زامبی
ما همیشه از یه خطر بیرونی میترسیم.
از یه ویروس که یه روزی بیاد و همه رو زامبی کنه،
یا یه حمله از یه دنیای ناشناخته ما رو نابود کنه.
راستش ویروسِ زامبی خیلی وقته اومده.
از همون روزی که یکی گفت «فقط من حق دارم حرف بزنم، فقط من حق دارم فکر کنم.»
اون ویروس توی بیرون نبود،
از درون آدمها شروع شد.
آدمهایی که خوب بلدن
ذهنتون رو با شک مسموم کنن.
و شما رو پر از شک به خودتون کنن.
شک به اینکه «نکنه حرفات ارزش نداره؟»
«نکنه اصلاً حق نداری حرف بزنی؟»
دیکتاتوریها، پدرسالاریها، هر سیستمی که میخواد تو رو ساکت کنه،
دقیقا همین کار رو میکنه:
تو رو وادار میکنه به خودت شک کنی،
و وقتی به خودت شک کردی، دیگه لازم نیست ساکتت کنه،
خودت خودتو خاموش میکنی
چون اونا با سالها تحقیرت یاد دادن ساکت بودن امنتره.
ولی امن نبود... یه مرداب بود... که آرومآرومت غرق کرد.
ولی شاید...
یه روزی، یه جایی،
بتونی باز پس بگیری
حق مسلمت رو برای فکر کردن، معنا دادن
که فکر می کردی گمشون کردی
اما سالها پیش ازت دزدیدن
شاید هم هیچ وقت.
نمیدونم.
هیچکس نمیدونه.
فقط اینو میدونم که هنوز اینجا فکر می کنم، شاید زخمیم، شاید تنها،
با همهٔ این سؤالهای بیجواب.
#آزاده_کارامد
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...