شاید اولین بار وقتی شکارچی جوان گرز به دست از غار بیرون آمد تا کمی گرم شود، متوجه توانایی جدیدی در خود شد.

دیشب بعد از خوردن گوشت خرسی که شکار کرده بودند، حسابی سنگین شده بود بخاطر اینکه به او دو برابر بقیه غذا رسیده بود چون در حین شکار، خرس به پدرش حمله کرده و او را کشته بود.

ناگهان متوجه چیز عجیبی در قبیله پایین کوه شد آنها داشتند دور آتیش میچرخیدند ولی خلاف جهتی که قبیله آنها می چرخند. دقیقا همان جهتی که خرس به پدرش حمله کرده بود. شکارچی جوان برای اولبن بار احساس وحشتناکی رو تجربه می کرد تا حالا حتی در شکار هم او آنقدر احساس خطر نکرده بود. او فکر کرد همه چیز زیر سر قبیله پایین کوه هست و این چرخش عجیب آنها باعث کشته شدن پدرش شده و می تواند باعث نابودی کل قبیله ی آنها شود. پس سریع به غار برگشت و ماجرا را برای همه تعریف کرد و آنها این بار با تمام ابزارهای شکارشان به قبیله پایین کوه و تمام قبایلی که خلاف جهت آنها دور آتیش می چرخیدن، حمله کردند تا جلوی نابودی قبیله خود و دیگران رو بگیرند. در هر شکاری که کسی کشته میشد آنها مصمم تر از قبل به کشتن قبایل دیگر ادامه می دادند و بعدها فقط می دانستند که هر مرگی تنها از چرخش در جهت عکس قبایل دیگر رخ می دهد. با اینکه این جنگها باعث شده بود غذای کمتری گیرشان بیاید و هر سال تعداد بیشتری از اعضای قبیله بر اثر گرسنگی می مردند و این به شدت آنها را می ترساند. آنها ترسیده بودند و چاره ای نداشتن جز کنترل افکار قبایل دیگر، آنها متوجه شدند که می توانند علاوه بر اعضای بدنشان افکار قبایل دیگر را هم کنترل کنند. این توانایی جدید خیلی خیلی سریع رشد کرد. آنها بعدها داستانهایی در مورد اینکه چطور میشود از مرگ و نیستی فرار کرد، ساختند و آن را در قالبهای مختلف بهم تحمیل می کردند تا بتوانند هم بر ترس خودشان غلبه کنند و هم آدمهای زیادی رو از این ترس نجات بدهند در این میان افراد باهوشی هم به فکر کسب درآمد از این راه افتادند. نقاشی های زیادی روی سنگها ایجاد کردند و هر قبیله فقط افکار خودش رو نجات دهنده می دانست. قرنها گذشت تا آدمهای کمی درک کردند که ما برای کنترل کردن چیزی ساخته نشدیم مخصوصا پدیده هایی که از حوزه کنترل ما خارج هستند. ما تنها میتوانیم روی ذهن خودمان آگاه تر شویم و یه جورایی کنترل رفتار های خودمون رو به عهده بگیریم.

#آزاده_کارامد