گاهی غمی که حس می‌کنی

نه از دست دادن چیزی‌ست که داشته‌ای،

بلکه از نداشتنِ چیزی‌ست که حقت بوده.

مثل داشتنِ یک آدمِ امن؛

کسی که بی‌قضاوت فقط بشنودت.

اما وقتی بارها و بارها برای شنیده شدن

به آدمیزاد پناه برده‌ای

و هر بار زخمی عمیق‌تر خورده‌ای،

طبیعی‌ست که دیگر دلت نخواهد

حتی در لحظه‌هایی که دلت

برای بودنِ یک همنوع پرپر می‌زند،

اعتماد کنی.

می‌گویند مارگزیده

از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد

و منطق می‌گوید

هر ریسمانی مار نیست؛

اما وقتی بارها

برای نجاتِ خودت

به همان ریسمان چنگ زده‌ای

و هر بار با نیشی زهرآلود روبه‌رو شده‌ای،

دیگر مسئله نخواستن نیست؛

بلکه نتوانستن است.

و نبودِ یک همنوعِ امن،

دردناک‌ترین دردی‌ست

که انسان می‌تواند تجربه کند.

اینجاست که خودت را

به در و دیوار می‌زنی،

مثل کبوتری در دام؛

و یادت می‌آید

روزی، جایی،

آدمِ امنی را دیده‌ای.

اما همین یادآوری

ناامیدکننده‌تر است

وقتی می‌فهمی

در میان این‌همه سال

و این‌همه آدم،

فقط همان یکی بوده.

مثل مسئله‌های فیزیک؛

جایی که نیرویی آن‌قدر کوچک است

که «ناچیز» فرض می‌شود

و اثرش در نتیجه‌ی نهایی

قابل چشم‌پوشی.

و فکر می‌کنی

شاید ما

در بدترین فصلِ تاریخ انسان

گیر افتاده‌ایم؛

جایی که هر روز

همه‌چیز بدتر می‌شود

و نه جانی برای مقاومت مانده

و نه توانی برای دفاع.

و دردناک‌تر از همه این‌که

انگار دنیا

چشم‌هایش را

روی این‌همه ظلم بسته.

ما،

گیر‌افتادگانِ تاریخ،

در صندوقچه‌ای

در هزارتوی زمان

به فراموشی سپرده شده‌ایم.

#آزاده_کارامد