باید پناه ببرم ...
دوباره باید پناه ببرم ...
دوباره باید دیوارها را بسازم ...
بلندتر از همیشه ...
محکمتر از قبل ...
اینبار به سنگ هم اعتماد نمی کنم...
سنگ هم شکستنی ست ...
فقط فولاد .... شاید فولاد هم نه ...
اما باید تمام قفل ها را فولادی کنم...
باید تمام درها را فولادی کنم...
باید مراقب درزها باشم...
باید پناه ببرم ...
باید فرار کنم ...
باز باید پناه ببرم ...
به کلمات ...
که هیچ آغوشی اینروزها امنتر از نوشته هایم نیست ...
باز باید پناه ببرم ...
به خدا که از هر مردی مرد ترند ...
کلمات را می گویم ....
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۳ ساعت 22:11 توسط آزاده
|
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...