استاکر
دخترک فکر میکرد تا ابد همراهش خواهد ماند. هر جا که میرفت، سایه به سایه دنبالش بود—مثل نفرینی که از آن گریزی نیست. هرچه تندتر میدوید، او هم سریعتر به دنبالش میآمد. حتی وقتی میخواست حواسش را پرت کند، حتی وقتی وانمود میکرد که نیست، باز هم آنجا بود. حتی وقتی به خود میگفت: «این فقط یک خیال است»، هیچچیز تغییر نمیکرد. در سکوت، در تاریکی شب، در میان خندههای ظاهری، او آنجا بود.
گاهی به خودش میگفت: «شاید اگر نادیدهاش بگیرم، محو شود.» اما محو نمیشد. در لحظههای شادی، گوشهی چشمش را میگزید. در لحظههای درد، به قلبش چنگ میزد. تمام تلاشش را کرده بود تا فراموش کند—اما زخمها هیچگاه فراموش نمیکنند.
زخمها، حافظه دارند.
تا کِی میتوانست فرار کند؟ او تا جایی که پاهایش تحمل کرده بودند، دویده بود. اما درد، همیشه صبورتر از او بود. میدانست که یک روز، یک لحظه، وقتی دیگر توان دویدن ندارد... به او خواهد رسید.
و یک شب، این لحظه آمد.
وقتی دیگر رمقی نداشت، وقتی قلبش در میان سکوت شب تیر میکشید، ایستاد.
به پشت سرش نگاه کرد، و در آن نگاه، چیزی درونش فرو ریخت.
همان درد—همان سایهای که هیچ وقت ترکش نکرده بود.
چیزی درونش شکست... شاید آخرین قطرهی امید بود. اما در همان شکستگی، صدایی ضعیفی از درونش زمزمه کرد: «تا کی؟» تا کی باید از چیزی که همیشه با اوست، فرار کند؟
اشکهایش را با دستان لرزان پاک کرد. نفس عمیقی کشید.
این بار، عقب نرفت.
این بار، به سمت درد برگشت.
به چشمهایش نگاه کرد—برای اولین بار بدون ترس.
میترسید، بله، اما حالا میدانست که تنها راه درمان، روبهرو شدن با درد است.
تنها راه برای بستن زخم، عبور از دلِ آن است.
شاید فروید راست میگفت... شاید تنها راهِ رهایی، شجاعتِ دیدن زخمهاست.
#آزاده_کارامد #شجاعت #درون #روانکاوی #رولنشناسی #زخم_عاطفی #درد #رنج #زندگی
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...