چهل سالگی
حوالی چهل سالگی من
درست همانجایی که
کفشهایم به حد کافی دور شده اند
درست همان لحظه ای که
دیگر نباید به رویایم فکر کنم
بله درست در همان لحظه
در همان جا که باید کفشهای دیگری بپوشم
حس میکنم دارم خیانت میکنم
به خودم به کفشهایم به رویایم
درست همان وقت است که پابرهنه میشوم
و با خود میگویم
اصن به من چه که
پابرهنه ای در حوالی چهل سالگی ام
+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 11:48 توسط آزاده
|
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...