از درد توی گلویش می گفت،

از این درد بی درمان،

از آن حس خفگی، از سرفه‌های بی‌پایان،

از یک سال و سه ماه درد مزمن،

از چیزی که نه می‌آید، نه می‌رود،

نه گفتنی‌ست، نه فراموش‌شدنی.

از خستگی اش میگفت ، از اینکه هیچ دلیل پزشکی برایش وجود ندارد، شایدم هم هنوز دلیلی براش پیدا نکردند. از اینکه انگار کسی دردش رو واقعی نمی داند.

به اینجا که رسید آرام آرام اشک از گونه هایش سر می خورد و سقوط می کرد در دنیای بی واژه.

فقط سرش را گرفتم، آرام، و گفتم:

شاید این گلو،

خانه‌ی زخمی‌ست که سال‌ها جایی نداشت برای گفتن.

شاید جسمت،

داستان روانت را فریاد می‌زند،

بی‌آنکه واژه‌ای بلد باشد.

#آزاده_کارامد