ردفلگ
سهم من از ردفلگ های اتاق درمان تا همینجاش زیادتر از حد بود مخصوصن آقای الف و ردفلگهای عجیب و غریبش که هر کدومش خارج از اتاق درمان هم ردفلگ رابطه محسوب میشه. آقای الف رویکرد نداشت و از یکی از تکنیک های کم کردن اضطراب یعنی مواجه کردن استفاده میکرد. برای تمام مسائل همینو بلد بود، وسواس و فوبیا و حتی افسردگی. اما خانم دکتر عین اولین روان درمانگری بود که رویکرد داشت و رویکردش تحلیلی بود. ردفلگ های روان درمانگرهای قبلی رو نداشت و حرفه ای بود و شاید کمی کم تجربه. مدام حس میکردم که منو نمیفهمه و عصبانی میشدم و اما هیچی هم نمی گفتم. افسردگی ام که بیشتر از خشم بود، بدتر میشد. من بیشتر اوقات از کاری که فقط برای راضی کردن بابا و مامانم می رفتم باهاش صحبت می کردم که هیچ نتیجه ی خاصی نداشت. نه اون می تونست منو توجیه کنه که تو، توی این کار هم داری کمک میکنی به دیگران همونطوری که هدف از رشته مورد علاقت کمک کردن بوده و نه من قانع میشدم. افسردگیم بیشتر میشد و من مدام از ناامیدی بهش می گفتم و اینکه دوست دارم دیگه نباشم یه بار خسته شد و گفت خب الان این حجم از نا امیدی و درماندگی رو به من میگی که چیکار کنم ؟! فهمیدم دیگه از احساساتم هم نباید بگم چون پذیرشی برای احساس من وجود نداشت و ضربه آخر زمانی بود که وقتی از حس ام نسبت به اتفاقات جامعه گفتم همه رو به گذشته خودم نسبت داد. اینقد خشمگین بودم که درمان رو قطع کردم. افسردگیم عمیق و عمیق تر شد و اعتماد به یه روانشناس دیگر، آقای میم رویکرد داشت اون یه جوری منو قانع که نه ازم خواست که برم طب سنتی که بهم معرفی کرده بود. بعدش گفت برو فلان گروه. من همش رو امتحان کردم اما واقعا داروهای گیاهی که به شدت مشکلات گوارشی برام آورد و گروه هم به شدت غیر علمی و زرد بود. بعد از کمتر از سه ماه اینا رو بهش گفتم یهو غیب شد جوابم رو نمیداد فک کردم مرده اما متاسفانه نمرده بود، زنده بود. فک کنید من که دو سال و نیم با خانم دکتر عین و دو سال با آقای الف خدای ردفلگ!!! ادامه دادم فقط از ترس اینکه دیگرانی بگن خب اینم که فایده ای نداشت تا کی میخوای ادامه بدی و حس شرم و نا امیدی و ناتوانی بهم تزریق کنن. حتی الان هم از اینکه تعداد روانشناسهایی که رفتم زیاده خجالت میکشم. دیگه می دونستم که مشکل فقط و فقط از خودمه. حتی آقای میم توضیح هم بهم نداد. بدترین روزای من بود سه ماه توی جهنم واقعی سوختم. بارها تا خود مرگ رفتم. من که چهارده سال یه تنه جلوی همه واستادم گفتم تراپی و دارو جواب هست دیگه خودمم به علم شک کردم به همه چی شک کردم.
ادامه دارد....
#آزاده_کارامد
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...