آن شرلی
همه چیز از یک کتاب شروع شد ... یه کتاب درسی رو که به دوست همکلاسی ام قرض داده بودم ... نه او را دیده بودم و نه او را شنیده بودم ... سال بعد، فک کنم هشتاد بود.تو یکی از روزای پاییز فهمیدم با او همکلاس هستم ... او کتابم رو بهم برگردوند ... اما فقط همین نبود ... من جذب گرمای سوزانش شده بودم در همون روزهایی برگریزان ... همون روزایی که هوا داشت رو به سردی می گذاشت ... سوزان من با گرمای وجودش یخ درون من رو آب میکرد ... هنوز صدای مسحور کننده اش که میخوند "همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم... " منو به دنیایی دیگرمی برد. هیجده ساله بودیم ... رها و ساده ... دوست دارم برگردم به همان زمان و از آشی که درست کرده بودی با هم بخوریم ... با هم از آینده می گفتیم ... با هم انتخاب رشته کردیم ...و بعد هم رو گم کردیم ... اما نمیدونم چرا هیچ وقت مثه بقیه همکلاسی هام نمی شد تو رو فراموش کرد ... چون تو منو اهلی کرده بودی ... گشتم و گشتم تا ردی ازت پیدا کردم تا گلی که در من کاشته بودی دوباره گل بده . تو آن شرلی من هستی درست مثل آنشرلی پر از احساس ... پر از عشق به طبیعت ...به بچه ها ... به ...
برای تولد سوزان عزیزم
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 23:7 توسط آزاده
|
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...