غمگین
غمگینم
آنقدر که می توانم
تمام اشک هایم را به یه باره فرو بریزم
طوری که سیل همه جا را فراگیرد
تا بتوانم در خروشش فریاد برآرم
برای همه دردهایم، همه رنج هایم
اما نتیجه اش می شود سکوت
سکوتی پر صدا در من
ای کاش میشد تا ابد در انزوا بمانم
شاید کمی آرام می گرفتم
شاید تمومه بی قراری هایم از تکاپو می افتادند
شاید کلاف گره کور خورده ی آشفتگی هایم باز می شد
قبل از اینکه با قیچی به جانشان بیفتم و ریز ریزشان کنم
شاید آن وقت پیدایم می شد
از میان تمومه سردرگمی هایم
از این هزارتوی زندگی، جامعه
و خانواده به سلامت می گذشتم
نمی دانم آن سوی هزارتو چه چیزی انتظارم را می کشد
هزارتوی دیگری
یا یه دشت، یه بیابان بی آب و علف
اما می دانم
ماندن بیشتر در این هزارتو
ممکن است به قیمت جانم تموم شود
می دانم حتی اگر تا ابد هم بگریم
چیزی از دردهایم کم نمی شود
رنج های تلنبار شده
گاهی کوهی استوارتر و بلندتر از اورست بنا می کند
که شاید عبور از آن سالها طول بکشد
حتی ممکن است در این میان، جانت را هم از دست بدهی
یا در دره ای سقوط کنی
یا از سرما یخ بزنی
لعنتی ... لعنتی
آدم هر چه از آدم هم فرار کند
ته تهش نیازمند است
نیازمند به آدمی که با گرمای وجودش
تن یخ زده ات را گرما ببخشد
نیازمند آن است که در آخرین لحظه سقوط
دستی برای گرفتن دستت دراز شود
و این بزرگترین تناقض زندگیم است
در عین حال که می دانم
دستی نیست که به سویم دراز شود
گرمایی وجود ندارد
و انگار ساکنین زمین تا ابد فقط سرما می بخشند به تن من
باز به امیدی دستی و گرمایی هستم
ابژه ای که هرگز ندیدم
اما همواره خواهان وجودش هستم
گویی در اعماق وجودم حس اش می کنم
و فریاد می زنم تا بیابمش
در حالی که نمی دانم
در این سفر دوام خواهم آورد یا نه ؟
اما چاره ای هم نیست
این تنها راهی است که در پیش رو دارم
برای یافتن چیزی که هرگز نداشتمش
و نمی دانم چیست
اما در پی اش هستم
#آزاده_کارامد
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...