نوستالژی
هرکس سلیقه موسیقیایی خاص خود را دارد اما نمیدانم که چطور یه صدا می شود بهترین موسیقی عمرت، طوری که هرگز هم نظرت عوض نخواهد شد و آن صدا ، صدای چرخِ چمدانهای قدیمی مان بود که پدرم با طناب میبست.خیلی کوچک بودم ولی می دانستم وقتی صدای چرخ های چمدانهایمان بر روی آسفالت قدیمی، تمام خیابان را پر می کرد به خانه مادربزرگ نزدیک شده ایم. عجیب است در آن سن شاید حتی هیپوکامبم هم کامل نشده بود ولی این صدا انگار قوی تر از هر صدایی و زیباتر از هر موسیقی در حافظه ام باقی مانده است. وارد حیاط که میشدیم انگار که به بهشت دوباره برگشتم و آن حوض فیروزه ای قدیمی وسط حیاط در چشمم به مانند اقیانوسی زیبا می درخشید. وارد اتاق که می شدیم، بوی بربری تازه و پنیر تبریزی گیجمان میکرد و آن چایی های با طعم بی نظیر در استکان های کمر باریک خوشمزه ترین غذای عمرمان می شد. حتی اگر در گرانترین رستوران جهان هم غذا بخوریم دیگر آن طعم رو حس نخواهیم کرد .بزرگتر که شدیم کم کم فهمیدیم دیگر حتی نارنگی هم مزه آب میدهد حتی بوی نارنگی هم به اندازه بوی نارنگی هایی که سرکلاس قائمکی پوست می کردیم و به میز جلویی و عقبی هم می دادیم ، نیست. حتی پفک ها، حتی مشق شبمان در یک غروب پاییزی همراه با دیدن کارتون جادوگر شهر اوز هم برایمان معنایی نداشت . انگار جادوگر شهر اوز اینبار به جای عینک زمردی به همه ما عینک خاکستری داده بود و تا چشم کار میکرد دیگر همه جا خاکستری بود. حس نوستالژی، حس عجیبی است البته من بر خلاف خیلی ها که می گویند قدیما خیلی خوب بود. خیلی آدما خوب بودند همه چیز بو و مزه دیگری داشت موافق نیستم چون قدیما که بچه بودیم هر تجربه ای برایمان تازگی داشت هنوز عادت نکرده بودیم و راحت از کنار پروانه ای رد نمیشدیم و ذوق دیدن حتی یه سوسک را هم داشتیم. ای کاش می توانستیم باز هم مثل کودکی ذوق کنیم و آن حس تازگی تجربه ها را داشته باشیم شاید آن موقع دیگر نارنگی مزه آب را ندهد.
#آزاده_کارامد
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...