هیچوقت دیگر
با خودم تکرار میکردم: «واقعاً قرار نیست دیگه هیچوقت ببینمت؟»
باورم نمیشد. فکر میکردم فقط کابوسه، و مثل همهی کابوسها تموم میشه.
اما هرچی صبر کردم، این خواب سیاه تموم نشد.
البته این کابوس بود اما در واقعیت.
برمیگشتم به ثانیهثانیهی آخرین دیدارمان.
بارها و بارها مرورش کردم، انگار دنبال نشانهای باشم که ثابت کنه این فقط خواب بوده.
اما نبود…
دوست نداشتم قبول کنم که
دیگه نمیتونستم بغلت کنم، صداتو بشنوم، چشماتو ببینم.
و حتی نمیتونستم گریه کنم؛ چون گریه یعنی باور کنم رفتنت رو.
اما بالاخره بغضم شکست،
و گریههام به زبون بیزبانی میگفت: «آره… رفته. بیخداحافظی، برای همیشه.»
بعد از دستت عصبانی بودم.
از اونهایی که باعث این اتفاق شدند عصبانی بودم.
حتی از خودم.
مدام خودمو سرزنش میکردم:
«ای کاش بیشتر مراقبش بودم…»
و جملاتم پر شده بود از «اگه…»
اگه زودتر زنگ زده بودم… اگه بیشتر کنارش میموندم…
اگهها مثل زنجیر، ولم نمیکردند.
تا اون صبحی که با غمی سنگین بیدار شدم.
فکر میکردم این غم دیگه دست از سرم برنمیداره.
فکر میکردم هیچوقت دیگه خوب نمیشم.
تا وقتی که ترانهی آهای خبردار را شنیدم.
ترانهای که بارها تو ماشین با هم گوش داده بودیم و با هم بلند میخوندیم.
فکر نمیکردم هیچوقت بتونم دوباره بشنومش.
اما گوش دادم. بارها و بارها.
و هر بار که گوش میدادم، انگار لبهی تیز درد، کندتر میشد.
آرومتر میشدم.
حالا هم میدونم اگر داشتمت، زندگی شادتری داشتم.
اما ندارمت…
و این حسرت همیشه با منه:
ای کاش آخرین بار محکمتر بغلت کرده بودم.
می دونم جای خالی تو رو هیچی پر نمی کنه
و من تا ابد با یه حفره در قلبم زنده هستم.
میدونم سوگ هیچوقت تموم نمیشه.
فقط شکلش عوض میشه.
مثل موجی که با پرتاب سنگ توی رودخونه ساخته میشه:
اوایل بلند و خروشان، بعد کوتاهتر و کوتاهتر.
اما هیچوقت تمام نمیشه…
برای دوستم فائزه که چهل روز پیش از پیشمون رفت ...
#آزاده_کارامد
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...