وقتی داشتم می نوشتم در شروع  این فصل تازه هیچ وقت فک نمیکردم که به این نقطه برسم همین نقطه ای که هیچم نیست ... فصل تازه ای در کار نبود اصلا فصلی در کار نبود....در حسرت پرواز ،ترسیدم هنوز چیزی واسم ارزش داشته باشه از خودم پرسیدم من اینجا چه می کنم یه نیم نگاهی به دور و بر خودم انداختم و زیر لب به خودم میگم من اینجا چیکار می کنم به پاهایم نگاه می کنم اونا هم از ترس خودشون رو قایم می کنم اونام اظهار بی اطلاعی میکنن فهمیدم هرچه هست زیر سر کفشهایم است معلوم نیس کجا غیبشون زده یادم اومد دیشب ناخواسته کفشهایم را در یکی از رویاهایم جا گذاشتم یعنی گم کردم یادتون هست که گفتم اصرار نکنید من دیگه دنبالشون نمیرم . راستش دروغ گفتم من از همون لحظه به دنبال کفشهایم رفتم ....یادتون هست بی قراری هامو می گم یادتون هست چقدر اون دومینو لعنتی رو میچیدم و باز از دوباره ... یادتون هست تنها درمان بی قراریهام مرور بود. یادتون هست برای یافتن کفشهایم لابلای ثانیه ها رو مرور می کردم کارم شده بود مرور ،پشت تموم ثانیه ها را می گشتم. ثانیه ها هم با من بازی شان گرفته بود یادتون هست سهم من از ثانیه ها هم یواشکی بود سهم من از اینجا نبودن بود دود شدن بود فراموش شدن بود ...چه کسی فک میکرد با ثانیه ها آتش بس کنم.آنها قرار است کار خودشان را بکنن ومن هم کار خودم رو .قرار است آنها هم دیگه سر به سرم نذارن. قول داده اند برایم پارتی بازی کنند... اما برای چه ؟!خودم هم یادم نمیاد .... نمیدونم که حتی برای چه قرار بود برام پارتی بازی کنن.آخ که یادم اومد  من دیگه بازی نمی کنم این بازی بچگانه است 

از اینکه زندگی مسالمت آمیزم با این روزا ادامه داره... سخت دلم میگیره و میشکنه.اینروزا مدام رویاهای کودکیم با دلتنگیایم از هم سبقت میگیرند مسابقه ای در کار نیست اخر دو خط موازی هرگز به هم نمی رسن حتی اگه تموم ثانیه های دنیا هم برایم پارتی بازی کننن ... 

 روزها بی تفاوت میگذرن ... بی تفاوتیشون هیچم می کند میدانید هیچ که می شم ...هیچ که می بینم ...در باتلاق هیچ که فرو می رم...چه آروم شنا می کنم خدایا کمکم کن یکسره کنم 

یکسره کردن اخرین تصمیمی که یه ادم میتونه بگیرم