پایانی ندارد این جنگ در سرم  
این را خوب می دانم 
اما چگونه سر کنم
 روزها و شبها را
صبح ها و عصرها را 
 بی تو 
چه خوب گفت
 امید آخرین مصیبت است  
چرا که من این جنگ را 
با گلوله بی گلوله با امید پیش می رانم
 و امید تنها سلاح کشتار جمعی من است
از من نخواه
 به جای امید به حضور کفشهایم نا امیدی را جایگزین کنم 
چرا که من تشنه ی کفشهایم هستم
 و انها آخرین حقیقت من هستند
 و من بدون آنها پاک می شوم
 دود می شوم
 و می روم جایی که خیلی دیدنی نیست
 خود بهتر میدانی که 
نبود کفشهایم مشکل نیست 
مشکل آخرین حقیقت من است
 که وجود من را شکل می دهد 
و بدون آن من تمام میشوم