ی کفشهایم هستم
و انها آخرین حقیقت من هستند
و من بدون آنها پاک می شوم
دود می شوم
و می روم جایی که خیلی دیدنی نیست
خود بهتر میدانی که
نبود کفشهایم مشکل نیست
مشکل آخرین حقیقت من است
که وجود من را شکل می دهد
و بدون آن من تمام میشوم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 21:6 توسط آزاده
|
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...