قصه اشنا
قصه های آشنا یا چرخه های معیوبی
که انگار مسخ شده ای و نمی بینی
و بارها و بارها
وارد چرخه همیشگی ات می شوی
و دوباره خودت رو ته چرخه
خسته و نا امید می یابی
گاهی حس می کنی
که تو محکومی به این تکرار همیشگی
و گاهی خشمگین از این تکرارهای پر از رنج
انگار که رنج آشنا می ارزد
به تمام مسیرهای نا آشنا
انگار که زندانی تکرار هایی هستیم
که زندانبانش هم خودمان هستیم
تا آگاه نشویم که
چرا هر بار فقط پدال های
همان دوچرخه های داغون را فشار می دهیم
شاید تا نابودی کاملمان
سوار همان دوچرخه های قدیمی داغون خودمان شویم.
#آزاده_کارامد
#روانکاوی #روانشناسی #رنج_آشنا #رنج #تکرار_در_روانکاوی
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ ساعت 17:30 توسط آزاده
|
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...