وقتی امروز صبح اومدم اینجا بنویسم یهو ترس برم داشت، اینکه نکنه زیادی خصوصی دارم می نویسم. اصلن این مرز کجاست؟ مرزی که باید تو هر جمعی رعایت بشه. بهر حال ما چون آدم هستیم، این مرز باید وجود داشته باشه و این یک مرز ثابت نیست، بسته به جمعی که توش قراره بنویسی یا حرف بزنی فرق می کنه . بیشتر از این صبح نتونستم ادامه بدم انگار یه ترسی نسبت به نوشتن تو اینجا پیدا کردم. جنس ترس شبیه وقتایی بود که تو بچگی دعوام میکردند. انگار یه صدایی بهم میگه آزاده نباید هیچی از خودت به دیگران بگی. صدا واسم آشناست این صدای مامانم هست و این نصیحت همیشگی اش به ما هست اینکه حتی به پارتنر و همسرتون هم نباید هیچی بگید و من همیشه برام عجیب بود من اگه بخوام خیلی چیزا رو از همسرم مخفی کنم، چقد زندگی سخت میشه. همیشه وقتی میخوام از خودم بگم حتی تو اتاق درمان انگار این صدا باهام هست. انگار این سانسورچی درونم مدام آژیر خطر رو می کشه. یاد نوشته های قبل از تیر ماه امسالم می افتم توش کلی نماد بود که فقط خودم معنی هاشو میفهمیدم کفش ها، رودخانه به ظاهر شفاف، باتلاق همیشگی و ... حتی خود شرلوک هولمز هم نمیتونست رمز گشایی کنه!!!! نه اینکه بخوام خودمو پیچیده و مرموز نشون بدم، فقط این صدا نمی ذاشت که مثل آدم بنویسم. اتفاقا بسیار آدمی ام که همه چیز رو شفاف می خوام نشون بدم. الانا کمتر خودم رو سانسور می کنم مخصوصن تو اتاق درمانم و نتیجه اش فوق العاده بوده واسه من. اما قرار نیست من از خاطرات و اتفاقات خصوصی ام اینجا بنویسم. من دوست دارم فقط از احساسات و موضوعات انسانی بنویسم. احساسات زبون مشترک همه ی آدم های روی کره زمین هست. احساسات علیرغم چیزی که یاد گرفتیم نباید سانسور بشن. احساسات آدمها محترم اند و باید گفته بشن و به اشتراک گذاشته بشن تا یاداوری بشه که همه ما با وجود تمام تفاوت هایی که با هم داریم در یه چیز مشترکیم ما همه آدمیم.

#آزاده_کارامد