روز هفتم
امروز روز هفتم جنگه. الان آشفتهام، اما دیشب آرومتر بودم، با اینکه سهبار با صدای انفجار از خواب پریدم.
دیروز حضوری پیش تراپیستم رفتم در حالی که می تونستم جلسه آنلاین هم داشته باشم.
اما حس کردم نیاز دارم بیام مردم رو ببینم.
کسی شاید حواسش نباشه اما گاهی دیدن آدمهایی که دارن زندگی میکنن، میتونه یه نفر رو از غرق شدن تو باتلاق نجات بده.
نیشخندی میزنم به خودم.
من که همیشه از شلوغی، از بیرون رفتن فرار میکردم، حالا شلوغی شده نیازم. واقعا جونور عجیبیه، این آدمیزاد.
زودتر رسیدم. محوطهای که همیشه شلوغ بود، حالا خالی بود.
وقتی نگهبان گفت "کسی نیست"، بیشتر از اینکه بترسم، خجالت کشیدم.
انگار ذهنم هی زمزمه میکرد:
«الان فک میکنن چقدر بیخیالی، کشور جنگه، این اومده تراپی!»
نیمساعتی تو حیاط نشستم. یه طوفان درونم راه افتاده بود
یه حس ناآشنا که پر از شرم بود، پر از خودتردیدی، پر از نفرت از خودم…
از اینکه دارم سعی میکنم به روال عادی زندگیم برگردم، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ...
میدونی عجیبترین بخشش چیه؟
اینکه این میل قوی به ادامه دادن هیچوقت تو من اینقدر پررنگ نبوده.
حس می کنم یه چیزی توی من هنوز میخواد ادامه بده حتی اگه دنیا در حال فروپاشی باشه.
و شاید این همون چیزیه که فروید توی غریزهی زندگی میدید
اون نیروی پنهان که در دل ترس و فروپاشی
باز هم آدمی رو هل میده به سمت ساختن، ادامه دادن.
شاید تناقضِ انسانی بودن همینه
اینکه در دلِ ویرانی، باز هم میلِ زیستن سر برمیداره.
حتی اگر تنمون بلرزه، حتی اگر تهوع از بوی مرگ ولمون نکنه ....
#آزاده_کارامد #نه_به_جنگ
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...