روایتی برای پایان ...
من پایاندهندهی خوبی هستم، اما پایانورز بسیار بدی.
پایانها را مثل دارویی تلخ، سریع قورت میدهم، اما آنها در درونم همچنان زنده میمانند. بیرون، همه چیز تمام میشود، اما درونم پر از سروصدای روایتهایی است که هنوز راهی برای سکوت پیدا نکردهاند. امسال، سالِ پایانهای زیاد بود. پایانهایی که گاهی ناگهانی اتفاق افتادند، گاهی خودم انتخابشان کردم، گاهی هم به اجبار، اما در همهشان یک چیز مشترک بود: آنها فقط در بیرون تمام شدند.
فهمیدم که فقط پایان دادن کافی نیست. بعضی روایتهایی که در آنها گیر افتادهام، اصلاً متعلق به من نیستند. داستانهایی که دیگران برایم ساختهاند، سناریوهایی که از کودکی در ذهنم جا گرفتهاند—قصهی دختری که همیشه باید کامل باشد، قصه منِ ناتوان ، قصه بچه حرف گوش کن و مطیع، قصه ی بچه ی سرکش، قصهی کسی که باید همیشه ادامه بدهد، حتی وقتی دلش میخواهد متوقف شود. فهمیدم که شاید پایانهای زیادی دادهام، اما هنوز با بسیاری از این روایتها زندگی میکنم.
شاید دلیل اینهمه شلوغی درونم همین باشد: هر بار که حس میکنم درونم پر شده، به جای اینکه پایانهای درونی رقم بزنم، در بیرون چیزی را قطع میکنم. از آدمها، از کارها، از موقعیتها بیرون میآیم، اما درونم همان آشوب باقی میماند. چون پایانورزی بلد نیستم. چون نمیدانم چطور به گذشته برگردم، روایتهای فیک را بشناسم، آنها را دوباره بنویسم و واقعاً تمامشان کنم.
شاید سال جدید، سال پایانورزی باشد. سالی که یاد بگیرم چطور پایانهایی را که دادهام، نه فقط در ظاهر، که در عمقِ جانم هم بپذیرم. که بفهمم کدام روایتها مال من نیستند و دیگر لازم نیست آنها را با خودم حمل کنم. که به جای فرار از شلوغی درونم، شجاعت کنم و روایتی تازه برای پایانهای کهنه بنویسم.
#آزاده_کارامد #روانکاوی #روانشناسی #پایان #روایت #پایان_ورزی
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...