کیف پول روانی
گاهی فکر میکنم کسی یا چیزی مدام درِ خروجیِ دنیا را نشانم میدهد.
سالها خیال میکردم دلیلش این است که دیگر «میل» ندارم؛
که وقتی آدم دیگر به چیزی میل نداشته باشد، فقط میخواهد بدود…
تا شاید یک جایی، یک معنایی، دوباره از پشتِ تاریکی بیرون بیاید تا خودش رو دوباره با آن سرگرم کند.
اما این بار به نتیجهٔ دیگری رسیدم.
نتیجهای که هم ساده است، هم ترسناک، هم عمیق:
مسئله نبودنِ میل نیست.
مسئله نبودِ پولی است که بشود با آن میل را خرید.
ما یک کیفپول روانی داریم؛ همان چیزی که فروید اسمش را گذاشت لیبیدو.
پول روانیای که با آن میشود میل خرید، آرزو ساخت، ادامه داد، بلند شد، نوشت، عاشق شد، کار کرد، گریه کرد، تراپی رفت، زنده ماند.
وقتی این کیفپول خالی میشود،
نه اینکه «نخواهیم»…
بلکه دیگر نمیتوانیم.
هر بار که از این کیفپول برداشت کنیم،
نیرویی از دست می دهیم که فروید اسمش را گذاشت تاناتوس؛
رانۀ مرگ، میل به خاموشی،
همان چیزی که گاهی درِ خروج را نشانمان میدهد.
هر بار که چیزی به این کیفپول واریز کنیم،
هر لحظهای که گرمای زندگی را به اندازهٔ یک مُشت کوچک هم حس کنیم،
فروید میگفت این همان اِروس است؛
رانۀ زندگی.
این من را یاد جهان کوچکی می اندازد که همیشه فکر میکردم از زندگی واقعی دور است،
اما حالا میفهمم چقدر شبیهِ جهانِ روان ماست.
در آن جهان،
الکترون فقط وقتی میتواند از یک مدار به مدار بالاتر بپرد
که «بستهٔ انرژی» لازم را داشته باشد.
اگر انرژیاش بهاندازۀ کافی نباشد،
حتی اگر دلش بخواهد،
هیچ اتفاقی نمیافتد.
خواستن، در مقیاسِ اتمی، بیمعناست.
در جهان روانی هم همینطور.
ما را با «اراده»، «تنبلی»، «بیمیلی» قضاوت میکنند،
اما حقیقت این است:
وقتی پول روانیمان کم میشود،
دیگر توانِ بالا رفتن نداریم.
نه بهخاطر ضعف،
بهخاطر قانونهای حاکم بر روان، قانونهایی سختتر از فیزیک.
ما گاهی میان دو مدار میمانیم:
نه آنقدر انرژی داریم که بالا برویم،
نه آنقدر اجازهٔ سقوط داریم که رها شویم.
در برزخی معلق،
در فاصلهای باریک میان اِروس و تاناتوس.
شاید دردناکترین بخشش این باشد که
آدمها فقط «بیمیلی» ما را میبینند؛
در حالی که واقعیت سادهتر و غمانگیزتر است:
ما پول روانیِ لازم برای خرید "میل" نداریم.
#آزاده_کارامد #اروس #تاناتوس #فروید #روانکاوی #تراپی #روان #لیبیدو
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...