از سانسور متنفرم به حد کافی تو روزمرگی دچار خودسانسوری میشیم. میزنیم به سیم آخر!

 پستهای قبلی را که میخونم خودم خندم میگیره مثل حال خودم سینوسی اند یه روز بالا ویه روز پایین . با خودمم که فک می کنم این وبلاگ را اصن واسه چی باز کردم ؟ دلیل اصلی ام این بود که حرفای زیادی داشتم که نمیتونستم به کسی بگم." سکوت" نمیدونم خوبه یا بد اما از ترس بدتر شدن اوضاع فقط سکوت میکنم .آره این یه نقطه ضعفه که دوربریهام  هم فهمیدن وبه خوبی ازش استفاده میکنن!دارم از آدمامتنفر میشم برای خیلی ها فرق نداره که اونی که داره اذیت میشه کیه ؟بچه ات پدرت مادرت .خودخواهی که باعث میشه فک کنن که کار درست اینه ! همیشه میترسم نکنه خودم هم دارم این کار رو میکنم گیج شدنم جلوی استاد راهنمام ودر کل اینکه اعتماد بنفسی برای انجام هیچ کاری ندارم نمیتونم هیچ انگیزه ای داشته باشم وبرام تمام تلاشودرس وزندگی مسخرس با گندهایی هم که جلوی استاد راهنمام زدم فک میکنم دیگه راه برگشت ندارم فشار کارهام خبلی زیاد مخصوصا وقتی انباشته میشه ومن فقط استرسشو دنبال خودم میکشم.اما این وسط فقط یه چیزی که فک کردن بهش آرامشم میده . جالبه! برای خودمم هم جالبه !اما خوشحالم وراضی !آدما چقدر عجیبن چیزی که همیشه ازش میترسیدم حال واسم آرامبخشه !مرگ !مردن همیشه میترسیدم از مرگ کسانی که دوستشان دارم والبته هنوز هم میترسم وقتی یه اتفاق مثل ترمز گرفتن ماشین جلوی پام پیش می آمد تا مدتا میترسیدم وقتی برام تشخیص عفونت خونی وکم کاری کلیه را دادن سنگ قبرم هم تجسم میکردم .وقتی پسر14ساله همسایه که بدون هیچ دلیلی فقط با مسمومیت ساده به کما رفت ومرد تا یه ماه تو بستر بیماری افتادم .اما حالا انگار آزادم آزاد از این ترس!حالا از فکر کردن بهش لذت هم میبرم !زندگی هم آنقدر خوب نیست که بخوام براش دست وپا بزنم. فکر میکنم آرامش از این همه فکرو خیال فقط تومرگ !

خب افشین هم رفت افشین آمد افشین رو نمیشناختم اما میدونم که اون گریه ها الکی نبود مث خیلی از ماها که فقط نقش بازی کردن رو یاد گرفتیم.

امیدوارم که محمد برگرده وروی ملت را زمین نزنه که اگه محمود بمونه اینجا دیگه نمی شه حتی مرد.!!