خوره...
اینکه میگن گاهی چیزی مثله خوره می خوردتت آن چیز فقط شک است ...شک نکنید! من به فال اعتقادی ندارم اما مدام فال می گیرم وقتی می شنوم بشکن این بت را ...شک می کنم به بت هایم و این شک مثل خوره مغزم رو می خوره و دلم میخاد داد بزنم و بگم من کفشهایم را می خواهم حتی با تمام سنگریزه هایی که پایم را زخم کرده است ... من کفشهای پینه زده ام را می خواهم هر چند باز دریده شوند و پاره پاره کنند پاهایم را ...جای نبودن کفشهایم تا استخوانم تیر می کشد و این منم که باید با درد بی درد مرور کنم و بدنبال ثانیه ها بدوم... و باز این ثانیه ها ند که از دستم لیز می خورند و چقد ثانیه ها این روزها ترسو شده اند ... مدام از دستم فرار می کنن... از بس سین جینشانشان کرده ام ثانیه ها هم از دست من به ستوه آمده اند ... نمی دونم کی و کجا جا گذاشتمت که این طوری سر گردان ثانیه ها شده ام و از دست این ثانیه های لعنتی ... من روزی از تمومه این ثانیه ها انتقام می گیرم من باید برگردم به آن روزها به آن ثانیه ها ...برگردم حتی اگر باز گشتی در کار نباشد ...
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...